تبليغاتX
یادگار دوست

سلام و هزاران سلام با چاشنی عطر گلهای زیبای بهار که الان همه جا میتونید عطرشون رو حس کنید به همه شما عزیزان. امروز میخوام از خاطرات تلخ و شیرین سالی که گذشت واستون بگم. خاطرات یادگار گذشته هست که میتونه خیلی وقتها آرامش آینده تونو فراهم کنه.

اما اولین خاطره مربوط به اواخر بهار شایدم اوایل تابستون هست. من چون قرار بود تابستان ۸۵ از ایران برم، واسه همین دانشجوهای گلم تصمیم گرفتند یه اردویی رو برگزار کنند قبل از اینکه من برم( شایدم گودبای پارتی). خلاصه اون روز یکی از پرخاطره ترین روزهای زندگیم بود. دست همتون که در برگزاری این اردو سهیم بودین درد نکنه. اگه میبینین تو این عکس خیلی ها ناراحتن، فکر نکنین اتفاقی افتاده، نه. همیشه جدایی از آدمایی که دوستشون داریم سخته . اما خیلی هاشون دوباره مجبور شدن یه ترم دیگه منو تحمل کنند با درس طراحی زبانها .

دومین خاطره من، مربوط به روزی بود که از فرودگاه یزد میخواستم پرواز کنم و برم تهران و از تهران برم کانادا. اون روز چندین تا صحنه عاطفی حال منو منقلب کرد. اولیش مربوط به مادرم بود که هرجایی باشم دستاشو میبوسم به خاطر همه محبتهای بی اندازش به من. یادمه مادرم دستمو محکم گرفته بود. انگار نمیخواست هیچوقت ازش دور بشم. ناخودآگاه گریه ام گرفت بعد بابامو دیدم. من هیچوقت ندیده بودم بابام به خاطر من گریه کنه. اما اون روز دیدم. منم با دیدن بابام اشکم امونم نداد و کلی گریه کردم. همه و همه اونجا به من اینو نشون دادن که خیلی دوستم دارند و اینها تا ابد گرمی راه زندگیمه. هر جایی که باشم قدردان محبت همشون هستم. در ضمن از همه دانشجوهایی که اون روز اومدن فرودگاه هم واقعا متشکرم.

سال ۸۵ با همه سختیهاش سال خوبی بود واسه من. به آرزوی بسیار بزرگی رسیدم و واسه همین از خدا متشکرم . برای همه کسانی هم که تو این سال به من محبت داشتند از صمیم قلب آرزوی خوشبختی میکنم. 

ایشااله سال خوبی داشته باشین

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 0:12 |

بهار پشت پنجره بر شیشه ها می کوبد،

اما

از تو

خبری نیست، که نیست...

 

گفته بودی:

«رو سینه را چون سینه ها هفتاب شوی از کینه ها

آنگه شراب عشــــــــق را پیمانه شو،پیمانه شو...»

 

یادت هست؟

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 14:29 |

گفتم آهندلی کنم چندی،

دل نبندم به هیچ دلبندی.

سعدیا دور نیکنامی رفت،

نوبت عاشقی است یکچندی...

 

برای دیدنش نیاز نیست به قاف برویم.نیاز نیست که از هفت دریا و هفت آسمان بگذریم.کافی است به خویشتنمان نظر کنیم، کافی است به خود برسیم و آنگاه از خود بگذریم.او نزدیک است نزدیک ...

دل را که از مهر لبالب کنیم، قهر و کین بیرون می شود و این سینه خانه ی او می شود.

این بهار را به نیت طلب کردنش آغاز کنیم، باشد که روزهایمان پر شود از یادش، باشد که از این بیهودگی، از این معلق بودن رها شویم.باشد که روزی"می در کف و معشوق به کام " گردد.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 14:25 |
سلام بچه ها

این روزهای پایانی سال میخوام این بحث جزیره رو کامل کنم. امیدوارم تو سال جدید دلهاتون تو جزیره عاشقیتون آروم بگیره.

یکی پرسید آیا اون جزیره کسی هم اخراج میشه. جواب مثبته. هرکس خط قرمزهای جزیره رو شکست باید اخراج بشه. اما واقعیت چیز دیگری هست. کیه که طعم محبت واقعی رو بچشه و قدرشو ندونه؟ واقعا مشکل اصلی که خیلی وقتها با هم نمی سازیم اینه که از محبت طرف مقابل سیراب نشده ایم. محبت کنید از ته دل و بدون هدف، فقط واسه شادی دل خودتون محبت کنید نه اینکه پاسخی بشنوید از طرف مقابل، اونوقت ناخودآگاه طرف مقابل هم محبت شما رو پاسخ میده و هیچ وقت کسی از حزیره اخراج نمیشه.

سوال دوم که مطرح شد این بود که آیا فقط افراد عاشق میتونن وارد جزیره بشن؟ نه اینجا باید یه دلی داشته باشی که عاشق محبت کردن و دوست داشتن باشه، عاشق زیبایی ها نه لزوما عاشق فرد زیبارویی. بازم میگم، محبت کردن هیچ هزینه ای نداره. اگه یاد بگیریم بی ریا و بی غرض، صرفا برای آرامش دلمون محبت کنیم، اونوقت پاسخشو خوب میگیری و اون جزیره رو خیلی دوست خواهی داشت.

اما چه جوری شروع کنیم به ساختن جزیرمون؟ اولین کار اینه که خودتونو بسازین اونقدر که بتونین اونجوری که گفتم محبت کنین. دوست داشته باشید واسه هر کسی هر کاری میتونید و از دستتون بر میاد کمک کنید. اصلا از همین سال نو شروع کنید و به کسی که دوست میدارید یه ایمیل بنویسید و خیلی صمیمانه سال نو رو بهش تبریک بگید. بچه ها دوستی هاتونو تو خودتون نگه ندارید. حستونو آزاد کنید. آخه اکثر حساتون خیلی پاک و قشنگه. پس حستون رو به شکل مناسب بیان کنید. بازم تاکید میکنم بی غرض. مثل خدا، اگه خدا محبت میکنه بهتون، منظوری داره؟ نه، آخه دوستتون داره. شما هم اگه دوست دارید واسه شادی دل خودتون محبت کنید. یادتون باشه از محبت خارها گل میشود!

در آخر هم یه نکته بگم و خیلی سرتونو درد نیارم. در جواب یه سوال میگم  آره ممکنه شما واقعا کسی رو دوست داشته باشید و اون هیچ حسی نداشته باشه. اما میتونه اگه این حس، حس پاک باشه به دل طرف مقابل هم بشینه. به شرطی که به خوبی بیان بشه. بچه ها ین موضوع خیلی پیچیده هست. ممکنه هرچی هم طرفو دوست داشته باشین بازم اون فکر و ذهنش فرد دیگری باشه .گاهی وقتها توکل به خدا یه خرده تحمل این شرایط را واستون راحتتر میکنه. کارها رو بسپارین به خودش و یادتون باشه بیش از حد خودتونو به کسی که حسی بهتون نداره وابسته نکنید. به قول معروف

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد         خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

ایام به کامتان و خدا نگهدار

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 6:54 |

برو ای فقیه دانا، به خدای بخش ما را

من و عاشقی و مستی، تو و زهد و پارسایی...

سعدی

 

کلمات چه بار سنگینی را باید بر دوش کشند، وقتی می خواهی از عشـــــق، چیزی فراتر از این روزمرگی ها، سخن بگویی.

عشق کششی است، برای رهایی از مفرد بودن، که در تمامی عناصر طبیعت جاری و ساری است.از گیاهان و جانوران تا ذرات سازنده ی عناصر( الکترون ها و پروتن ها).

 جاذبه ای که در ذی شعورترین موجود، انسان، متعالی میشود. که به روان و جسم آدمی وحدت می بخشد، آن هنگام که همه ذرات جسم و جان، چیزی یا  کسی را طلب می کنند.

این است که به هر جا و هر پدیده که نظر می کنیم، به جز از اکسیر عشق مایه ای ندارد.و این کثرت تجلی عشق است، که توصیف آن را مشکل می کند.چرا که انسانها متفاوتند، پدیده ها تفاوتند.انسانها مراتب دارند.پس عشق  هم مرتبه متفاوت دارد. داش آکل  عاشق است، مولانا نیز.عشق همان عشق اســت و این مرتبه ی عاشق و معشوق است که عشق را متفاوت جلوه می دهد.

 هرکس از عشق تاویلی کرده است، در حد توانایی خویـش، چه عشق جسمی و فرویدی، چه عشق روحانی و افلاطونی...اما گویی همه یک حرف زده اند.یک حــــــــــــــــرف.

 

 یک قصه نیست غم عشق و این عجب

کز هر کسی که می شنوم نا مکرر است.

حافظ

 

 

آنچه رقم خورد، مقدمه ای بود از فهم یک ماهی کوچک از بی کران این دریا...

ادامه دارد ان شاء الله

آتـــش یـــ ـخزده

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 19:16 |
بچه ها بهار با همه قشنگی هاش در راهه. آره کم کم شکوفه های بهاری زیبائی و طراوت رو به ما هدیه میدن. میخوام تو شروع سال نو کلی واستون آرزوی خوشگل بکنم. اونم از صمیم قلب

خدایا به همه ما دلی بهاری ده که زیبائیهاش همچو بهار به دل همه بشینه 

خدایا تیرگی های دلمون رو با بهار شستشو ده تا بتونیم با پاکی محض عاشقانه زندگی کنیم.

خدایا به همه کسانی که تا امروز دلشون طعم عشق واقعی رو نچشیده، تو این سال عزیز کمک کن تا اون موهبت رو بشناسند و به عشق پاکی برسند.

خدایا سال ۸۶ رو سالی پر از خاطرات خوب و خوش و پر از عشق و محبت قرار بده

خدایا مزه وصال عشق رو به اون بندگان پاکت بچشون

خدایا امسال نیز مثل همیشه ما رو بحال خودمون رها نکن و دستمونو بگیر و در تنهاییهامون بذار در آغوش عشقت آروم بگیریم.

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 4:52 |
اصلا کی میدونه عشق چیه؟

چرا هی دم از عشق میزنیم وقتی هیچی ازش نمیدونیم؟ خودمو میگم.

 والا اشتباهه. چرا بیخودی این نعمتی که خدا بهمون داده رو راهی واسه خالی کردن عقده هامون میکنیم؟  بابا چرا وقتی هیچ بهونه ای واسه جذب فرد مورد نظرمون پیدا نمی کنیم، هی بیخودی میگیم من عاشقتم؟ چرا؟ اصلا میدونی عشق چیه و عاشق کیه که این حرفا رو بهش میزنی؟ یا همین که یه ذره با دیدن یه دختری احساساتت برانگیخته شد، خودت رو عاشق ترین عاشق میدونی و دم از عشق میزنی؟

بخدا خیلی از زندگیهایی که میبینین عاشقانه شروع میشه و  بعد از مدت کوتاهی یا از هم میپاشه یا عشق توش وجود نداره، بخاطر همینه. تازه همشون هم اول از عشق شروع کردند، اولش هم همو میپرستیدند.  اما هیچ وقت فکر کردین چی شد بعد از مدتی دیگه تو زندگیشون عشق نبوده؟ یا همش میگین اونا بلد نبودن، اصلا عاشق نبودند، اگر عاشق بودند زندگیشون اینجوری نمیشد.

نخیر، اونها خیلی هم عاشق بودند و بسیار هم ادعای عشق دادند. اونها هم تو شروع زندگی جونشونو واسه هم میدادند. اونها هم همون حسی رو داشتند که الان شما با خوشحالی و غرور ازش حرف میزنید. اما چی شد؟ برین بررسی کنید چی شد.  این سوال رو هنوز بشریت نتونسته پاسخ محکمی واسش پیدا کنه. چی میشه اون همه عشق؟ هوس بود؟ نه لزوما اصلا شما به من کمک کنید بدونم. ولی باور کنید که تندتر تپیدن  قلبتون وقتی کسی رو میبینید، نشونه عاشقی نیست!!!

  من خودم هم مثل شما ها هستم. فکر نکنید من میدونم عشق چیه؟ اما کمکم کنید تا بدونم 

امروز کلی رو این مساله فکر کردم. من اینو میدونم عشق خیلی مقدس تر از اینه که بخواین بازیش بگیریم. چه خوب بود اونو در جای خودش و به فرد مناسبش میگفتیم که اگه یکبار هم میگفتیم آرامش ابدی مون فراهم میشد. تو رو خدا تو استفاده از این سرمایه خدادادی بیشتر دقت کنید وگرنه روزی میرسه که حالتون از هرچی عشق و عاشقیه به هم میخوره.

متاسفانه این روزها خودم رو لایق شعری میدونم که قبلا واستون نوشتم

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ    عشق بازانی چنین مستحق هجرانند.

دیروز یه فیلم میدیدم به نام as it is in heaven. مطمئنم با دیدن این فیلم خیلی بهتر میفهمید عشق چیه. عشق اون چیزیه که اگه حتی جند ثانیه از عمرت باقی باشه و اونو تجربه کنی همون چند ثانیه واسه اینکه خودتو خوشبخت بدونی و از دنیا بری کافی کافیه.!!!

من دوست دارم بدونم که عشق چیه؟ آیا عشق اونقدر انرژی و توان داره که بشه با اون خودت رو و اون کسی که عاشقشی خوشبخت کنی؟ خوشحال میشم نظرات شما رو هم بدونم.

 

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 5:20 |

ما نگاه می کردیم و نمی دیدیم،

میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ای هست...

فروغ فرخزاد

 

مراقب قضاوتهایمان باشیم.

وقتی که محکوم می کنیم دیگران را،

گذر زمان حقیقتهایی را بر ما روشن می کند،

که ممکن است روزی باعث شود از آنچه فکر می کرده ایم خجالت بکشیم.

و هیچ چیز،

هیچ چیز،

 بدتر از شرمساری از خویش نیست ...

 

  آتش یخزده

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 16:57 |
امروز میخوام در ادامه بحث جزیره ، نکاتی که کمک میکنه جزیره عاشقیتونو خوب بسازین بگم:  

ببینین این جزیره بر مبنای عشقه و محبته. پس کسی رو به اون دعوت کنید که حس میکنید میتونید بهش احساس دوستی و محب داشته باشین. در ضمن قرار نیست هر کسی از همه خصوصیات کلیه ساکنین جزیره که خوشش بیاد. اختلاف نظر بین آدما وجود داره ولی هیچوقت نخواین بقیه رو اونقدر عوض کنید تا خوشتون بیاد!!! آدما رو همون جوری که هستند بپذیرین. دوستی واقعی همینه.

من همیشه اعتقاد دارم که  اگه از اخلاق و رفتار یکی خوشتون نمیاد، بهترین راه اینه که اول فکر کنید اصلا اون رفتار اشتباهه، یا اینکه شما نمی پسندین. اگه مطمئن اشتباهه ، حالا ببینین میتونید به طرف بفهمونین که کارش اشتباهه یا نه؟ البته بدون صرق هزینه ای. یعنی اگه اینکه مثلا به یکی بفهمونین پشت سر مردم غیبت کردن کار بدیه، باعث میشه وقت زیادی از شما بگیره یا اصلا طرف به حرف شما اهمیتی نمیده و نمیتونین اونو تغییر بدین، اصلا ولش کنید. حالا نسبت به او بی تفاوت باشین. یعنی یه گوشتون در و یکی دروازه. از این گوش بشنوید از اون گوش بیرون کنید!!!

من هیچوقت واسه عقاید غلط اطرافیانم که میدونم نمیتونم عوضش کنم، ناراحت نمیشم. بجاش به اون عقاید طرف هیچ توجهی نمیکنم. اصلا ارزش داره بخوام روح خودم رو بخاطر رفتار دیگری، آزرده کنم؟

بچه ها اگه سعی کنین میبینین که میشه .

پس جزیرتون و میتونید به یه آرامش نسبی برسونین. اینقدر الان آرامش گوهر نایابی هست که خیلی ها با دیدن آرامش توی جزیره شما به سمت اون کشیده میشن و در پناه جزیره آرام شما آروم میگیرن.

یعنی قانون جزیرتون این باشه: آرامش رو فدای هیچ چیزی نبایست کرد. حالا شما یه جزیره ساختین ترکیبی از دو ستون اصلی، محبت و آرامش. بی نظیره این جزیره.

 مطمئنم تو این جزیره میشه عشق ورزید و عاشقی کرد. امیدوارم هم سفر خوبی تو این جزیره زیبا پیدا کنین.

امیدوارم تو این کار موفق باشید. جلسات بعدی در این مورد بیشتر واستون مطلب مینویسم.

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 1:25 |

گزارش  لحظات قبل از شروع چهارشنبه سوری:

 

ملت شریف و همیشه در صحنه به علت کمبود جشن و شادی، هر سال در این روز غوغا می کنند.

ظاهرا امسال تدابیر امنیتی شدیدتر شده ، و خیابونها بالاخص منطقه صفاییه پر از پلیس ضد شورش است.

تمام مجتمع ها مجهز به چند فروند پلیس شده.بنده ی حقیر که مثه سگ از ترقه و آتش می ترسم، امروز دو سه ساعت زودتر به خونه برگشتم، که خدای نکرده، زبونم لال، بلایی سرم نیاد.لذا از ادامه ی گزارش معذورم.

از خوانندگانی که در این مراسم شرکت می کنند،تقاضا داریم، اگر حس و حالی داشتند، برایمان بنویسند.

راستی یه چیزی تعریف کنم ،دیروز رفته بودم نوشت افزار فروشی!!! یه پسر دبستانی اومده میگه:آقا سیگارت دارید؟  فروشنده می گه:نه پسر،سیگارت چیه؟

بعد که پسره میره ، فروشنده میگه، عجب زمونه ای شده، زمان ما، ما میرفتیم زیر کرسی خونه ی مادر بزرگ، نخود کشمش می خوردیم.

یه کم نگاش می کنم میگم ببخشید شما چند سالتونه؟؟؟

 میگه هفده سال!!!!

 

- فکر کنم بنده خدا شب یلدا را با چهار شنبه سوری اشتباه گرفته بود.من که بیست و هفت سال دارم، هر چی فکر کردم این چیزا یادم نیومد.

 

 

آداب و رسوم چهارشنبه سوری

 

 

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 18:0 |
سلام به همه شما دوستان گل.

یه بحثی تو یکی از پستها شروع شد که حیفم اومد اون رو کامل  باز  نکنم. البته از دیدگاه خودم و به اندازه ای که میفهمم مینویسم. امیدوارم شما هم نظرتون رو واسم بگید.

تو مطلب قبلی ازتون خواستم با شروع بهار طبیعت، دلاتون هم بهاری کنین و مراسم عاشقی بجا بیارین.

اما آیا تو ایران میشه آزادانه عشق ورزید؟ واقعیتش اینه که نه، اگر هم بشه با هزار ترس و لرز. نکنه گشت بیاد بهتون گیر بده. نکنه پدر مادرتون یا یکی از فامیلاتون ببینه. خلاصه کلی دردسر داره که خیلی ها قیدش رو میزنن. ولی باور کنید گله کردن از این شرایط و وضع جامعه تنها چیزی که نشون میده اینه که عاشق نیستین. در ضمن اونهایی که ادعا میکنن عاشقند چرا هر اتفاقی می افته همه تقصیرات رو میندازین گردن او؟ مگه عاشقش نیستین؟  انصافا یه ذره بیشتر فکر کنید. آیا واقعا عاشقید؟

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ           عشق بازانی چنین مستحق هجرانند.

کی گفته عاشقی بدون این مشکلات هم امکان پذیره؟ اینها تخیله اگه فکر کنید به سادگی آب خوردن میشه عاشق شد. اما با دونستن این سختیها برین سمتش چون ارزشش رو داره

اما جامعه رو چیکارش کنیم.

بچه ها بیاین هر کدوم واسه خودمون یه جزیره کوچولو بسازیم. این جزیره قوانین خیلی ساده ای داره. اولا کسانی حق ورود بهش دارن که دوست بقیه ساکنین هستند و با همه ساکنین دیگه جزیره راحتند. تو این جزیره باید همه به هم محبت کنند. تو این جزیره دعوا و بحث و اعصاب خوردی وجود نداره. میتونه این جزیره اول فقط یه ساکن داشته باشه، ولی اشکال نداره کم کم جزیره بزرگ و بزرگ تر میشه. حالا شما یه جزیره خوب دارین که هر وقت میرین اونجا احساس آسایش و آرامش میکنین. نکته دوم این جزیره اینه که هیچ صحبتی بدی از جامعه تو جزیره بازگو نمیشه. این جزیره از جامعه ایزوله باید باشه. اگه یه تعدادی از شماها بتونین جزیره خودتونو خوب بسازین. کم کم میشه یه مجمع الجزایر داشت که قوانین همشون مثل همه واسه همین میتونن براحتی در هم ادغام بشند. یهو نگاه میکنین میبینین خیلی از ساعات روز رو تو یکی از این جزایر هستین، پس دیگه مشکلات و اعصاب خوردیهای جامعه رو کمتر و کمتر میبینید.

من یه دوره ای اینکار رو تو محل کارم کردم. ۵-۶ سال پیش. بعد صبح که میشد میخواستم برم سرکار لحظه شماری میکردم تا برسم اونجا. باور کنید روزهای فوق العاده ای واسه من بود و هیچوقت اون روزها رو فراموش نمیکنم. اونقدر اون جزیره و ساکنینش رو دوست داشتم که باورتون نمیشه.

اگه فرصت بود حتما در مورد نکاتی که تو ساخت جزیره خوب و عاشقانه میتونه بهتون کمک کنه رو بعدا میگم.

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 3:40 |

 

می گویند:گذشته ها گذشته.

می نویسند:گذشته را به آب بسپار،به باد، به خواب.

می خواهم، اما نمی شود.گذشته بدون آنکه بخواهم به سراغم می آید. میان خطوط در هم کتاب، میان شعرها و ترانه ها.وقتی عکس ها را نگاه می کنم، انگار تک تک آدمها با خاطرات تلخ و شیرین بر می گردند.گذشته از لابه لای اتفاق های روزمره راه خودش را پیدا می کند، سنگین می شود و درست می نشیند روبروی چشمانم و هر جا نگاه کنم هست...

ای کاش گریزی بود، ای کاش میشد تلخی ها و تاریکیهایش را دور ریخت و فقط به شیرینی و روشنی دل بست.ای کاش می شد...

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 0:15 |
میگن فصل بهار فصل عاشقی است. بسیاری از عشق ها در فصل بهار شروع میشن. حالا که داره بهار طبیعت از راه میرسه، امیدوارم دلاتون همیشه بهاری باشه و عاشقانه زندگی کنین.

میدونین چیه، هوا جون میده واسه عاشقی. چقدر حال میده توی هوای خوب بهاری دست یارتو بگیری و برین قدم بزنین. اصلا ایام بهار بهترین فرصت واسه بجا آوردن مناسک عاشقی هست. 

 یعنی میخواین بگین مگه عشقم رسم و رسوم داره. بله داره خوبش هم داره. حالا وقتشه که دستشو بگیری و توی بارون بهاری(یزدیها مسلما این پدیده رو تجربه نکردن  البته همه میدونین که من هم خودم یزدیم پس به کسی بر نخوره) در حالیکه فقط یه چتر داری، همونو بدی به اون یا قشنگ تر اینکه با هم زیر یه چتر در حالیکه کلی خیس شدین قدم بزنین. یکی میگفت من دوست دارم عاشق کسی بشم که وقتی زیر بارون دارم خیس میشم و هیچ ماشینی هم وای نمیسه تا منو تا خونه برسونه، یکی میاد و با تمام مهربونی، چترشو بهم میده تا خیس نشم. اون لایق عشق ورزیدنه. منم حرفشو قبول دارم. آره پی فکر کردی؟ اصلا مگه سهراب دیوونه بوده که میگه:

"عشق را زیر باران باید جست... زیر باران باید با زن خوابید" ( این قسمت نیاز به سانسور داشت که سانسور نکردم تا حالشو ببرین )

حالا اگه بارون نیومد چی؟ اصلا چه اشکالی داره که دعوتش کنید به صرف یه قهوه توی کافی شاپ  

یزدی بازی( و اصفهانی بازی) هم در نمی آرینا. میرین یه جای با کلاس که بشه دو کلام بدون اینکه ۱۰۰ تا چشم بهتون زل زده باشن، حرف دل زد) آره پس چی فکر کردی، عاشقی خرج داره. 

 اونجا هم ایرانه کانادا هم نیست که هر کسی دنگ خودشو بده 

اصلا نمیخوای عاشق نشو مگه زوریه، راستی هیچوقت هم نخواین به زور عاشق کسی بشین.نخواین عشقتون رو به زور تو مخ طرف فرو کنید.    

"خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد               خواهان کسی باش که خواهان تو باشد"

اما مطمئن باش عاشقی طعم شیرینی رو بهت میده که به همه زحمتش میرزه. آره کیه که ندونه عاشقی رسوایی نداره، کیه که ندونه درد عاشقی آدمو به جنون میکشه. اما چون عاشقی یه نشانه هایی غیر از این دنیا به همراه داره پس تجربش از همه حسهای دنیا قشنگتره.  

اما الان که داره بهار میشه واسه خیلی ها بهار نیست. اونهایی که عشقشون رو در فرسنگها فاصله دور از خودشون میبینن. من آرزوم اینه که این بهار همراه بشه با وصال واسه همه اونها

در پایان ترانه زیر چتر باران از آلبوم جدید علیرضا افتخاری رو با این امید که باران بهاری تیرگیهای قلب هممون رو از بین ببره و با تابیدن خورشید نور عشق بر زندگی همتون بتابه تقدیم به همتون میکنم

واسه گوش دادن اینجا رو کیک کنین

"زیر چتر باران

زیر چتر سبز باران
برگ لرزان درختان
آید به یادم دوباره
کوچه باغ پرسه ها مان
می تراوید از نگاهت
شور وشرم کودکانه
می سرودم زیر باران
از نگاه تو ترانه
اگر از آنهمه شوق و آرزو
مانده در قلب تو هم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستی ام از حضور تو
گل کند همچون بهاران

دم به دم افسانه میخواند
در کنار گوشمان باد
نغمه های عاشقی را
باد و باران یادمان داد
می توانستم چو لبخند
بر لبانت جان بگیرم
یا بلغزم همچو اشکی
کنج لبهایت بمیرم
اگر از آنهمه شوق و آرزو
مانده در قلب تو هم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستی ام از حضور تو
گل کند همچون بهاران

در دل شب دیده ی بیدار من
بیند آن یاری که دل را آرزوست
چون بیاید پیش پیش مرکبش
مرغ شب آوا بر آرد دوست دوست دوست"
 

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 3:8 |

قصه همان قصه مکرر است.همان سنت دیرینه،که درختان از صدای خنده بهار بیدار شوند و جوانه کنند. که باران،نم نم ، آرام آرام ببارد و خاک مرده را زنده کند.همان حرف های همیشگی:شادی کودکان، جنب و جوش بزرگترها از هزار کار نکرده برای نوروز، هفت سین و عیدی.و صدای آزار دهنده ی مجری رادیو که بیایید دلهایمان را خانه تکانی کنیم...

 

اندوه من هم همان اندوه قدیمی است، قدیمی است.که برف آمد و رود شد و از سر دریا گدشت،که درناها، چلچله ها ، بازگشتند...

اما دریغ از تو،

تو نیامدی..نیامدی...

کجای زمستان جا مانده ای؟

لبخند بی تو رنگ ندارد، هزار بهار هم که بیاید، دستانم یخ زده اند، وقتی تو نباشی که غزلی بخوانی با آن صدای گرم که درخت خشکیده جان صدها جوانه زند.خاک دل ، دلتنگ باران نگاه توست.

خدای را کجای این زمستان جا مانده ای؟!!

 

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 10:49 |
سلام

آیا هیچکدومتون یه دوست خوب  دارین؟ اصلا دوست خوب کیه؟

دوست خوب اون کسی هست که وقتی از همه جا رونده شدی پناهت بده.

دوست خوب اونی هست که وقتی از این دنیا دلت گرفت، وقتی باهاش درد دل کنی آروم بشی.

دوست خوب اونی هست که اگر هم دوای دردت نیست، لااقل میتونه سنگ صبورت باشه و به حرفات گوش بده.

 اشتباه نکنید، ماها وقتی غم و غصه میاد سراغمون، وقتی کوه مشکلات رو سرمون خراب میشه، وقتی حوصله هیچ کس رو نداریم، نیازی به درمان نداریم لزوما. همین که بتونی سرتو بزاری رو پاهاش و آروم بشی، این بهترین درمانه. مطمئنم همین حس رو حداقل نسبت به مادرتون داشتین. مادری که هر وقت خسته و کوفته وارد خونه میشدین، چنان بی هیچ محدودیتی بهمون محبت میکرد که تمام مشکلاتمون رو موقتا هم بود فراموش میکردیم. آره،مادرها بهترین دوست فرزندانشونن. حتی خیلی از بابا ها هم همینطورن.

دوست خوب اونقدر ارزش داره که:

من درد تو را ز دست آسان ندهم                          دل بر نکنم تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم                              کان درد به صد هزار درمان ندهم

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 0:10 |
سلام بچه ها خوبین؟ خوش میگذره؟

من چند روزی سرم خیلی شلوغ بود و نرسیدم مطلب جدیدی بنویسم

امروز میخوام واسه کسایی که موسیقی سنتی دوست دارند حرف بزنم. من خیلی دوست دارم. واسه همین مرتب دنبال پیدا کردن آهنگ سنتی روی اینترنت بودم. اما اخیرا چند تا رادیو اینترنتی خیلی خوب پیدا کردم که بهتون معرفی میکنم

۱- رادیو گلها

این رادیو همون برنامه گلهای سالهای قبل رو ۲۴ ساعته پخش میکنه. خواننده هاش همونها هستن: مرضیه، حمیرا، شجریان، هایده، دلکش و خیلی های دیگه

۲. رادیو درویش 

این رادیو هم به پخش موسیقی سنتی ایران می پردازه. اما اکثرا کاراش یه ذزه قدیمی تر از کارهای برنامه گلهاست. مثل علیزاده و قوامی و ...

۳. رادیو سنتی ایرانیان

 این رادیو موسیقی سنتی جدید رو پخش میکنه اکثرا، مثل کارهای افتخاری، سراج، آلبومهای ۱۰ سال اخیر شجریان و از این قبیل

تو هر کدوم از این سایتها  میتونید برنامه پخششون رو ببینید و واسه گوش دادنشون برنامه ریزی کنید.

نیاز به سرعت خیلی بالای اینترنت هم نداره و خوب روحتون هم با شنیدن این موسیقی ها آروم میشه

دفعه بعد میخوام در مورد موسیقی اسپانیا صحبت کنم اگه عمری باشه

موفق باشید.

 

 

 

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 19:35 |
سلام به همه شما دوستان

امروز میخواستم بیشتر از دانشگاه رجینا بگم ولی دیدم بهتره در مورد سیستم آموزشی دانشگاههای کانادا واستون بگم.

اینجا سیستم کاری دانشجوهای Undergrad با Grad کاملا فرق دارد. در مورد دانشجویان لیسانس هدف پرورش یه سری تکنسین هست که علاوه بر تسلط پیدا کردن به مفاهیم تئوریک از لحاظ عملی هم قوی باشند. بطور مثال یه دانشجوی کامپیوتر تقریبا واسه هر درسی که میگیره، یه آزمایشگاه هم باید بگذرونه. تو هر هفته باید علاوه بر کارهای مربوط به کلاس، تمام کارهای عملی مرتبط با آزمایشگاه اون درس رو هم کامل انجام بده.

بعد اینجا تو همه دانشگاهها یه قانون وجود داره، تقلب و کپ زدن واسه بار اول، تذکر به همراه درج در پرونده دانشجو و بار دوم حکمش اخراجه!!! حالا میخواد این تقلب تو امتحان باشه یا گزارش آزمایشگاه، هیچ فرقی نمی کنه. مثلا یکی از دوستای من فقط واسه اینکه یه جمله ای که تو گزارش کارش تحویل داده بوده و نقل قول از کس دیگه ای بوده و حتی اون مقاله رو به عنوان رفرنس ته گزارش اورده بوده، فقط واسه اینکه تو گیومه نگذاشته بوده، این به عنوان کپی تلقی شده و در پروندش درج شده!! واسه همین هیچ کی به خودش جرات تقلب نمیده.

دانشجوهای لیسانس اینجا شهریه های بسیار بالایی رو می پردازند، یه چیزی حدود سالی 10-12 میلیون، و بعضی دانشگاهها حتی بالاتر از این. واسه همینه که کمتر واسه لیسانس(از ایران البته) میان کانادا.

اما در دوره فوق لیسانس و دکتری، قضیه کاملا فرق میکنه. اینجا پذیرش و بورس و خلاصه همه چیز به استاد اون دانشجو بستگی داره، و البته همیشه یادتون باشه اینجا تحت هیچ شرایطی پول مفت به کسی نمیدن. یعنی اگه نتونی کاراییت رو نشون بدی و یا حفظ کنی، میبینی یهو پولت رو قطع میکنند. اما به قول یکی از استادای اینجا، افرادی که اهل کار باشند، به راحتی میتونند هزینه شونو تامین کنند. بازم مگیم به شرطی که اهل سخت کار کردن باشند.

اگه میخواین واسه کانادا پذیرش بگیرین، اول یادتون باشه که باید بسیار جدی کار کنین. وگرنه با هزینه های بالای زندگی، کار واستون مشکل میشه. بعدش هم زبان رو جدی بگیرید. اگه زبانتون خوب باشه، اینجا کلی جلو هستین.

ایشا اله همتون موفق  و پیروز باشین.

 

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 6:38 |
سلام به همه شما دوستان. امروز میخوام جایی که دارم درس میخونم رو واستون بهتر معرفی کنم.

دانشگاه رجینا یکی از دو دانشگاه مطرح استان ساسکاچوان  هست که تو شهر رجینا مرکز استان قرار دارد. این شهر حدود ۲۰۰ هزار نفر جمعیت داره. استان ساسکاچوان بین دو استان آلبرتا از غرب و منی توبا از شرق قرار دارد. این استان از لحاظ کشاورزی و هوای بسیار تمیز و آسمون آبی و سرمای شدید تو کانادا معروفه.

اما شهر رجینا یه شهر کوچک، زمستونای سرد و برفی و تابستونای بسیار قشنگی داره. معروفترین جاذبه طبیعی شهر، دریاچه واسکانا است که از کنار دانشگاه رد میشه و تو فصل بهار و تابستون بسیار دیدنی و زیباست.

دانشگاه رجینا، یکی از دانشگاههای کوچک کانادا هست . ولی خوب همه دانشگاههای کانادا چه کوچک و چه بزرگ، سبک کاریشون بسیار به هم شبیه هست. من اینجا دانشجوی دانشکده مهندسی و گرایش Industrial System Engineering هستم. استاد راهنما یا سوپروایزر من هم دکتر مهران مهران دژ هست. اینجا استاد ایرانی چند تایی داریم که جدید ترینشون دکتر نیما سرشار هست که تخصصش مهندسی نرم افزار هست و توی دانشکده مهندسی و گرایش مهندسی نرم افزار تدریس میکنه.

توی پست بعدی بیشتر در مورد دانشگاه و زمینه کاری خودم توی دانشگاه واستون صحبت میکنم.

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 20:9 |
سلام. والا من اصلا موبایل نداشته ام. اما مطلب امروز من در مورد موبایل هست.

به نظر شما، موبایل داشتن، چقدر واستون ضروریه؟ بهش خوب فکر کنید.

من تا حالا نشده ببینم تو کانادا دو نفر سر گوشی موبایلشون بشینن با هم یه ساعت حرف بزنن.

 من تا حالا نشده ببینم اینجا تک زنگ بزنن به همدیگه و قطع کنند و اینجوری همو سر کار بگذارن.

من تا حالا ندیدم اینجا کسی پز گوشیشو بده و به رخ بقیه بکشه.

من تا حالا ندیدم اینجا سه چهار نفر بشینن کنار هم، واسه هم با اس ام اس جک بفرستن.

تا حالا ندیدم اینجا  کسی کلی وقتشو بذاره بره موبایل فروشی ها،  آخرین مدل گوشی رو پیدا کنه و بخره

تا حالا ندیدم اینجا کسی دو تا خط موبایل داشته باشه، یکی واسه دوست دوستان خاص و یکی مال بقیه!!!

بچه ها بیشتر فکر کنید، واقعا چقدر موبایل کمکی هست واستون و چقدر مزاحم آرامشتون. شاید حداکثر ۱۰٪ ازش استفاده مفید میکنین. سر ماه هم قبض واستون میاد ۴۰ - ۵۰ هزار تومن.

متاسفانه موبایل واسه ایرانی ها اکثرا  وسیله ایست واسه پز دادن و خالی کردن عقده های درونی

بابا واسه بچه ۱۰ سالش اگه موبایل میخره، میخواد به این شکل جبران محبتها و کمبودهایی رو بکنه که خودش داشته، نه بخاطر اینکه اون بچه واقعا به گوشی احتیاج داره!!

 تا حالا ندیدم

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 0:53 |

 

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

 

حالیا عکس دل ماست در آیینه ی جام

تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

 

دیدی آن یار که بستیم صد امید در او

چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی

 

در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم

با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

 

پ.ن:(نام شاعر را نمی دانم.)

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 11:54 |

 

نگاهت داشته ام گرم ِ گرم

بسان لحظه ی اول.

نگاهت داشته ام،  لحظه به لحظه...واژه به واژه.

و مهلت نخواهم داد  هیچکس را،

که بودنش، نبودنت را به رخ بکشد.

 

همیشه در کنار منی ...

در کنارت اما ، لحظه ای، یادی از من هست هنوز؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 11:47 |
سلام، حالتون خوبه؟

پریروز مراسم اهدای جوایز اسکار به برترین های سینما بود. واسه همین تصمیم گرفتم مطلب امروز سینمایی باشه.

در حالیکه اکثر جوایز اسکار امثال بین چند فیلم مثل Departed و یا Pan's Lybrinth  توزیع شد که یکیشون بیشتر جنایی بود و دیگری تخیلی و هیجانی، اما من میخوام در مورد فیلمهایی متفاوت صحبت کنم. امروز میخوام چند صحنه از فیلمهایی که اخیرا دیدم و واقعا تاثیر گذار بود را واستون تعریف کنم.

1.صحنه انتهایی فیلم Beyond Borders وقتی سارا، موفق میشه نیک رو که گروگان گرفته شده با هزار بدبختی پیدا کنه و وقتی دارن خودشونو به مقر صلیب سره میرسونن تا از دست اون گروگانگیرهای چچنی فرار کنند، نیک رو با تیر میزنن، سارا میاد به نیک کمک کنه، نیک ازش میخواد که بره و او را تنها بگذاره اما سارا میخواد به نیک کمک کنه و تا میخواد به سمت نیک بره، پاش میره روی مین و کشته میشه، فقط به خاطر عشق بیش از اندازه به نیک.

2. صحنه انتهایی فیلم Before Sunrise نمایش واقعی از تاثیر مطلق یک عشقه، که چطور دو نفر فقط در طول یک روز تونستن به این حد عاشق همدیگه بشن، لحظه ای که سلین می خواد سوار قطار بشه و بره و داره با جسی خداحافظی میکنه. بی نظیره، بی نظیر

3. آخرین صحنه مربوط به فیلم In her shoes هست. این فیلم رو توصیه میکنم ببینید. فیلم خیلی جالبیه. از قشنگترین صحنه های فیلم وقتی هست که مگی در مراسم ازدواج خواهری که شاید زندگیش رو مگی خراب کرده، یه شعر قشنگ میخونه. این شعر روی خواهرش تاثیر عجیبی میذاره و مگی رو کاملا میبخشه، اون دو خواهر همدیگر رو در آغوش میگیرن و همه گذشته عجیبی که داشتن رو به فراموشی می سپارن. شعری که مگی میخونه اینه:

I carry your heart with me, I carry it in My heart, I am never without it anywhere I go you go

My dear; and whatever is done By only me is your doing

My darling
I fear No fate for you are my fate, my sweet. I want
No world, for beautiful you are my world, my true,
And it’s you are whatever a moon has always meant
And whatever a sun will always sing is you

Here is the deepest secret nobody knows
Here is the root of the root and the bud of the bud And the sky of the sky of a tree called life; which grows Higher than the soul can hope or mind can hide
And this is the wonder that’s keeping the stars apart

I carry your heart, I carry it in my heart

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 21:55 |
هر کس تنها به اندازه ی دستانش می تواند از آبی دریاها با خود ببرد،
هر کس تنها به اندازه ی چشمانش می تواند آسمان را احساس کند...

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 15:9 |
فکر میکنم گم شده ام

من بدنبال عشق گمشده ام، گم شده ام.

هر چقدر بیشتر جستجو کردم کمتر یافتم،

او را در تمام سلولهای بدنم حس کردم ولی نتوانستم او را بیابم!!

ز من هر آنکه دور،          چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک      از او جدا جدا من

شاید هرگز راه به سرزمین عشقش پیدا نکنم ولی نمیخواهم نا امید باشم.

خدایا چرا اینقدر عشق را پیچیده و پر دردسر خلق کردی؟ میخواستی بندگانت کمتر به اون درجات بالا برسند؟ می خواستی اون خوب خوبها رو جداکنی؟

میدونم اونقدر واژه عشق رو به بازی گرفته ام که نمی خواهی ببخشیم. آره من بی اعتبارم، من اصلا هیچ چیزی واسه ضمانتم باقی نگذاشتم.

 ولی باور کن خیلی سعی کردم، بیشتر از این زورم نرسید، آخه راه سختیه. ولی خدایا من که وا نایستادم. من دارم سعی میکنم این مسیر سخت رو رد کنم ولی یهو ولم نکنی که تا ته دره هوای نفسم سقوط میکنما. البته اگر حس کردی لیاقت دارم به قله برسم.

میدونی خدایا خودت سرشتمو اینجوری آفریدی. من بدون عشق می میرم. فقط یخورده بهم عقل بده تا بهتر بتونم تو این مسیر جلو برم.

 خدایا خیلی وقتها از تنهایی و بی کسی دلم میگیره

ستاره ها نهفتم          در آسمان ابری   

دلم گرفته ای دوست    هوای گریه با من

الهی هر وقت در مسیر پرپیچ و خم زندگی، صدایت زدم به یاریم آمدی. واسه همینه که میدونم از هر چیز و کسی به من نزدیکتری. خدایا هر گناهی کردم رو پوشوندی. اگر چه تنهایم ولی با تو هیچ وقت احساس تنهایی نمی کنم. فقط یه ذره جمال مجببت رو بیشتر به من نشون بده تا راه رو گم نکنم.

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 3:15 |
سرگردان و کلافه ام. گویی راهمو  گم کرده ام. خاطرات بد زندگی ولم نمی کنه. کاش میشد آدم هر چی خاطره بد داره رو کلا و به سادگی پاک کنه. بعضی ها میتونن ولی من نه. فشار عذابهای روحیم گاهی اونقدر بالا میگیره که همه کارامو تحت الشعاع خودش قرار میده.باور کنید اگر خدا کمکم نمیکرد الان کاملا به بیراهه رفته بودم.

بعضی وقتها پیش خودم میگم  چرا خدا من رو اونقدر احساسی آفریده؟ چرا من فلان چیزو ندارم و خیلی چیزهای دیگه.

اما میدونید چیه؟ من میگم خدا اگر یه چیزی رو از بنده ای میگیره، مطمئنا یه قدرتی بالاتر بهش میده. نمیدونم تو فامیل یا آشناهاتون کسی رو دارید که عقب افتادگی های ذهنی - ژنتیکی یا سندروم داشته باشه. من ایمان دارم به این قضیه که اونها از ما خوشبخت ترند. بیشتر از چیزی که فکرشو کنید. اونها هیچ کدوم از مشکلات دنیا رو نمی بینن. و تو دنیای خودشون همه چیز زیباست.  این ماها هستیم که فکر میکنیم اونها بدبختن و دلمون به حالشون میسوزه. خدا هیچ کاری رو بی حکمت انجام نمی ده.

راجع به این موضوع خیلی حرف دارم. منتظر نظراتتون هستم.

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 20:16 |

با تمام ادعايم:

 

خیلی آسان در برابر زندگی تسلیم شده ام . فقط حرف زدم  و حرف زدم .رویا پرداختم. زندگی بار سنگینش را بر دوشم انداخت و من در حالی كه خم شده بودم، باز هم فقط حرف زدم (گویی كه من سوار بر زندگیم) .

می خواهم این سنگینی را جابه جا كنم، یا كمر راست خواهم كرد و یا خواهم شكست...

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 14:26 |

اين روزها دارم تمرين ميكنم ، تمرين مي كنم كه عادت كنم هيچ چيز، هيچ كس براي من نبوده است. عادت كنم و هي مدام با خودم نگويم كه چرا هيچ كس از رفتنم ناراحت نمي شود و هيچ كس منتظرم نيست.عادت كنم به نداشتن ها و نبودن ها.و هي در دلم بگويم مي شد از اين هم بدتر شود، مي شد ( و ترا شكر كنم) .آنوقت  اشكهايم را قورت بدهم و اميدوار باشم كه تو مي فهمي كه تو مي بيني ، كه خودت برايم جبران مي كني.با خودم مي گويم كه او كافيست.

مي بيني ديگر از آن موجود سركش خبري نيست .كم كم  ياد مي گيرم كه قانع ياشم ، ياد مي گيرم كه فقط خودم مال خودمم ...

اينجا نشسته ام زل زده ام به آسمان تو، و دل خوش مي شوم كه كسي هست، كسي هست و اگر بداني كه ترس نبودنت، ترس اينگونه نبودنت پشتم را مي لرزاند...

 

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 17:38 |
نمیخواهم کمکم کنی پولدار بشم، چون می ترسم پولدار شدم تو رو فراموش کنم.

نمیخواهم کمک کنی، صاحب قدرت و مقام شوم تا مثل خیلی ها علاوه بر اینکه خدا را فراموش می کنن، بنده خدا رو هم فراموش میکنند.

نمیخواهم کمکم کنی معروف شوم. چون باز هم این معروفیت جز اینکه به غرورم اضافه کنه و عظمت تو را پیش چشمم کوچیک کنه هیچ خاصیتی نداره.

خدایا از تو میخواهم کمکم کنی تا خودم را بشناسم. میخواهم کمکم کنی تا به همه نیروهای درونی که به من دادی پی ببرم. اونجوری میتونم به همه چیز برسم. اونجوری میفهمم که تو چقدر من رو توانا آفریدی و به عظمتت سجده میکنم.

خدایا شرایط رو جوری فراهم کن که بیشتر بتونم با تو تنها باشم. آخه میخوام تو تنهایی هام تو رو با صدای بلند فریاد بزنم و ازت کمک بخوام.

خدایا تو اشک را واسه ما آفریدی ولی ما آدما یاد نگرفتیم واسه توبه به درگاه تو ازش استفاده کنیم. هر استفاده ای بگی ازش کردیم جز گریه به درگاه تو. با اشک همدیگه رو گول زدیم. با اشک از هم معذرت میخوایم ولی از تو که هرگز دست رد به سینمون نمیزنی نه. این چه دنیائیست که ما آدما درست کردیم؟!! 

بعضی وقتها که به این همه نعمتی که بهم دادی فکر میکنم، مات و مبهوت میمونم از قدرتت. اونوقت اوج پستی و بی معرفتی نیست که بخوام قدر این همه موهبتی که بهم دادی رو ندونم و به درگاهت ناشکری کنم؟

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 1:51 |
سلام به همه شما دوستان عزیز، خوبین؟

دیشب یه فیلم دیدم با نام closer که شاید خیلی هاتون دیده باشین. فیلم عجیبی بود. این فیلم با همه تلخی هایی که در بیان واقعیتهای نفس سرکش انسانی داشت، بعضی صحنه های شیرین هم داشت. اما اون چیزی که من میخوام بهتون بگم، اینه که تورو خدا حواستون رو جمع کنید. تو اون فیلم وقتی اشک رو تو چشای آلیس میبینی که از دن درخواست میکنه تا او را بخاطر یه دختر دیگه ترک نکنه، دن گوش نمیکنه. وقتی بهش میگه من عاشقتم، منو تنها نذار، دن در جواب میگه ولی من عاشق اون دخترم. اما صحنه آخر اون فیلم که دوباره ایندو بهم میرسن، آلیس به دن میگه دیگه من عاشقت نیستم!! وقتی دن به اشتباه خودش پی میبره که خیلی دیر شده. و او عزیزترین فرد زندگیش رو از دست داده.

ماها وقتی می فهمیم اشتباه کردیم که  دیگه خیلی دیره ولی  اشتباهات همش قدرت شیطانه. او میخواد به خدا نشون بده که انسان مخلوق قدرتمندی نیست. میخواد نشون بده که براحتی میشه انسان رو گول زد.

واقعا اینطوره؟ مسلما نه. ولی آیا همه میتونن یوسف باشن؟ 

پس کی میتونه در مقابل اون شیطانی که از هر راهی وارد میشه، مقاومت کنه.

فکر که میکنم میبینم بایستی خیلی ایمانمون رو قوی کنیم. "ربنا لا تزغ قلوبنا بعد از هدیتنا".

یکی از دوستام به این شکل دعا میکرد: "خدایا ما بنده ضعیفیم. ما رو به مصائب سخت امتحان مکن که میترسم ایمانمو از دست رفته ببینم." خدایا ما یوسف پیامبرت نیستیم تا وقتی در معرض گناه قرار گرفت تونست خودش  رو  و نفس پاکش رو حفظ کنه. میترسم اگر اون شرایط باشه، ایمانمو از دست بدم. پس کمکم کن تا ایمانم اونقدر قوی بشه که بتونم از پس همه ترفندهای شیطان برآیم.

والسلام

 

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 20:19 |
قبل از هر چیز میخواستم بگم اینجا چند روزی تعطیلات بود و نرسیدم مطلب جدیدی توی وبلاگ بذارم.

بگذریم.

آدم بعضی وقتها یه چیزایی میبینه که باورش نمیشه. پریروز که یکشنبه بود میخواستم بیام دانشگاه منتظر اتوبوس بودم تو ایستگاه. ساعت ۱۱:۱۵ بود. یه اتوبوسه دیگه که مربوط به مسیری دیگه بود تو ایستگاه وایساده بود. یهو راننده اون اتوبوس که یه دختره بود منو صدا زد و بهم گفت، اتوبوس مسیر دانشگاه ۱۰-۱۵ دقیقه به علت خرابی تاخیر داره، کلی هم عذرخواهی کرد بابت تاخیر اون اتوبوس!! . بعد از یه ربع که اتوبوس دانشگاه اومد، راننده کلی عذرخواهی کرد و دقیقا توضیح داد که مشکل چی بوده، جالبتر اینکه به هر مسافری که تو راه هم سوار شد همین توضیحات رو میداد. موقعی که میخواستم پیاده شم بازم بابت تاخیر عذرخواهی کرد

یه لحظه با خودم فکر کردم اگه ما تو ایران هم، اینقدر مسئولیت پذیری داشتیم چه خوب بود. اما اونجا اصلا وقت مردم مهم نیست که کسی بخواد واسه دیر رسیدن عذرخواهی کنه!!

ایشااله با مطالب جدیدتر بازم بر میگردم.

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 19:16 |