تبليغاتX
یادگار دوست
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
سلام

من دیروز یه فیلم دیدم که خیلی روم تاثیر گذاشت. میدونین یه سری فیلمها هستند که کاملا متفاوت به دنیا و آخرت و عشق و مسائل ماورایی نگاه میکنند. اسم فیلم بود Meet Joe Black .این فیلم در مورد این بود که یک فرشته ای در قالب یک جسم انسانی میاد تا مرگ را به یک پیرمرد پولدار و متشخص بگه. و بعد کلی اتفاق قشنگ دیگه میافته که توصیه میکنم حتما ببینید.

 

یه مدت پیش یه فیلم دیگه دیدم با نام Just Like Heaven، این فیلم خیلی زیبا تونسته دورانی که یک زن در اثر یک تصادف توی کما هست رو به تصویر بکشه. در این فیلم با کمک نیروی عشق، زنه از کما خارج میشه. فیلم بی نظیری است. مطمئنم اگر احساس پاکی باشه، ناخودآگاه با دیدن این فیلم منقلب میشین.

 وقتی این فیلما رو میبینم به این نتیجه میرسم که متاسفانه چقدر تبلیغ منفی بر ضد فیلمهای خارجی تو ایران میشه. آدم با دیدن بعضی از این فیلمها چنان منقلب میشه و به اصل خودش پی میبره که باور کردنی نیست.

امیدوارم بتونید این فیلمها رو گیر بیارین و ببینین.

منتظر نظرات شما هستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 21:7  توسط عباسعلی دهقان  | 

خدایا آنروز که در تنهایی بی حد خویش به دنبال مامن گرم و راحتی می گشتم و از همه جا رانده و نا امید بودم، تنها تو بودی که مرا رها نکردی که اگر رهایم کرده بودی، به بیراهه رفته بودم

مهر تو به مهر خاتم ندهم

وصلت به دم مسيح مريم ندهم

عشقت به هزار باغ خرم ندهم

يک دم غم تو به هر دو عالم ندهم

 

خدایا تو میدانی که در خلوتم از تو کمک میخواهم به درگاهت اشک میریزم تا این گدای در خانه ات را ببخشی.

من گريه به خنده در همی پيوندم

پنهان گريم به آشکارا خندم

ايدوست گمان مبر که من خرسندم

آگاه نه ای که چون نيازمندم

میدانم هر که تو را دارد پیروز جهان و هر که یاد تو را در سر ندارد هیچ است

غم کی خورد آنکه شادمانيش توئی

                                     يا کی مرد او که زندگانيش توئی

در نسيه آن جهان کجا دل بندد

                     آنکس که به نقد اين جهانيش توئی

الهی آمدم با دو دست تهی ، سوختم به اميد روز بهی ، چه باشد اگر بر اين دل خسته ام مرهم بنهی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:52  توسط عباسعلی دهقان  | 

شاید خیلی هاتون این داستان رو خوندید ولی میخوام با این پست به همتون بگم زنها موجودات عجیبی هستند. از همه مردهای عاشق می خوام با خوندن این متن برن و دستهای پر محبت معشوقشون رو ببوسند و از او بخاطر همه عشقش تشکر کنند. شاید این پست یه جورایی مرتبط باشه با روز ولنتاین. پس روز ولنتاین بر همه عاشقها مبارک، خوش بگذره ایام عاشقی

"از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 1:11  توسط عباسعلی دهقان  | 

سلام دوستان

امروز میخوام راجع به موسیقی مطلب بنویسم. راستشو بخوای من همه جور موسیقی گوش کردم از سنتی و موسیقی کانتری گرفته تا موسیقی متال و راک و غیره. با گذشت زمان عقایدم به موسیقی عوض شد. من کار ندارم کدوم بهتره فقط میگم بسته به موقعیت آدم یکیشو بیشتر میپسنده و گوش میده.

اما بعضی از موسیقی ها آدم رو به حس عجیبی میبره، شاید باور کردنش سخت باشه ولی روح آدم رو از جسمش برای مدتی آزاد میکنه و شما رو به فضای معنوی قشنگی میبره.

با این مقدمه میخوام ژانر "New Age" رو بهتون معرفی کنم. این ژانر که بسیار نزدیک به موسیقی relaxation، موسیقی شفابخشی یا Healing و Reiki هست، شما را واقعا ریلکس میکنه.

تجربه اون هیچ ضرری نداره. خیلی وقتها شب و قبل از اینکه بخوابین از این موسیقی ها گوش بدین. اونوقت به تاثیر عجیبش ایمان میارین. خیلی از مربیهای یوگا و مدیتیشن، از این موسیقی ها استفاده میکنند.

به عنوان نمونه من مجموعه آلبومهای illusions و نیز کارهای enigma رو بهتون معرفی میکنم. میتونید اینها رو از طریق نرم افزارهای p2p دانلود کنید و گوش بدید.

واسه گوش دادن یه نمونه کوچیک اینجا رو کلیک کنید.

الهی همیشه تو زندگیتون آرامش داشته باشین

خدانگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 23:16  توسط عباسعلی دهقان  | 

یادمه با اینکه نمازمو میخوندم،ولی  همیشه این سوال تو ذهنم بود که خدایا واسه چی باید نماز بخونیم؟ مگه نمیشه آدم یادش به خدا باشه ولی حالا نماز نخونه؟ الان دیگه واسه این سوالام یه جواب خوب دارم.

آیا واسه تون اتفاق اتفاده که عاشق یکی باشین. با هزار التماس و درخواست یه برنامه ای جور میکنین تا ببینیدش. لباس مرتب می پوشین. عطر میزنین و خلاصه بهترین تیپ رو میزنین. دلتون تاپ تاپ میکنه تا اینکه برسین پیشش و اونوقت وقتی که باهاش حرف میزنین با همه حستون صحبت میکنین. ازش تعریف میکنین. و همه این تعریف ها و صحبتهای عاشقانه بهتون انرژی میده. قبول دارین؟ تازه آرزو میکنیم کاش هر روز میشد باهاش قرار داشته باشم.

حالا خدا که اصلا هستی شما از اوست. روزی ۳ بار(یا ۵ بار) واستون وقت گذاشته که برین باهاش صحبت کنید. او که همه خوشبختی شما تحت خواست اوست. او عاشقتونه و میخواد برین و بپذیرین قدرتشو. بابا دیگه چی بهتر از این؟ همونجوری که وقتی جلوی عشق دنیوی تون نشستید و مرتب تو هر جمله تعریف میکنید و حرفهای قشنگ میزنید، برین باهاش حرف بزنید. میگه بگین خدا پاک و منزه است، میگه بکین خدا رحمان و رحیمه. او از حمد من و شما بی نیازه، این مائیم که نیاز داریم چون اصلا زندگیمونو از او داریم. او اگر از ما دل بکنه که بدبختیم. پس باید بریم و عشقمونو بهش نشون بدیم که ازمون نا امید نشه. تازه با لباس مرتب، عطر زده، خیلی هم نباید تاخیر کرد، او عاشقی میخواد که وقت شناس باشه و همیشه سر وقت به قرارش برسه.

اگه میگین تو دلتون عشق رو دارین، امتحان کنید که آیا با عشق زمینی تونم میتونید اینکار رو بکنید؟ میتونید بهش بگین من حوصله ندارم بیایم ببینمت، همینجوری تو دلم عاشقتم؟ !! ببینین نمیشه.

بیاین با اینکه ارزش عشق خدا قابل قیاس با عشق زمینیتون نیست، ولی به همون اندازه که عشق زمینی تون اهمیت میدین، تو قرارتون با خدا هم لااقل به اون اندازه بها بدین.

خدایا منو ببخش اگر عشقت را با این علایق زمینی سنجیدم.

به امید موفقیت همتون - خدا نگهدار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 1:24  توسط عباسعلی دهقان  | 

بازم سلام.

گاهی وقتها خدا واسمون یه سری نشونه میفرسته که" ای بنده حواستو جمع کن، وقت زیادی نداریها". درست مثل اینه که تو بازی مربی به بازیکناش "میگه بچه ها وقتی دیگه نمونده ها بجنبید یه کاری بکنید"

بله، اگه از یک بلایی نجات پیدا کردیم، اگر مثلا داشتیم از خیابون رد میشدیم و چیزی نمونده بوده که تصادف کنیم و اگر یهو قلبمون تیر میکشه از درد، اینها همون نشونه ها ست.

ولی امان از وابستگیهای دنیا که چشم و گوشمونو کور کرده اند، خدایا تو هر چی نشونه فرستادی ما بی توجه به اون ازش گذشتیم.

شاید بهم بخندید، ولی الان از اون وقتهایی هست که بعضی شبها میگم، "خدایا اگر زندگیم قراره اینجوری پر از گناه و نافرمانی باشه، بیا منو ببر ، دیگه این زندگی رو نمی خوام . منو ببر پیش خودت که آروم بگیرم. می دونم جای من گناهکار چیزی جز عذاب آتشت نیست. ولی لا اقل این آتش عذاب خدایی هست که عاشق وصالشم."

 الان از اون وقتهایی هست که کمترین دلبستگی رو به دنیا دارم. و هر چه دلبستگیها کمتر جدایی راحت تر. آره آخرش شمع زندگی هر کسی خاموش میشه ولی خوش بحال اونهایی که اگر این شمع خاموش شد. یه شمع ابدی با نور بهشتی و عشق الهی واسشون روشن بشه.

در انتها شعر زیبایی از احمد شاملو تقدیم به شما عزیزان

"هرگز از مرگ‌ نهراسيده‌ام
‌اگرچه‌ دستانش
‌از ابتذال‌ شکننده‌تر بود
هراس‌ من‌ بارى
‌هم‌ از مردن‌ در سرزمينى‌ است‌ که
‌مُزد گورکن
‌از آزادى‌ آدمى‌ افزون‌ باشد
جستن‌، يافتن‌، و آن‌گاه‌ به‌ اختيار برگزيدن
‌و از خويشتن‌ خويش‌
بارويى‌ پى‌ افکندن

اگر مرگ‌ را از اين‌ همه
‌ارزشى‌ بيش‌تر باشد
حاشا حاشا که‌ هرگز از مرگ‌ هراسيده‌ باشم "

ببخشید که این یکی مطلب، خیلی سیاه بود ولی بعضی وقتها نمیشه کاریش کرد. ایشا الله مطلب بعدی روشنتر باشه
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 21:33  توسط عباسعلی دهقان  | 

دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت . دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش با نام"اگر عمر دوباره داشتم" او را در جهان معروف كرد.

 

فکر میکنم خوندنش خالی از لطف نباشه

"
البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده
كه فكرش را منع كرده باشد .

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم . همه چيز را
آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم . فقط شمارى اندك
از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم . اهميت كمترى به بهداشت مى دادم . به
مسافرت بيشتر مى رفتم . از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى
بيشترى شنا مى كردم . بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى
بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى . آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى
بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت،
روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره
داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم . من هرگز جايى بدون يك دَماسنج،
يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم . اگر عمر
دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان
ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى
كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم . سگ هاى بيشترى به خانه مى
آوردم . ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم . بيشتر عاشق مى شدم . به
ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و
فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى
كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم.
زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد : " شادى از خرد عاقل تر است ".

اگر عمر دوباره داشتم، گل مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم 

امیدوارم با خودن این متن، یه ذره زندگی رو آسونتر بگیریم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 1:49  توسط عباسعلی دهقان  | 

ولله توهین است به محبوب وقتی که عشقت از بی کسی باشد.عشق باید در اوج بی نیازی اتفاق بیفتد، آن وقت است که عاشق می مانی، آن وقت است که تنها معشوق دلیل ماندن است و بس.عشقی که از نیاز باشد، با رفع آن نیاز به حضیض می افتد. یا به فراموشی معشوق منجر می شود یا به مرداب عادت.

اما دریغ که تنها وقتی به گرداب مصیبت و بلا دچار می شویم او را می خوانیم و تا به ساحل امن آسایش که رسیدیم فراموشش می کنیم.

ولی او آنقدر مهربان است، که باز هم منتظر ما می ماند.او خود عاشق ماست.می گوید من گنج مخفیم، مرا پیدا کن.می گوید: صد بار اگر توبه شکستی باز آی ... آغوشش همیشه برای ما باز است.هر صبح را که به ما هدیه می کند،فرصتمان داده تا باز گردیم...

 

من طلبنی ، وجدنی .

و من وجدنی ، عرفنی .

و من عرفنی ، عشقنی .

و من عشقنی ، قتلة .

و من قتلته انا دیة .

 

هر کس مرا طلب کند ، پیدایم خواهد کرد .

و هرکس مرا پیدا نمود ، خواهدم شناخت .

و هرکس مرا شناخت ، عاشقم خواهد شد .

و هرکس عاشقم شد ، خواهمش کشت .

و هرکس که به تیر عشق من کشته شود ، خود دیه اش خواهم بود .

 

پی نوشت:تا سه هفته ی دیگر نمی توانم در خدمت شما دوستان خوب باشم.برایتان آرزوی موفقیت دارم.

یا حق.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 17:15  توسط آتش یخزده  | 

یک جمله زیبا خوندم که میگفت تاریک ترین لحظه شب، درست دمی قبل از طلوع آفتاب است.

وقتی از همه جا نا امید شدی، وقتی دیدی به آخر خط رسیدی، وقتی هیچ چیزی به دادت نمی رسید، تو دلت گفتی خدایا کمکم کن. یهو یک فرشته ای از آسمون اومد. انگار او مامور شده بود تا مشکلتو حل کنه.

تا چشم باز کردی دیدی مشکلت حل شده.

اما یه سوال؟ آیا حتی یکبار فکر کردیم با خودمون که مشکلمون چطوری حل شد؟ ما که همه زورمونو زده بودیم و نشده بود؟ 

نه.. ، تازه با غرور راه میریم و میگیم دیدید آخرش حلش کردم، میدونستم از پسش بر می یام و هزار و یک لاف دیگه.

اما وقتی دقیق میشیم و با خودمون رو راست میبینیم، انگار خدا خیلی دوستمون داشته که مشکلمونو حل کرده. وگرنه چرا مشکل هزار و یک نفر دیگه حل نمیشه؟ آره خدا خیلی دوستمون داره ولی خودمون باورمون نمیشه. خدا چه جوری بهمون باید بفهمونه که دوسمون داره؟

اصلا ما آدما تا مشکلی واسمون بوجود نیاد که نمیریم پیشش بعدش هم تا مشکلمون حل شد فراموشش میکنیم. اینجوریه رسم وفا؟

یه چیز دیگه بگمو دیگه سرتونو درد نمی آرم.حالا  چرا تا وقتی واسمون مشکل بوجود می یاد از خدا قهرمون میگیره. مگه وقتی خدا گرفتاریمونو حل کرد تشکر کردیم و خدا را عامل حل مشکلمون دونستیم  که حالا که گیر کردیم اونو مقصر میدونیم؟

بیاین مثل مجنون باشیم که اگر لیلی با او نا مهربونی هم میکرد می گفت:

اگر با من نبودش هیچ میلی        چرا کوزه مرا بشکست لیلی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 1:47  توسط عباسعلی دهقان  | 

سلام و خسته نباشید به همه شما دوستای عزیز.

 جای پای خدا

  دیدم وبلاگمون شده همش متن، اینبار یک کلیپ قشنگ میزارم واستون امیدوارم لذت ببرید. راستشو بخواین این کلیپی بود که با دیدنش، عاشقش شدم.

برای دیدنش اینجا رو کلیک کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 3:14  توسط عباسعلی دهقان  | 

 

 

یک روز بود یا یک شب، درست یادم نیست ولی  یکبار وقتی به خودم نگاه کردم، به رد پایم در زمین دیروز، به تارهایی که ذهنم و جانم را در برگرفته بود، به ریشه هایم  که در زندگی دیگران دویده بود، دیدم چه قدر بیگانه است آن کس که با نام من صدایش می کردند.دیدم که من هم عادت کردم به تمام چیز هایی که نباید عادت می کردم.دیدم که من هم تن داده ام به روز مرگی و تاریکی  که نباید تن می دادم، می دانی من هم فراموش کرده بودم، من هم شرطی شده بودم، من هم جبری شده بودم...

 چه قدر غریب بود صدایی که هر روز از دهان من بیرون می آمد.دلم می خواست دستهایم را محکم جلوی دهانم بگیرم، تا صدای غریبه را نشنوم...ولی مگر می شد؟مجال ِ سکوت نبود، انگار باید تا آخر شب می رفتم.آنها که در پیرامون من بودند، تنها گذشته را می دیدند آن قدر که نا امید می شدم از تغییر کردن، نگاه های سنگینشان تمامی گذشته را بر جان من می کوفت...

باید به تنهایی پناه می بردم ، باید خویشتنم را دوباره می یافتم، یاید خشت خشت وجودم را با دستهای خودم روی هم می چیدم و در کالبد بی جانم، روحی می دمیدم از جنس نور و دیگر بار زاده میشدم.

می دانی چیزی گم شده بود، "من " چیزی را گم کرده بودم، حسی شبیه تشنگی. اگر چه تشنه می داند که در پی آب است و من مطلوبم را گم کرده بودم...

 

صد جهان گشتى تو در سوداى من‏

 

 تا رسيدى بر لبِ درياى من‏

 

 آنچه تو گم كرده‏اى، گر كرده‏اى‏

 

 هست نزدِ تو، تو خود را پرده‏اى‏     

 

ادامه دارد...

 

/*از عباس عزیز که مرا به خانه ی "یادگار دوست " دعوت کرد، ممنونم.*/
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 22:13  توسط آتش یخزده  | 

خدایا بدجوری پریشونم. خیلی وقتها ناخودآگاه اشکم سرازیر میشه. اصلا چرا میگن گریه خوب نیست؟ چرا میگن گریه واسه مردها زشته.  اصلا خدایا میخوام هیچ وقت اشکم بند نیاد. میخام همیشه گریان تو باشم. آخه آرومم میکنه. من به جادوی اشک دارم ایمان میارم. میدونم فاصلم با تو خیلی زیاده. میدونم ما بیچارگان راهی بسوی تو نداریم ولی میدونم همیشه این اشک یه جورایی درد دوریتو سبک میکنه.

شاید پریشونم از بار گناهانیست که تو زندگیم مرتکب شدم. الان که فرصتی دست داده با تو تنها باشم، بیشتر به کارهایی که کردم فکر میکنم و به حال خودم افسوس میخورم. آخه هر چی فرصت دادی رو از دست دادم.

ولی با همه این اشتباهات خیلی رو دارم که درخواست بخشش دارم، نه؟ آخه خودت گفتی میتونیم درخواست بخشش کنیم. خودت لوسمون کردی که هر چقدر میتونیم اشتباه میکنیم تازه آخرش بر میگردیم با چشای گریون میگیم ببخش

این ترانه زیبای گهواره برای همتون که دلتون از درد پره و اشکتون با یه اشاره جاری

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من

همون گهواره اي كه خاطرم نيست
همون امنيت حقيقي و راست
همون جايي كه شاهزاده ي قصه
هميشه دختر فقيرو مي خواست

همون شهري كه قد خود من بود
از اين دنيا ولي خيلي بزرگ تر
نه ترس سايه بود نه وحشت باد
نه من گم مي شدم نه يك كبوتر

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر، كجاست گهواره ي من

نگو بزرگ شدم نگو كه تلخه
نگو گريه ديگه به من نمياد
بيا منو ببر نوازشم كن
دلم آغوش بي دغدغه مي خواد

تو اين بستر پاييزي مسموم
كه هر چي نفس سبزه بريده
نمي دونه كسي چه سخته موندن
مثل برگ روي شاخه ي تكيده

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من

ببين شكوفه ي دل بستگي هام
چقدر آسون تو ذهن باد مي ميره
كجاست اون دست نوراني و معجز
بگو بياد و دستمو بگيره

كجاست مريم ناجي ، مريم پاك
چرا به ياد اين شكسته تن نيست
تو رگبار هراس و بي پناهي
چرا دامن سبزش چتر من نيست

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 5:44  توسط عباسعلی دهقان  | 

میدونم روزی میرسه که دست مهربونت، این بنده خاکیت رو از زمین بلند میکنی و منو با خودت میبری.

روزی میرسه، که چشمان اشکبار من رو با گوشه چشمی که به من میندازی میشویی.

روزی میرسه که این تنهای درمانده ای که تنها به یاد تو شب را به صبح و صبح را به شب میرسونه، با ترنم نگاه تو از خواب بیدار بشه و وقتی چشم باز کنه، عظمت تو را بالای سرش ببینه و همونجا برای همیشه از هوش بره.

خدایا من بدون تو هیچیم و با تو همه چیز.

آرزوی من اینست که مرا به درگاه عشقت راه دهی، حتی برای لحظه ای

 که عاشقان درگهت، به امید حتی ثانیه ای وصال با محبوبشان زنده مانده اند. 

خدایا عمری گناه کردم و هر کاری گفته بودی نکردم و هرکاری منعم کرده بودی کردم.

حالا عاشقانه چشم به عفو و بخششت دارم. خودت گفتی بندگان گناهکارتو اگه توبه کنن میبخشی. منم ازت میخوام منو ببخشی.  آخه امیدم تویی و بی واسطه اومدم از خودت بخوام. چون اونقدر تنهام که بجز خودت کسی رو ندارم که ضمانتم رو بکنه

 حالا که نگاه من ، منتظر یک لحظه نگاه توست، اون نگاه مهربونت رو از این گدای در خانه عشقت دریغ مکن.

این شعر تقدیم به همه کسانی که عاشقند.

در نظر بازی ما بی خبران حيرانند              من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی                 عشق داند که درين دايره سرگردانند
جلوه گاه رخ او ديده ما تنها نيست            ماه و خورشيد همين آينه می گردانند
عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا      ما همه بنده و اين قوم خداوندانند
مفلسانيم و هوای می و مطرب داريم        آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند
لاف عشق و گله از يار زهی لاف دروغ       عشقبازانی چنين مستحق هجرانند
مگرم چشم سياه تو بياموزد کار               ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر شوند آگه ز انديشه ما مغبچگان           بعد از اين خرقه صوفی به گران نستانند

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 19:12  توسط عباسعلی دهقان  | 

سلامی گرم به همه شما عزیزان

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود         به هر درش که بخوانند، بیخبر نرود

سواد دیده غمدیده​ام به اشک مشوی     که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

اینو خوب میدونم خدا در زمین عشق را آفرید تا ما با نیروی عشق پاک زمینی مان باغ بهشت عشق

 خودش را ببینیم. اما چه بگویم که متاسفانه عشقهای هوس آلود ما راه به بارگاه مقدسش ندارند.

ما عشق را فقط برای خود میخواهیم و بس. ما میخواهیم معشوقمان همانی شود که ما میخواهیم.

او را همانگونه که هست نمی خواهیم. عاشقی این نیست. اگر عاشقیم پس چرا بعد از اینکه نمیتوانیم

او را آنگونه که میخواهیم تغییر دهیم، دیگر عشقمان را نیز فراموش میکنیم و دنبال دیگری میرویم؟ فکر 

میکنم فلسفه عشق دیگر معنایی ندارد  و صد افسوس بر ما که طعم شیرین و واقعی عشق را نچشیدیم

و عشق را به سخره گرفته ایم. آنرا زیر سوال برده ایم. حق مطلب را حافظ ادا کرده:

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی                    تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 22:24  توسط عباسعلی دهقان  | 

شاید شماها که دارین این نوشته ها رو میخونین، عاشق باشین. واقعا عاشقی دوران عجیبی است. شاید نشه هرگز حس اونهایی که عاشق شدند رو بیان کرد. ولی من میخوام یه عشق دیگه رو به شما معرفی کنم.

اما من اینروزها یه عشق جدید پیدا کردم. باور کنید نمی خوام عاشقیمو به رخ تون بکشم. شاید هم عجیب باشه اما من دارم عاشق یک عشق عجیب میشم. من دارم عاشق خدا میشم.

آره عشق به خدا. عاشق خدا بودن چند تا مزیت بسیار بزرگ به همه عشقهای زمینی داره، واسه همین من خودم رو در اوج خوشبختی میدونم. میدونید چه تفاوتهایی بین عشق خدا و بنده خدا وجود داره؟

۱. هیچوقت فراموشتون نمی کنه:

 شاید آدمهای عاشق از اون روزی می ترسند که از عشقشون جدا شند. اما خدا هیچوقت از بنده عاشقش جدا نمی شه. خدا همیشه با شماست.

۲. هر چقدر هم اشتباه کنی باز راه جبران هست:

آره خدا هیچوقت از بنده خود نا امید نمیشه تا ارتباطشو باهاش قطع کنه. خدا شما را توی اوج اشتباها تتون دوست داره بیش تر از چیزی که فکرشو کنید. مثل عشقهای زمینی نیست که با یک اشتباه کل عشق نابود بشه

۳. همیشه  و همه جا هست:

هر زمان که بخواهید میتونید صداش کنید و اونم بلافاصله بهتون جواب میده. هر وقت و هر جا که باشین تو اوج شادی و غم همیشه واسه بنده عاشقش وقت داره. بدون اینکه خم به ابرو بیاره و خسته بشه به همه درد دلاتون گوش میده.

۴. محرم راز است:

هر حرفی دارین بهش بزنید. مطمئن باشیداو محرم حرفهاتونه. پس راحت باشین و حرف دلتون را باهاش بزنید.

۵. هرکاری بتونه بی منت واستون انجام میده 

او تنها کسی است که اگه عاشقش باشین هر کاری که امکانش باشه را بدون هیچ منتی واستون انجام میده. اصلا یه جوری کارها را درست میکنه که نفهمین چه جوری درست شده.

باور کنید این برتری ها تمومی نداره. پس هر وقت دلتون از عشقهای زمینی گرفت رو به آسمون کنید و او را صدا کنید. او همیشه با شماست

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 1:30  توسط عباسعلی دهقان  |