سلام و هزاران سلام با چاشنی عطر گلهای زیبای بهار که الان همه جا میتونید عطرشون رو حس کنید به همه شما عزیزان. امروز میخوام از خاطرات تلخ و شیرین سالی که گذشت واستون بگم. خاطرات یادگار گذشته هست که میتونه خیلی وقتها آرامش آینده تونو فراهم کنه.
اما اولین خاطره مربوط به اواخر بهار شایدم اوایل تابستون هست. من چون قرار بود تابستان ۸۵ از ایران برم، واسه همین دانشجوهای گلم تصمیم گرفتند یه اردویی رو برگزار کنند قبل از اینکه من برم( شایدم گودبای پارتی). خلاصه اون روز یکی از پرخاطره ترین روزهای زندگیم بود. دست همتون که در برگزاری این اردو سهیم بودین درد نکنه. اگه میبینین تو این عکس خیلی ها ناراحتن، فکر نکنین اتفاقی افتاده، نه. همیشه جدایی از آدمایی که دوستشون داریم سخته
. اما خیلی هاشون دوباره مجبور شدن یه ترم دیگه منو تحمل کنند با درس طراحی زبانها
.

دومین خاطره من، مربوط به روزی بود که از فرودگاه یزد میخواستم پرواز کنم و برم تهران و از تهران برم کانادا. اون روز چندین تا صحنه عاطفی حال منو منقلب کرد. اولیش مربوط به مادرم بود که هرجایی باشم دستاشو میبوسم به خاطر همه محبتهای بی اندازش به من. یادمه مادرم دستمو محکم گرفته بود. انگار نمیخواست هیچوقت ازش دور بشم. ناخودآگاه گریه ام گرفت بعد بابامو دیدم. من هیچوقت ندیده بودم بابام به خاطر من گریه کنه. اما اون روز دیدم. منم با دیدن بابام اشکم امونم نداد و کلی گریه کردم. همه و همه اونجا به من اینو نشون دادن که خیلی دوستم دارند و اینها تا ابد گرمی راه زندگیمه. هر جایی که باشم قدردان محبت همشون هستم. در ضمن از همه دانشجوهایی که اون روز اومدن فرودگاه هم واقعا متشکرم.
سال ۸۵ با همه سختیهاش سال خوبی بود واسه من. به آرزوی بسیار بزرگی رسیدم و واسه همین از خدا متشکرم . برای همه کسانی هم که تو این سال به من محبت داشتند از صمیم قلب آرزوی خوشبختی میکنم.
ایشااله سال خوبی داشته باشین











