|
|
|
|
|
من خیلی شعر عاشقانه شندیم که طرف خودش رو حقیر و کوچک در مقابل عظمت معشوقش نشون داده، اما به این حد هیچوقت ندیده بودم، نظر شما چیه؟ سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی تو که سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 8:7 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
تو کمان کشيده و درکمين که زني به تيرم و من غمين
که خدا نکرده خطا کني . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:4 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
نگارا، وقت
آن آمد که یکدم ز آن من باشی دلم بیتو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی به غم زان شاد میگردم که تو غم خوار من گردی از آن با درد میسازم که تو درمان من باشی بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟ همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟ اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم ز کفر آخر چرا ترسم، چو تو ایمان من باشی؟ ز دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم بهشت آنگاه خوش باشد که تو رضوان من باشی فلک پیشم زمین بوسد، چو من خاک درت بوسم ملک پیشم کمر بندد، چو تو سلطان من باشی عراقی، بس عجب نبود که اندر من بود حیران چو خود را بنگری در من، تو هم حیران من باشی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:57 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی یه روز، یه ساعت یا حتی یه لحظه میاد توی زندگیت و میره ولی تاثیر همیگشی میذاره، نقشی که همیشه برات به یادگار میمونه اما یکی سالها و سالها همراهته، نزدیک نزدیک ولی بدون هیچ اثری، نقشی، جاودانگی ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک، از او جدا جدا من ما آدما فکر میکنیم، دائمی بودنمون کنار هم تاثیرمون رو ابدی میکنه و واسه هم موندگارمون میکنه اما اسارت هیچوقت، هیچ چیزی رو همیشگی و جاودانه نمیکنه خوشا بحال اون خوشبحتی های لحظه ای که با یک نگاه به دست اومدند و همیشه تو قلبم موندند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 18:45 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
پنداشتیم تهی دستیم و بی چیز اما زمانی که آغاز شد از دست دادن همه چیزی هر روز برایمان خاطره ای شد آنگاه شعر سرودیم برای هر آنچیزی که داشتیم برای سخاوت پروردگار |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 7:59 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم بگم ای کاش خدا ...، یا اگه بگم میشه ناشکری و قدر نشناسی!!! خدایا من از هر لطفی که در حقم داشتی همه جوره ممنونتم، اما یه آرزوی من انگار هرگز برآورده شدنی نیست که نیست!!! تو این مسیر وصال و آرامش، غم و شادیهای زیادی تجربه کردم. شبی که از شدت شادی تو پوست خودم نمی گنجیدم، وقتی که کلام پر از مهر و محبتش آرومم کرده بود اما اون شبهایی رو که اشک چشمانم از غم و غصه خشک نمیشد، اون رو هم خوب به یاد دارم خدایا تو میدانی با این بنده ات چه کردی؟ من که نمیخواستم قلبم رو سخت کنم. من که ازت خواهش کردم نگذار احساساتم رو مخفی کنم، نگذار بی تفاوت بشم به خیلی چیزهااا، اما حالا چی؟ تو بگو اون علی با اون احساس پاک و قلب ساده که لا اقل خودش خودشو دوست داشت چی شد؟ منو رها کردی تو این موج نامردمیها که تنها گرگها زنده میمونند و گوسفندان دریده میشوند. چگونه میشه ازم انتظار داشته باشی منم واسه اینکه بازنده نباشم سخت و سخت تر نشم؟ حالا این علی از خودش ناراحته، غم داره، غم من همون علی رو میخوام، بهم برش گردون خداجونم، من قول میدم هرکاری میگی بکنم، اما تو بگو ، فقط بگو چیکار کنم؟ شاید هم همه این اتفاقات لازم بود تا شخصیت شکننده و فوق العاده حساسم ساخته بشه و شکل بگیره، درسته؟ اما به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه اون عزیز ترینم رو کنارم حس نمیکنم الان؟!!! من میخوام دوباره به دستش بیارم، من به همه نشون میدم علی همون علی است. همون علی که بازم خودش خودش رو دوست داره و از ذوق خوب بودنش، خودش به خودش کادو میده، خودش خودشو دعوت میکنه به سینما، پارک و ... آره، درسته اندکی صبر سحر نزدیک است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:14 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد رواست در بر اگر میتپد كبوتر دل پیام داد كه خواهم نشست با رندان به كوی عشق منه بیدلیل راه قدم فغان كه در طلب گنجنامهی مقصود دریغ و درد كه در جستجوی گنج حضور هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فكر |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:2 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
بیایید بازی کنیم ، برقصیم، آواز بخونیم، نقاشی کنیم، بریم با هم دشت و دمن، اصلا بیاین بریم با بچه ها بازی کنیم و به حرفاشون گوش کنیم و پا به پاشون باشیم واااااااای چه حالی میده تو وان پر کف آب بازی کنیم، بریم اسباب بازی بخریم واسه خودمون، یه عروسک باحال و خوشگل جشن تولد بگیریم و بریم شادی کنیم آی نگو، برنامه کودک، بیاین با هم برنامه کودک ببینیم اصلا بیاین واسه بچه ها قصه بگیم. و زیباتر از همه بیاین عشقمون رو ابراز کنیم عین بچه 10 ساله ای که با دختر 8 ساله همسایشون میگه دوست دارم اینها همش کمک میکنه تا کودک درونمون رو بیدار کنیم و خوشبحتی رو احساس کنیم . حالا وقتی به این لیست نگاه میکنین میبینین که خیلی از این کارها رو سالهاست انجام نداده ایم. پس بیایین به خودمون کمک کنیم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:31 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
این چه حرفیست که از عالم بالاست بهشت هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت چه بسیار آرامش خود را در رسیدن به یار ، مدرک تحصیلی، مهاجرت به خارج از کشور و ... تصویر کردیم و آنگاه که رسیدیم، بسان رسیدن به یک سراب هرگز و هرگز راضیمان نکرد. بیایید باور کنیم هیچ کس پیام آور خوشبختی برای ما نیست. هیچ چیزی تضمین خوشبختی ما نیست حتی زندگی در بهترین نقطه دنیا هم حس آرامش را برای ما به ارمغان نمی آورد. گله نکنیم از این و اون که چرا ترکم گفتند و چرا رفتند. گله نکنیم از سفارت X که چرا بهم ویزا نداد که برم... گله نکنیم از دانشگاه Y که چرا بهم پذیرش نداد. بسیارند کسانی که تو همین مملکت گلو بلبل خوشبختند. خوشبختی را در کلام دیگران و تجویزهای اطرافیان جستجو نکنیم. فرمولاسیون خوشبختی هر انسانی مجزاست و صرف خودشه و به درد هیچ کی دیگه نمیخوره این داستان ادامه دارد... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:58 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
آرامش بی شوق زندگی
یا شور و شوق زندگی بی آرامش کدوم رو ترجیح میدین؟ من اومدم که مطلبی جدید بنویسم اما انگار خیلی هم نیومده ام!!! گیجم، در تعیین اهداف زندگی، در سن ۳۲-۳ سالگی. دوستی میگفت به این میگن بحران میانسالی، اما من اصلا نمیدونم اصلا بحرانی در کار هست یا نه. اما مدتهاست سوالاتی ذهنم رو مشغول کرده. آنگاه که از گذر زمانه به تنگ می آیم و آرزو میکنم روزگار بهتر میگذشت، فراموش میکنم روزگاری بهتر می گذشت و نفهمیدم . اصلا کی گفته الان بد میگذره؟!! اصلا بد چه جوریه؟ خوب چه جوریه؟ من خوب میدونم تا همین لحظه که دارم مینویسم همیشه شوق زندگی تو وجودم شعله زده، هرگز هم کم رنگ نشده، همیشه صبح با شوق و ذوق پا شدم و روزم رو آغاز کردم. اما باز هم این اصلا از گیجیم کم نمیکنه. دوستی میگفت تنهایی اذیتت نمی کنه. گفتم شاید این هم شده مرحله ای از زندگی که بهش عادت کردم. وااااااااااای بعضی عادتها خیلی بدن، خیلی. تنها هستم ولی من همیشه هیجان زندگیم رو حفظ کرده و میکنم، یعنی همه سعیم رو میکنم که اینجور باشه. اما همین علی، گاه به این نتیجه میرسه که نچ، تنهایی هم واسه همیشه حال نمیده!!! این یه مدل دیگه گیجی تو تنهایی هام همیشه کاری و تفریحی واسه لذت بردن هست، فیلم دیدن، موسیقی گوش کردن، ساز زدن، کتاب خوندن، راز و نیاز کردن و ... از دونه دونه این برنامه ها لذت می برم، اما باز حس میکنم یه چیزی درست نیست. شور و شوق هست و آرامش هست ولی نیست و نیست!!! انگیزه هم از اون بحث هاست، میگی نه، بذار تعریف کنم. انگیزه ها واسه شروع یه چیز جدید همیشه فوران میکنه!! خریدن یه چیز، یاد گرفتن یه چیز، رفتن به یه جای خاص، دیدن یه فیلم خاص و .... اما واسم عجیبه که تا میرسم به اون چیز، انگار همه انگیزه ها ته میکشه و اون مساله به حال خود رها میشه. کتابی که با ذوق و شوق خریداری شده ولی فقط ۲ فصلش خونده شده، فیلمی که گرفتم ولی هنوز فرصت نکردم ببینمش، سازی که با هزار شوق میخرم که بزنم ولی به تدریج فراموش میشه، جالبه که ما آدما تو روابطمون هم یه جورایی اینجوری شدیم. شروع رابطه انگیزه بی نهایت، بعد از مدتی سرد و سردتر مگر اینکه خلافش ثابت بشه که اکثرا نمیشه. من تو این مورد نمی دونم اینجوری هستم یا نه، یعنی تا حالا نبودم. ولی از اینجوری بودن یا شدن همیشه میترسم، واااااااااااااااای تصورش هم سخته، خیلی فاجعه هستاااااااااااا فکر نکنیم من طوریم شده هااا همیشه شاد باشید، لطف عالی مستدام راستی یکی ایمیل منو میخواست: خوب اینم ایمیل: adehghan@gmail.com |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 17:0 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||