تبليغاتX
یادگار دوست

 

من هم از فریب دادن بیزارم.فقط باور کن اگر حقیقت را می گفتم ناراحت می شدی و اگر خودم هم آن کار را نمی کردم دلگیر.ولی حالا هر دو خوشحالیم.

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 22:58 |
سلام بچه ها. امروز یه شعر واستون میذارم بدون هیچ توضیحی. میخوام بدونم نظرتون راجع بهش چیه؟

تو پست بعدی یه مطلب مفصل راجع بهش مینویسم واستون

"یک روز به شیدایی
در زلف تو آویزم
خود را چو فرو ریزم
با خاک در آمیزم
وگرنه من همان خاکم که هستم
یک روز سر زلف بلُندت چینم، بهر دل مسکینم، اینم جگرم، اینم، اینم
یک روزکه باشم مست، لایعقل و ترد و سسست،
 یک روز ارس گردم، اطراف تو را گردم
کشتی شوم جاری، از خاک بر آرم تو، بر آب نشانم تو، دور از همه بیزاری
دریای خزر گردم، خواهی تو اگر جونم
محصول هنر گردم، خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم، یک روز نظر گردم
پانصد سر سر در گم،
ای وای، ای وای، ای وای
حبل المتین گیست، جمعا به تو آویزیم

واعتصمو بحبل الله جمیعا ولا تفرقو

یک روز به شیدایی
در زلف تو آویزم
یک روز دو چشمم خیس
یک روز دلم چون گیس
آشفته و ریساریس
بردار دگر بردار
بردار به دارم زن
از روی پل فردیس!

دریای خزر گردم، خواهی تو اگر جونم
صد سینه سپر گردم، خواهی تو اگر جونم
یک روز بصر گردم، یک روز نظر گردم
پانصد سر سر در گم،
ای وای، ای وای، ای وای
ای درد توام درمان، در بستر ناکامی
ای یاد توام مونس،در گوشه تنهایی
وای خاطره ات پونس، نوک تیز ته کفشم
این صندل رسوایی، این صندل رسوایی
گرگی تو و میشم من، جمعا به تو آویزم
آبی و سریشم من، جمعا به تو آویزم
اگزاز و دیازپامی، جز زلفت آرامی
چون زلف تو نا آرامم، رسوا و پریشم من
سِشُوار، سِشُوار، سِشُوار"

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 5:35 |

 

ملحد-ملحد-ملحد-ملحد-ملحد- ملحد-ملحد-ملحد-ملحد-ملحد

دبستان که بودیم معلم مان میگفت از روی غلطهایت ده بار بنویس.ذات تنبلم اجازه نمیداد.این شد که املایم ضعیف است.امروز که وبلاگ را دوست بزرگواری میدید گفت: ملحد با ح هوله است.خوب من هم می دانم ولی خوب،هوله ما با حوله شما فرق دارد.

آقای دکتر اگر ملحد را ملهد بنویسیم مومن می شود؟

پی نوشت:قسم می خورم ده بار بالا کپی، پیست نیست، تایپ کردم.

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 20:44 |
داشتیم با بچه ها در مورد درد و سختیها و فشارهای زندگی صحبت میکردیم که یهو بحث کشید به درد زایمان. واقعا این درد یکی از سخت ترین دردهاست. اما به چه قیمتی؟ من فلسفه اینهمه درد رو نمیدونستم. اما میدونستم هیچ کار خدا بی حکمت نیست. واسه همین خیلی ها که دلیل و فلسفه ای واسه اینهمه درد پیدا نمیکنند میرن سراغ سزارین.  آمار سزارین تو ایران خیلی بالاست. من نمیدونم چرا دکترها بیخود و واسه سودحویی خودشون(البته منظورم بعضی از دکترهاست) هی بهانه جور میکنند و اون زن رو بیخود میترسونن که نمیدونم بچه چرخیده و فلان و بهمان. پس چرا تو اروپا و آمریکا آمار سزارین اینقدر پایینه؟ یعنی اونها بچه هاشون باهوشن و نمی چرخن؟ 

من نظرم اینه که این درد یه ارتباط مستقیم با مهر مادر به فرزند داره. نمیدونم نظر شما چیه، اما فکر کنم این درد باضافه نه ماه درد غیر قابل تحمل دوران حاملگی، همه باعث میشه عشق مادر به فرزند به اوج برسه که با هیچ عشقی دیگه تو دنیا قابل قیاس نباشه و حالا اگه اون درد عظیم حاملگی نباشه شاید اون مهر و محبت هم و عشق مادر به فرزند هم کمتر بشه.

این موضوع بهانه ای شد تا متن امروز رو در مورد درد واستون انتخاب کنم. امیدوارم واستون جالب باشه. در ضمن نظر هم یادتون نره

"پس بدان این اصل را ای اصل جو
هر که را درد است او بر دست بو

آفرینش با درد همراه است و هر دردی نشانه یک زایش است
گاهی درد زایمان و گاهی زایمان درد
و هر زایشی(آفرینشی) لذتی به دنبال دارد

انسانها برای اثبات وجود خود نیازمند آفرینش هستند
اریک فروم : انسانی که نتواند بیافریند نابود می کند

اما خود درد از کجا آمده؟
هر دردی نتیجه یک لذت است
درد زایمان نتیجه لذت همخوابگی
و درد نوشتن نتیجه لذت فهمیدن
پس یک چرخه به وجود می آید:
1- شما کتابی را می خوانید می فهمید و لذت می برید{لذت
2- درد فهمیدن به سراغ شما می آید و رهایتان نمی کند{درد
3- می نویسید و سبک می شوید{آفرینش
4- لذت؛درد؛آفرینش
مولوی در کتاب فیه ما فیه می گوید: درد مریم را به خرما بن کشید
اگر درد به سراغ مریم نمی آمد مسیح متولد نمی شد
در درون هر یکی از ما نیز مسیح وجود دارد اگر درد به سراغ شما بیاید
عیسی یه درون شما بزاید و گرنه از همان راه که آمده باز خواهد گشت"

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 1:15 |
 

دیشب توبه کردم که دیگر شراب ننوشم،

مست بوده ام و در حالت مستی چیزی گفته ام.

-اشتباه کردم.

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 10:27 |
سلام به همه شما دوستان.

شاید خیلی ها شنیده باشید، دیروز توی دانشگاه ویرجینیا دو بار تیر اندازی شده که دفعه اول دو نفر و بار دوم ۳۳نفر کشته و کلی هم زخمی شده اند. واقعا دردناک بود دیدن اون دانشجوهای بیگناهی که کشته شده بودند

سایت دانشگاه ویرجینیا رو که میبینید، کاملا سیاه سیاهه. خیلی دردناکه که بری توی یه کلاس اونم نه با رگبار بلکه با کلت یکی یکی اون دانشجوهای بدبخت رو بکشی!!! بیچاره داشتن شکنجه میشدن.

شب تو اخبار از مسئول security دانشگاه ما سوال کردند که اگه همچین اتفاقی خواست تو دانشگاه شما بیفته آمادگیشو دارید که زنه با خونسردی کامل گفت دانشجوهای ما خیالشون راحت باشه که ما حواسمون کاملا جمع هست و این اتفاق اینجا نمی افته. البته خوبه یه چیز رو در مورد security دانشگاه بگم، که انصافا اینجا امنیت خوبی حاکمه. حتی اگه یه دانشجو شب میخواد یه قسمتی رو پیاده بره، مثلا تا ماشینش و میترسه تنها بره( بخصوص دخترها) میتونه زنگ بزنه به security  دانشگاه و اونها هم بلافاصله یه نفر رو همراهش میفرستند تا تنها نباشه.

اینهم از وب گشت امروز من، خوب و خوش باشین که تو ایران از این اتفاقات نمی افته که از دانشگاه رفتن هم هراس داشته باشین.

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 23:2 |

 

گاهی زخم هايی هستند که به آنها توجهی نمیکنی. زخم هایی که دیده نمی شوند،کوچکند . اما بعد يواش يواش بزرگ می شوند ، چرک می کنند ، می رسند به مغز استخوانت، میرسند به مغز استخوانم. و زندگیمان را از پا در می آورند.

 «چراغ های رابطه تاریکند.»کاش می فهمیدی...

پی نوشت:

بعضی لحظه ها پر از حسرتند، پر از افسوس.و چه عوامل محدود کننده ای اند زمان و مکان.اگر اینجا نبودیم...اگر اینقدر دیر نرسیده بودیم...اگر...اگر...

 

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 21:48 |
سلام بچه ها.

از امروز میخوام بخشی جدید به وبلاگ اضافه کنم تا هر چیز جدیدی از این دنیای مجازی نظرم رو به خودش جلب کرد واستون بنویسم شاید شما ها هم دوست داشته باشین

چند روز پیش یکی از دوستام، لینک یه ویدئویی youtube رو واسم فرستاده بود. این ویدئو یه کلیپ قشنگ با صدای محسن نامجو بود و با بازی زهرا امیر ابراهیمی. اولین چیزی که به ذهن هر بیننده ای خطور میکرد این بود که محسن نامجو این کار را برای جبران اون ماجرای حرمت شکنی زهرا امیر ابراهیمی ساخته، اما خودش تو یه مصاحبه عنوان کرده که این کلیپ رو چند سال پیش ساخته و فقط اخیرا یه غزل حافظ رو بر روش اجرا کرده. ولی با این حال این کلیپ با نام زلف بر باد مده فوق العاده زیبا بود بخصوص صدای نامجو روی اون. من که تا اون موقع اصلا محسن نامجو رو نمیشناختم، کنجکاو شدم ببینم این بشر کیه؟ آخه میدونین هم سن منه و این نشون میده کارش درسته

مطمئنا خیلی ها صداش رو توی تیتراژ سریال ترش و شیرین شنیدند.  خودشه: محسن نامجو

 او که هم آهنگساز، هم نوازنده سه تار  و هم ترانه سرا ست، بیش از 15 کنسرت از سال 2001 تا 2003 اجرا کرده

بعد از یه بررسی نسبی دیدم این شخص کارش خیلی درسته. اون از معدود کسایی هست که سعی کرد موسیقی سنتی ایران رو با مدرنیته ترکیب کنه و اتفاقا تو این کار کاملا موفق بوده. البته گروههای دیگری هم سعی داشتند این کار رو ببکنن مثل گروه اوهام. که به نظر من کارهای محسن نامجو خیلی متفاوته.

صدای خاص خودش به همراه آهنگسازی فوق العاده او، آثاری رو به جا گذاشته که واقعا خیلی از جوانهایی که از موسیقی سنتی ایران خوششون نمیاد رو هم به سر ذوق میاره.

او تا حالا چهار آلبوم به نامهای ترنج، جبر جغرافیایی، دماوند و گیس رو ساخته.

ترانه های ترنج، مرغ شیدا، ترسم که اشک، نو بهاری و .. از کارهای فوق العاده او هست. توصیه میکنم حتما یه بار هم که شده گوش بدین. من ترانه مرغ شیدا واستون میذارم تا اگه دوست داشتین گوش کنین:

ایشااله با وب گشتهای خوشگل باز هم واستون کلی مطلب جدید میارم

منتظر نظرات گرمتون هستم

موفق باشین و روزگار به کام

 

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 21:9 |

 

 

+ عجاله در کلاس اکابر مشغول خواندن زبان انگلیسی هستم...
- ... اما اگر میخواهید به آمریکا بروید چرا زبان انگلیسی میخوانید؟
+ ممکن است در راه احتیاج پیدا کنم و گرنه زبان آمریکایی را به خوبی میدانم.
- بارک الله ، بارک الله ...
حاجی آقا « صادق هدایت »

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 20:27 |
عشق عشق می آفریند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفریند
دلشوره جرات می بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می آفریند
امید زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفریند
عشق عشق می آفریند.
+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 1:16 |

ساعت ازنیمه شب گذشته ، همه خواب هستند ، جز من كه همیشه این ساعت ها را دوست دارم بیایم بنشینم پشت میز ناهار خوری و دستك و كتابم را هم دور از چشم مادر بگذارم روی میز و شمع كوچك عطری ام را روشن كنم و صدای آرام موسیقی، شروع كنم به نوشتن و نوشتن و خواندن و خواندن. آنقدر كه خوابم ببرد و «او» مثل همیشه كه به بهانه خوردن آب، نیمه های شب راه می افتد آشپزخانه متوجه من بشود و من را بیدار كند و كتابها و دفتر و دستكم را جمع كند و من هم بروم كه بخوابم و دوباره دم دمای صبح بیدار شوم ، درست وقتی كه آن دورها آسمان پر از خدا وعطر بال فرشته هایش میخواهد من را بغل كند و من چیزی ندارم جز گفتن چند حرف ساده برای آنكه احساس كنم هنوز حالم خوب است و هنوز هم دلم میخواهد «استاد» با صدای بلند بخواند ...

راستی كه چقدر قشنگند این روزها ای خدا ...

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 0:35 |

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را .

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست .

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دورنگي را با كمتر از صداقت ندهم .

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم .

يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و از آسمان درس پاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست .....

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند .

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام..

نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان .

يادم باشد زندگي را دوست دارم .

يادم باشد هرگاه ارزش زندگي يادم رفت

در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود

زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم .

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي

كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد .

يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده و از اينجا رفته اند...

بايدسنجاقك ها راپيدا كنم .

يادم باشد معجزه قاصدك ها را باور داشته باشم.

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس

فقط به دست دل خودش باز مي شود .

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم  را پنهان نكنم تا تنها نمانم.

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم .

يادم باشد , يادم باشد . ..... . ولي زمانه از يادمون مي بره .

 

فکر میکنم اون ناشناس حرفهایی رو زد که بدجوری منو به فکر فرو برد. خیلی سعی کردم تو زندگیم که دل کسی رو نشکنم ولی فهمیدم دل خیلی ها را ندانسته شکستم. فکر میکردم همیشه، هر کی از اطاقم بیرون میرفت، خوشحال بود. اما مثل اینکه اشتباه کردم.

 اون ناشناس فهموند بهم که اگه همو سعی ام رو هم بکنم ولی خدا نخواد من هیچ چیز نیستم. اگر هزاری جون بکنی و تلاشتو بکنی باز هم میتونن خیلی ها از کارام ناراحت بشن. شایدم خیلی ها را ناراحت کردم که الان خودمم حالم بده.

خلاصه من طلب عفو و بخشش از خدا دارم. فقط از اون ناشناس میخوام حتما خصوصی حرفشو بزنه. من واقعا از این قضیه استقبال میکنم. همینجا هم ازش بخاطر هر نامهربونی و ناحقی که در حقش کردم و از بقیه کسانی که از من رنجیدند، معذرت میخوام. خدا هم امیدوارم منو ببخشه.

 

والسلام

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 4:6 |
مدتها بود میخواستم واستون حرف بزنم. اما حس و حالی نبود. یادتون باشه گفتم میرم و زودی برمیگردم. اما میخوام واستون بگم که چرا رفتم و چرا برگشتم.

خیلی سخته بخوای دوگانگی های زندگی رو هضم کنی. من دچار یک دوگانگی عجیب شده ام . همه اونهایی که منو میشناسند، خوب میدونند، واسه هر کسی هر کاری تونستم بدون هیچ منتی واسش انجام دادم.

روزهای دانشگاه، همیشه اتاقم شلوغ بود و لحظه ای نبود که تنها باشم. همیشه یکی داشت سوال میپرسید.

 چه اون دانشجویی که میومد، در مورد یه مساله طراحی الگوریتم سوال میپرسید.

چه اون دانشجویی که میومد درد دل میکرد و از مشکلی که با یکی دیگه از استادا داشت گله میکرد

چه اون دختری که میومد درد دل میکرد تا آره یه خواستگار داره ولی نمیخواد ازدواج کنه.

و چه اون کسی که از کوه مشکلاتش باهام حرف میزد تا اندکی آروم بشه.

خدا را همیشه شاکر بودم که کمک کرد و منو مورد لطفش قرار داد تا بتونم اگه حتی یه سر سوزن میتونم کمکی کرده باشم.

باورتون نمیشه هر وقت احساس رضایت یکی از شماها ها رو میدیدم و می فهمیدم که تونستم یه قدم مثبت بردارم، از ته دل خوشحال میشدم. وقتی می دیدم دانشجویی میومد و بهم میگفت اون راهنمائیتون خیلی حالمو بهتر کرد، احساس رضایت عجیبی میکردم.شاید هیچگاه باور نکنید، اینها بهترین خاطرات بهترین سالهای عمرم بود.

اما من هم یه آدم بودم. من هم مشکل داشتم، من هم درد داشتم، من هم آرزو میکردم کاش میشد یکی مشکل من رو حل میکرد. اما چه سود. خیلی ها شاید پیش خودشون میگفتن، خوش بحال من ، حتما زندگی خیلی خوبی دارم. آره اگه کسی میتونه مشکل خیلی ها رو حل کنه، باید بتونه مشکل خودشم حل کنه. اما من تو حل مشکلات زندگی خودم مونده بودم، اونهم با همه تجربه ای که تو حل مساله داشتم!!

هر چی بیشتر میگذشت، اختلاف بین حال درونیم و اون حال و ظاهر بیرونیم بیشتر میشد. من دیگه داشتم عملا نقش بازی میکردم. آخه چطور میشه با یه حال خراب و روحیه ای خیلی داغون، بری سر کلاس درس بدی، و مشکل خیلی از کسانی رو حل کنی، که شاید تنها من بودم که میتونستم کمکشون کنم. پیش خودم میگفتم خدایا صد هزار بار ازت تشکر میکنم که منو اینقدر دوست داشتی و کمکم کردی تا بتونم قدمی بدارم واسه بقیه. اما خودم چی؟ چرا به داد من نمی رسی؟ چرا منو تنها رها کردی تا اینجوری عذاب بکشم از زندگیم؟

 این فاصله بیشتر و بیشتر میشد و من روز به روز حالم بد و بدتر میشد. بالاخره اومدم کانادا و رسیدن به اینجا یه مرهمی بود واسه دردام. شاید تو خوشی رسیدن به آرزوهام بودم و یادم رفته بود چه دردهایی تو سینه دارم. چه سود که این خوشی و رسیدن به این آرزو زمانی به سراغم اومد که دیگه دلم خرد شده بود و نمیشد با این چیزها، اون وصله هاشو به هم چسبوند.

 این وبلاگ رو راه انداختم تا این کانال ارتباط با شماها رو از دست ندم. چرا؟ چون این ارتباط بود که ۵ سال منو زنده نگه داشته بود، این ارتباط بود که ۵ سال تنها خوشی زندگیم بود.

ولی یه ماه پیش دوباره حالم خراب شد، خیلی بد. بچه ها خوب یا بد، من خیلی مشکل غربت و دلتنگی حس نمیکنم. یعنی این مشکلات من ناشی از دوری از خونه و خانواده و اینها نیست. من دردم خیلی متفاوت از اینهاست.

تو این مدت دارم سعی میکنم تا سرمو به یه کارهای خوبی گرم کنم تا کم کم دردام سبک بشه. اما نمیدونم موفق میشم یا نه؟ اما نمیخوام بازی رو ببازم. میخوام تا آخرین حد توانم تلاش کنم و بسازم زندگیم رو.

اما دیدم نمیتونم این ارتباط با شماها رو قطع کرد. نداشتن این ارتباط خیلی واسم سخت بود و این شد که دوباره برگشتم. برگشتم تا باهاتون باشم.

امیدوارم بتونم با حرفا و مطالبم فضای خوبی رو اینجا ایجاد کنم.

منتظر نظرات گرمتون هستم.

 

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت 0:21 |

چشمانت را میان تاریکی میجویم.

میگویم: چه قدر دوری؟

می گویی :انــــدازه است!

 

گـــم میشوم.

تمــــام می شوم.

 

در تو اما

جای نگاهم همیــــشه بر دستانت باقی است.

در من اما

زخــم غریب و شفافی است جای خالی تو تا هزاران سال.

 

(آتشی که یخزده بود)

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 14:33 |
پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم

پیش از آنکه پرده فرو افتد، پیش از پژمردن آخرین گل

بر آنم که زندگی کنم، بر آنم که عشق بورزم، بر آنم که باشم

در این جهان ظلمانی، در این روزگار سرشار از فجایع، در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند من اند، کسانی که نیازمند ایشانم، کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم، شگفتی کنم، باز شناسم کیم؟ که میتوانم باشم، که میخواهم باشم

تا روزها بی ثمر نماند، ساعتها جان یابد،لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که میخندم، هنگامی که میگریم، هنگامی که لب فرو میبندم،

در سفرم به سوی تو، به سوی خود، به سوی خدا که راهی است نا شناخته، پرخار، ناهموار

راهی که باری در آن گام میگذارم، که قدم نهاده ام و راه بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را، بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را،

 بی آنکه به شگفت در آیم  از زیبایی حیات

اکنون مرگ میتواند فراز آید، اکنون میتواند براه افتم، اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 21:58 |

«گه ملهد و گه دهری و کافر باشد

گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنـــــــــهایی را

مردی که ز عصر خود فراتر باشد»

 

 صادق عزیز، نمی دانم هنوز هم ، بعد از این همه سال زخم هایی هست که روحت را درانزوا بتراشد؟

دردهای نگفته ات، نا گفته باقی است؟

هیچ وقت شده در آرامش گورستان پرلاشز، دختر اثیری راببینی، در حالی که ناخن  انگشت سبابه اش را میجود؟

از زمین ما اگر بپرسی پر شده از رجاله ها و لکاته ها،پیرمردهای خنزر پنزری.و نسل حاجی آقا هنوز هم باقیست با صیغه های بسیارو کلاه شرعی پشت کلاه شرعی.هنوز هم زنان شوهرانشان را گم می کنند.هنوز هم داوود های گوژپشت تحقیر می شوند  و آبجی خانم های پیر دختر خودکشی می کنند.اینجا پر است از تاریکخانه.دیگر اما  از داش آکل ها خبری نیست که نیست.

درد را، رنج را، فقر را، نوشتی .حماقت قرنها که بر ما رفته بود را بیان کردی. پرده ها را برداشتی از آنچه پنهان می کردند و ترسیدند.جمالزاده در دارالمجانین دیوانه ات خواند.آل احمد چه قدر تهمت زد...آنها که مثلا روشنفکران ما بودند.چه قدر جلوتر بودی.

****************************************************************

شاید کار خوبی کردی ،باقی افکارت را برای خودت نگه داشتی،با آرامش تمام درز اتاق ها را گرفتی، دراز کشیدی و شیر گاز را باز کردی...و از رنج زندگی رها شدی.راستی لحظه ی آخر به چه چیز می اندیشیدی؟

*****************************************************************

پی نوشت اول:

در کتاب خودکشی هدایت خواندم که شاهدانی که جسد را دیده بودند، گفته اند: ملافه‌یی که صادق روی آن دراز کشیده بود، از حالت عادی خارج نشده و حتا تایی هم برنداشته بود!

 

پی نوشت دوم:

یکی از بارزترین ویژگی نوشته های هدایت، بیان کردن معضل بنيادی ايرانيان را، يعنی معضل جنسی و هراسهای جنسی است.آثاری که سرکوب قرون متوالی شور جنسی در سرزمين ما و نتايج دردناک اين سرکوب جنسی بر روح و روان افراد و اجتماع دارد.آثاری که تا امروز شاهد آنیم. تصورش را بکنید مطرح کردن این مساله در فضای شصت، هفتاد سال پیش ایران چه قدر شهامت  و زیرکی میخواسته است.

 

پی نوشت سوم:روانت شاد.

 

 

صادق

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 15:47 |

گیرم که همه این دنیا، همه این زندگی، بازی و بازیچه ای بیش نباشد،

مهم این است که

 من نیامده ام که ببازم، که بد بازی کنم،

من آمده ام که از ذره ذره وجودم، قطره قطره جانم برای کشف حقیقتی که شاید نباشد، مایه بگذارم.

من آمده ام که مبارزه کنم، مقاومت کنم، پیش بروم و فاتح گردم.

گیرم که بعضی از زخم ها روح را بخراشد،

گیرم که بعضی دردها، کارد بر استخوان باشد،

مهم این است که

من سنگ زیرین آسیابم.

 

گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد،

زندگی یعنی هیاهو،

زندگی یعنی شب نو،روز نو، اندیشه نو...

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 12:30 |
نمیدونم چه قدر زنده یاد احمد شاملو رو میشناسید. من در مورد نظریات شاملو کاری ندارم، اما او کارهایی کرده که واقعا قابل تامله. یکی از معروفترین کارهاش ترجمه اشعار شاعران بزرگی نظیر مارکوت بیگل هست. امروز چند بخش از این ترجمه فوق العاده رو که هم کتابش و هم نوارش با دکلمه خود شاملو به نامهای "سکوت سرشار از ناگفته هاست" و "چیدن سپیده دم" رو میتونید پیدا کنید، رو واستون مینویسم، امیدوارم بتونید معنی عمیق این اشعار رو خوب درک کنید و لذت ببرید

"درانزوا نشستن

غاری در خود کندن

نقبی در خود زدن

و در خود فرو شدن

برای گريز از عشق

غافل که

در انتهاترين پس مانده وجودت

عشق

تار سکوت بدور خويش تنيده است

و چشمان منتظرش را

بر دريچه قلبت دوخته

تا نوری تارهای بی صدايش را

ذوب سازد

و آنگاه رها

در ذره ذره وجودت

زندگی را به تماشا بنشيند "

========================

"چه ساده است

ستایش گلی

چیدنش

و از یاد بردن، که آبش باید داد

ساده است

لغزشهای خود را شناختن

با دیگران زیستن به حساب ایشان

و گفتن که من اینچنینم

ساده است که چگونه می زیم

باری

زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم"

=====================

همیشه خوب و خوش باشید

 

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 7:49 |

پرواز روح

شبی در ظلمت لحظه های غربت

نور نگاهی آسمانی خواهد تابید

وقتی همه جا

غرق در سیاهی مطلق است

و من چون همیشه

سر بر زانو نهاده ام

خانه ی سرد من

از گرمایی جانبخش پر خواهد شد

من

من سر از زانوان خسته برخواهم داشت

در فضای ناچیز اتاقم

کهکشانی از نور خواهم یافت

چشمانم

این اسیران سرزمین تاریکی

تاب چنان طلیعه ای را نخواهند آورد

و استخوان هایم

این شاخه های تکیده ی فصل یخبندان

تاب گرمایی چنان هستی بخش را

من از خود بیخود شده

از هوش خواهم رفت

و آنگاه که به خود آیم

در ضیافت موعود خواهم بود ...

شادمان و ناباور از این حضور

در میان چلچراغی از نور

من به نور خواهم پیوست ...

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 23:16 |

خرابم کن

بی تو که هستم

سرانجام روزهای خاکستری

زنجیره ی ازهم گسیخته ی لحظه هاست

سرانجام شب های منتظر بی عبور

پیوند بیمارگونه ی ثانیه ها

من

من بی تو از طلوع سپیده بیزارم

بی تو از آسمان شب , بیزار

امشب

لشکر شکست خورده ی قلب من

پشت قلعه ی تسخیرناپذیر چشمانت

تا صبح فردا

بیدار خواهد ماند ...

امشب

سرخی دیدگانم

از گشودن سر خمی دیگر نیست

دیدگانم

از خمار دوری تو

چنین سرخ اند

بیا و خرابم کن , امشب

با شراب دیدگانت

خرابم کن , امشب

خراب تر از آن جام می

که من می نوشم

و

تو کفر می خوانیش

خراب تر از خراب ترین ساعات شب های مستی ام

خرابم کن

خرابم کن

من از تو آباد خواهم شد ...

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 23:10 |
- چقدر فرق کرده اي !
- خب همه چي فرق کرده. منم مثل همه چيز.
- تو کوچيک شدي ، يا دنيا بزرگ شده ؟
- دنيا تا هميشه، همين دنياست. ريگ همين ريگه. حجم، همين حجمه.
- اما سبز، ديگه سبز نيست. آبي ، آبي نيست.
- قرارمون صحبت از رنگ نبود. يادت هست... گفتي رنگ، واسه چشمها درست شده نه براي دل. خودت گفتي به چشمهات اعتماد نميکني.
- آره، يادمه. ولي ميدوني چيه ؟ يه چيزايي، منو داره ميترسونه. هرچي بيشتر ميفهمم، بيشتر ميترسم.
- خب، طبيعيه. تو داري توي مسيري راه ميري که همه تابلوهاش زنگار گرفته و کسي رو پيدا نميکني که راه درست رو نشونت بده. همه ميگن راه درست همينيه که من توشم. تو راه خودت رو انتخاب کردي و هي داري ميري جلوتر. ميدونم. مبهمه. اين ترسناکه.
- ترسناکتر وقتيه که تو حرف نميزني. از سکوتت ميترسم.
- اما خودت گفتي، براي اين دلتنگي هميشگي، پاداشي جز سکوت نيست.
- براي اين بود که چيز ديگه اي نداشم. دستام خالي بود.
- مثل اينکه حواست نيست. تو بهترين چيزي رو که داشتي بهم دادي.
- نميدونم. به خدا نميدونم. اصلا ... اصلا براي چي اومدم سراغ تو ؟
- چون فکر کردي دلت داره کوچيک ميشه. يادت باشه، تا ريگ همون ريگه، منم همون دلم. از ريگ و از خاک و از سردي خاک نترس. قوي باش ! پاتو محکم بزار روش. همه اين ريگها از نسل تو هستن. باهاشون غريبي ؟
- نه . ازشون نميترسم . باهاشون رفيقم. چون قراره بيشتر عمرم رو باهاشون زندگي کنم. اون موقع، من ميشم تو . اونوقت ميفهمم که چقدر کوچيک بودي يا چقدر بزرگ .
- همون موقع امانتت رو پس ميگيري.
- کدوم امانت رو ؟
- سکوت

همه جا ساکت شد. من موندم و سکوت.
باز هم يه عالم سوال بي جواب.
خسته شدم. فقط راضيم به اينکه هنوز دارم راه ميرم و باکي ندارم.
چراغ نفتي کهنه که ارثيه خاندان نشناخته ام هست، با منه و هنوز خاموش نشده و راه هم هنوز که هنوزه ادامه داره.
مقصدم، شايد، اول يه راهه. يه راه درست.
خدا کنه راه درست ، همين باشه.
بالاخره يه روز ميفهمم... يه روز، يه شب.
آره ...
گيرش ميارم.
+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 6:52 |

دوستی چندین سال پیش که جناب اینترنت هنوز فراگیر نشده بوده، در افرانت کار میکرده است. چند وقت پیش قضایای جالبی از کاربرانی که مشکل اتصال به شبکه داشتند تعریف میکرد. مثلا می گفت کاربری زنگ زده و گفته که اصلا نمی تواند وصل شود.دوست ما می پرسد نام کاربری و کلمه عبور را وارد کرده است یا نه؟ بنده خدا گفته که« بله آقا بله .کارت اشتراک  را در فلاپی درایور وارد کردم و با این حال  وصل نمی شود...»

خب حالا چی شد که اینها را گفتم.دیشب یک میل برای من فوروارد شده بود، که خیلی بامزه بود. گفتم خدای ناکرده شما سروران بی نصیب نمانید:

 

مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده
در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان


مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟
*
مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام ... من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی
Start کلیک کنید و ...
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!
*
مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمیتونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه ...
*
مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه.
*
مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس
Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خریده .
*
مرکز : و الآن F8 رو بزنین .
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید
F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...
*
مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی کنه .
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم .
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید .
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه ... اون یکی کار می کنه !
*
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست .
مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
*
یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه ...
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره.
*
مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری :
Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید ...
Internet Explorer
*
مشتری: من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه !

*
مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم .
مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف
a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟

 

پی نوشت:

-امیدوارم چند روز باقی مانده تعطیلات  نوروز، به همگی خوش بگذرد و چهاردهم تحویل پروژه و امتحان میانترم نداشته باشید.

-جات خیـــــــــــــــــــــلی خالیه...مراقب خودت باش.

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 20:22 |

آمده بودم که بنویسم:

«بر سر آنم که گر زدســــت بر آید،

دست به کاری زنم،

 که کار غصـــــــــــه ســــــــــر آید.»

 

دیدم که رفته است،مثل اینکه برسی به خانه ات با شور و شوق.تشنه ی گفتن و شنیدن.

 و هم خانه ات نباشد و تنها یک یادداشت که «برمیگردم». و اشکها بریزند که کی؟و با خودت بگویی که چرا نبودی وقتی که او دلتنگ بود. و اینکه دل عزیزش پر از زخم است،خسته است. در غربت است . آنوقت همه ی نبودنهایش همه ی دلتنگی هایت، همه ی دلتنگی هایش را گریه کنی و برای خودخواهی خودت گریه کنی که بی تاب نبودنش هستی.و دستت کوتاه باشد. کوتـــــــــــــــــــــاه.

 

کجای این جنگل شب
پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت
پر می کشی چکاوکم؟

گریه نمی کنم
مرو
آه نمی کشم
بشین
حرف نمی زنم
بمون
،

حرف نمی زنم
بمون...

 

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 21:42 |

باید امشب بروم

  

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم .

حرفی از جنس زمان نشنیدم .

هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود .

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .

من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد

 ....

 

باید امشب بروم

 

 باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد ، بر دارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست ،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .

یک نفر باز صدا زد سهراب

کفشهایم کو ؟

 

 

بچه ها من دارم واسه مدتی میرم. میخوام به یه سفر دور و دراز برم. اونقدر خسته ام که دیگه بیشتر از این نمی تونم ادامه بدم. میخوام برم و مدتی به این روح خسته و تکه تکه ام برسم. اونقدر زخمهای عمیق روحی وجودمو گرفته که توان زدن حرفهای قشنگ رو ازم گرفته. میخوام مدتی خودم رو بسازم. ولی قول میدم برگردم. با دلی شاد و لبی خندون و روحیه ای خوب. در پایان چند بیتی از اشعار مرحوم شاملو رو تقدیم میکنم به دلهای بهاریتون. ایام به کام و خدا نگهدارتون.

 

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
 
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم
 
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
 
از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد
 
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد
 
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
 
از پای منشین
آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری
 
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش
 
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
   در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
 
هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
 
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید
 
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من
 
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است
 
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت
 
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود
 
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
!فریاد می کشم که ترکم گفتند
چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود