تبليغاتX
یادگار دوست

 

 در توهم این که بهار بیاید و جوانه بزنم،

 و اردیبهشتی که به پایان میرسد،

 تا باور کنم  شکوفه بر شاخه ی خشکیده نمی نشیند.

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:15 |

دوستان سلام. همیشه فکر میکردم چطور شعله های گرم عشق تو زندگی بعد از چند سال که از ازدواج میگذره سرد و سردتر میشه. این مقاله جواب کاملی به سوالهای ذهن آشفته ام بود. امیدوارم شما هم از این مقاله خوشتون بیاد.

"قبل از ازدواج ، دختر و پسرها برای تقویت این رابطه عاشقانه شـان دنبـال بهانـه هــایی مـیگردند تا به سرعت بتوانند به یار خود ابراز احساس داشته باشـند و توجه خاص خــود را به طرفشان نشان دهند.  یك ملاقات بعد از چند روز بی خبری ، بهانه خوبی اسـت كـه افراد برای بيان ابراز احساسات می توانند از آن سود جویند و یا ارتباط را تقویت نمایند .

 ● قبل از ازدواج خيلی سریع شكل می گيرد ، با یك نگاه ، یك اشاره ، یك پيغام ، یك تلفن ، حتی با یك حس ، احساسـات تند و غير قابل كنترل و افكار خموش منفعل می شوند.  در شكل گرفتن روابط افراد كمتر بـه آینـده و پارامترهای مهم زنـدگی اهميـت می دهند ، بيشتر دنبال یك پاسخ به یك نياز عاطفی آنی خود هستند.
بعد از ازدواج روابط خيلی سریع شكل نمی گيرد ، بلكه با مساعدت ها ، گفت و گوها ، نشست و بر خاست ها ، با ملاقات های طوﻻنی و شرط و شروط های فراوان و یا یك حس غریب و مشكوك به وجـود مـی آینـد ، افكار دائـم در حـال پـردازش و اسـتدﻻل كردن است ، یك خط كش و یك ترازو در یك دست ، یك چرتكه و یك ماشين حساب در دست دیگر افراد كمتر بـه حس آتـی خـود توجه دارند ، گاهی اوقات اصلا یادشان می رود یك لحظه به نگاه یار خود تأمل كنند و رضایت درونی خویش و او را جویا شوند.
 ● قبل از ازدواج ، دختر و پسرها برای تقویت این رابطه عاشقانه شان دنبال بهانه هایی می گردنـد تـا به سـرعت بتوانند بـه یـار خود ابراز احساس داشته باشند و توجه خاص خود را به طرفشان نشان دهند. یـك مﻼقـات بعــد از چنـد روز بـی خــبری ، بهانه خوبی است كه افراد برای بيان ابراز احساسات می توانند از آن سود جویند و یا ارتباط را تقویت نمایند  . 
بعد از ازدواج ، حتی بعد از قرائت خطبه عقد یك حس درونی می گوید دیگر تمام شد ، هيچ چيز نمی تواند ما را از هم جدا كند و در واقع تمام آن انرژی و آن انگيزه های پرشور كه قصد داشت این ارتباط جاودانی شود خاموش و غير فعال می شود. حـاﻻ دیگر  هيچ خلا و كمبودی به ظاهر نمی بينند تا بخواهند برای دستيابی و حفظ آن تلاش كننـد. این اسـت كـه روز به روز زندگی یك حس بی تفاوت پيدا می كند.
 ● قبل از ازدواج ، دختر و پسرهای عاشق خيلی مصرند كه یك كادو یا یادگاری بـه بهانه هـای مختلف و حتی ساختگی به هم هدیه بدهند و تمام تلاش و خلاقيت و هنر خود را به كار می گيرند تا از پوشش كاغذ كادو و روبان زیبایی برای آراستن هدیه خـود استفاده كنند و همراه با هدیه دنيایی از انرژیهای محبت ذخيره كرده خود را آزاد می كنند تا عشق را هر چه بيشتر و بيشتر بين خودشان زنده نگه دارند  . 
بعد از ازدواج قرار گرفتن در جریان زندگی و رو به رو شدن با رویدادهای متفاوت و تغيير اولویت ها ، زوجين كمتر به مسئله هدیه و کادو توجه می كنند. حتی چه بسا ، آن را فراموش نيز می كنند و اگر بچه ای هم داشته باشند ، رابطه این كادوها خيلی وقتها بچه ها می شوند. اگر مقيد به انجام این رسم هم باشند ، این امر تنها تبدیل به یك انجام وظيفه مـی شـود و نفـس اصلی این كار یعنی بيان ابراز احساسات و تبلور عشق و محبت به فراموشی و حاشيه سپرده می شود  . 
 ● قبل از ازدواج ، هر دختر و پسری بسيار كنجكاو می شود تا علائق و غير علائق طرف مقابل خـود را بشناسد ، سـپس سـعی می كند با جدیت از آنچه جز علایق محبوبش نيست اجتناب كند تا خاطر یارش را پریشان نكند و برای نشـان دادن علاقـه و توجـه خود به او با یك برنامه ریزی از پيش تعيين شده هدایا و كادوهای انتخابی خود را طبق علائق طرف خویش انتخاب می كند و یا یك فعاليت سورپرایز هم او را غافلگير و هم بيش از پيش خوشحال و عاشق تر می نماید  .....
بعد از ازدواج هر چند یك عمر در پيش است اما انگار وقت كم است. دائم وقت كم می آید. آن قدر اتفاقات جانبی و رفـت و آمـد ها و برو بيا هست كه تقریباً هميشه افراد خودشان را هم فراموش می كنند ، چه برسد به دقت به علائق طرف مقابلشان. لـذا وقتی هم كه كادو یا هدیه ای برای طرف مقابل خریداری می شود ، طبق پارامترها و رسم و رسوم ها یا از قبل قابل پيش بينـی است یا به مرور در زندگی بهانه ای می شود تا هر یك از طرفين یكی از خواسته های زندگی را كه در فهرست رزرو شده یا غيـر ضروری ها گذاشته اند و شاید هزینه باﻻیی هم داشته باشد را به این بهانه می خرند و به طرف مقابل هدیه مـی دهند. بدیـن ترتيب برای هميشه آن حس دریافت خواسته درونی چه كوچك و چه بزرگ در دل طرف می مانـد و خـﻸ محبـت و عشـق هم بـه قوت خود باقی است. 
 ● قبل از ازدواج دختر و پسرها طی هر اتفاق خوب و بد ، شادی و غم یا حتی یك بگو و مگو و اختﻼف كوچك بهانـه ای پيـدا میكنند تا مقدمات یك ملاقات را فراهم سازند. یك ملاقات پيش می آید ، یك دلجویی ، یك گفت و گو ، یك عذر خواهی حتی یـك هدیه كوچك برای نشان دادن پشيمانی و حتی خيلی وقت ها یك گفت و گوی مفصل و پر از نكته. در نتيجه حـتی كدورت هـم باعث تقویت دوستی آنها می شود و قول و قرارهایی كه تعهداتی ایجاد می كند تا مبادا دفعه دیگـر همـدیگر را ناراحـت یا پيش قضاوتی كنند. در نهایت برای پایان دادن به این دلخوری باز هم ما یك هدیه موضـوع را بـه خوشــی مـی بندند. بعـد از ازدواج بـه خاطر استمرار و تداوم دیدارها و یا زیر یك سقف بودن ها جرقه یك كدورت و ناراحتی ، یك دعوا و ناراحتی یـا حتی یـك حـرف تلـخ
بهانه ای می شود تا افراد از هم فاصله بگيرند. در اتاق را به روی طرفشان ببندند و فعاليت های زنـدگی تبـدیل می شـود بـه وظيفه ای مسكوت و بی حس ، مثل تهيه غذای طرف و قرار دادن آن در فر و استفاده از یادداشت هـای كوتاه و خلاصـه ارسال  پيام های ضروری. شرایط خيلی سخت است چون عوامل خارجی به عنوان دستاویزی برای آشتی ، كمتر در دسترس موجود است و این انتظار برای پا گذاشتن از طرف مقابل ، جوانه های محبت و دوستی را خشـكتر و خشــكتر مـی كنـد و جـای آن را به علف های هرز افكار پوچ و خرافاتی رایج می دهد.
● قبل از ازدواج دختر و پسرهایی كه عاشق هم شده اند و احتماﻻً خانواده ها هم مخالف این پيوند هستند و یا بر عكس را دائـم  به عنوان كبوترهای عشق و عاشق می ستایند ، پس عوامل خارجی قوی دارند كه در نقش ، مخالف یا موافق باعث تقویـت هــر چه بيشتر این رابطه شوند. خيلی وقت ها بسياری از این رابط به دليل وجود همين عوامل خارجی شكل می گيرد و شـاید پایه و اساس بنيادینی نداشته باشد.
بعد از ازدواج و تحكيم محضری روابط ، انگيزه های درونی كمتر می شود و با روبه رو شدن با رویدادها و مﻼقـات هـای خانوادگی جدید ، قضيه كمی متفاوت از قبل از ازدواج می باشد. این جا با توجه به ماهيت واقعيت های زنـدگی و خواسته هـا و تمـایلات واقعی طرفين ، دیگر عوامل خارجی مثل مخالفت ها و یا تشویق ها نمی توانند عامل قوی تقویت كننده روابط باشند. حتی چه بسا بسياری از موارد به صورت معكوس نيز عمل می كنند. مخالفت خانواده باعث دامـن زدن بـه اختلافـات پيـش آمـده و بهانـه گيری مستقيم و تشویق خانواده ها باعث جناح گيری و سوء تفاهم ها و بهانه ای برای بی صبری ها می شود.
قبل از ازدواج به هزاران دليل عاشقانه طرفين در تلاش هستند كه دائم خود را با خواسته ها و تمایلات طرف مقابل تطبيق دهنـد و رضایت طرف مقابل را جلب نمایند. حتی اگر یكی از طرفين نيز مصرانه روی خواسته هایش و نظراتش تأكيد كند ، طرف مقابـل با گذشت و ایثار از خواسته های خویش چشم پوشی می كند و در تكاپوی همين چالش ها روابط به قوت خود شكل می گيرد و ادامه پيدا می كند و هر یك از طرفين برای واكنش خود چه گذشت و چه اعمال قـدرت ، واژه عشـق را انتخـاب مـی كنـد و حتی در لوای همين واژه نيز توجه خود را به یارش بيشتر و بيشتر می كند  . 
بعد از ازدواج بعد از ثبت همان امضای كوچك ، احساس مالكيت های متفاوتی پيش می آید و هر یـك در تـﻼش هسـتند تا نقـش خود ، حد و مرزهای آن و توان و ضعف هایش را به اثبات برسـانند و برای طرف مقـابلش وظـایفی ایجـاد كننـد. اگـر هـم تصميم بگيرند كه خواسته های یكدیگر را به اجرا بگذارند ، شرط و شروط برای آن تعيين می كنند. حتی بهتر است بگویيم بده بستانی انجام می دهند. حاﻻ مثل حالت قبل از ازدواج افتخار و انگيزه ای برای گذشت وجود ندارد مگر از روی اجبـار یا معامله در عـوض
تعيين و تكليف است كه به واكنش های نقش می دهد.
 ● قبل از ازدواج بر حسب شرایط مستقل و جدا از یكدیگر بودن ، هميشه در افراد یك شــعف درونی و پویـا وجود دارد كه لحظه شماری می كنند تا زمان ملاقات برسد و از صبح تا شام تمام فعاليت های كسل كننده و یــا شاد خـود را به اميـد و یـاد یكدیگـر سپری می كنند. لذا گذشت زمان و تنش های محيط را كمتر حس می كنند. بعد از مﻼقات نيز تا ساعت ها و حتی روزها سـر خوش همان لحظات شيرین مﻼقات ، مجدداً به گذر عمر و فعاليت های شخصی و اجتماعی خود می پردازند و ساعت هایی كـه
از هم دورند ، به یكدیگر ، افكارشان ، حسشان و نوع رابطه شان و اقدامات خود فكر می كنند و دائم در حال نقشــه ریـزی بــرای ایجاد یك سورپرایز خوشحال كننده یا تجزیه و تحليل رفتاری كه باعث مكدر شدن موقت رابطه شان شده هستند.
بعد از ازدواج و زندگی زیر یك سقف ، خيلی وقت ها فرصت ایجاد خلوت و تفكر و تأمـل در مـورد خـود و طـرف خـویش و اقداماتی مثل سورپرایز یا تجزیه و تحليل رفتارها كمتر شده و تقریباً همه كارها و اقدامات افراد روتين و تكراری می شـود. دیگـر آن شــوق قبل از دیدار و آن سرخوشی زیبایی بعد از ملاقات وجود ندارد. اگر متوجه نباشيم طی مكررات روتين ، زندگی تبدیل به یك حس كسل كننده ، اجبار و تحت ظلم و جبر قرار گرفتن می شود. همه این ها گفته شد ، نه برای تأیيد و تحسين قبل از ازدواج به انكار و سرزنش بعد از ازدواج بود. اگر بدون قضاوت بخواهيم نظر دهيم چون انسان هستيم و در محيط اجتماعی زندگی می كنيـم ، پـس حـق دو زندگی ؛ اول برای خودمـان و دیگـری در كنـار دیگران را داریم. با گذر از تمام چالش های فردی و اجتمـاعی بایـد از زندگی لـذت بـبریم و یك حس رضایت درونی در درون مـا هميشه وجود داشته باشد.
اما حاﻻ كه توانستيم با چند حالت كلی شرایط دو طرف قبل و بعد از ازدواج را ارزیابی و تصویر نمایيم ، هر چند اگر خيلـی كلـی و خيلی تقریبی است اما شاید:
 ▪ اگر قبل از ازدواج تا این حد هيجانی ، بدون چشم انداز و آرمان های بزرگ زندگی و  .... 
 ▪ تنها از سر شوق و ذوق اقدام به ایجاد ارتباط نمی كردیم و 
 ▪ تمام دنيا وقایع و شادی و تلخی آن را در ارتباط با طرف مقابلمان نمی دیدیم و 
 ▪ دنيا را بزرگتر و رابطه دو نفر می دیدیم ، 
 ▪ شاید نگه داشتن این رابطه را بيشتر از یك هدیه و یك چشم گفتن و گذشت عاشقانه می دیدیم ، 
 ▪ علائق و خواسته ها را منطقی تر می دیدیم ، 
 ▪ مسئوليت شروع و ادامه این رابطه را تا آن جا كه عقل قد می دهد پيش بينی و به عهده می گرفتيم،  ▪ شادی بين خود و او را همراه با رشد معنویات و تقویت باورهای سالم می دیدیم  . 
 ▪ تحكيم رابطه را در استقبال بخشيدن به هر یك از طرفين در زندگی می دیدیم ، 
 ▪ خط كش محبت ، عشق ورزیدن را روی شاخص های احترام به باورها و ارزش های مسلم انسانيت بنا می كردیم ، 
 ▪ مسئوليت حفظ و نگهداری این رابطه را به تقصير یا تعهد والدین نمی گذاشتيم ، 
 ▪ بيشترین احساس ضعف این رابطه را در جلوه نمایی های دوست و فاميل به تصویر نمی كشيدیم ، 
 ▪ بهانه شروع یك رابطه را تنها كشش و جاذبه غریزه حيات قرار نمی دادیم  . 
حتماً بعد از گذر از مرحله ثبت ازدواج ، خيلی وقت ها ، خيلی سریع تمام آن همه هيجان و شور و سرور فروكش نمی شد و 
 ▪ برای با هم بودن این قدر فهرست آرمان ها و اهداف ته نمی كشيد ، 
 ▪ برای تحكيم رابطه نقش كادو و هدیه این قدر با ارزش نمی شد ، 
 ▪ برای توافق روی اصول زندگی گذشت و ایثار این قدر واژه های طاقت فرسایی نمی شد ، 
 ▪ برای حس عشق و عاطفه ، كشش غریزه این قدر روتين و بی تأثير نمی شد ، 
 ▪ برای یك لحظه خلوت و سكوت و تأمل این همه عذاب وجدان و حس ظلم وجودمان را نمی گرفت  . 
بلكه یك رابطه را با شناخت و آگاهی نسبت به تمام جوانب ، ارزش ها و اصولش پيگيری می كردیم و با تلاش و جدیت لحظه بـه لحظه برای رشد و ارتقای این رابطه ، چه قبل و چه بعد از ازدواج همت می كردیم و خودخواهانه ابتـدا زنـدگی را برای خـود می ساختيم و رشد می دادیم و سپس به نفع خانواده می كوشيدیم تا سعادت و خوشبختی خود و دیگران را جاودانه نمایيم."

برگرفته از سایت www.aftab.ir

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 3:52 |

سلام به همه دوستان گلم. امروز یه بحث کاملا جالب واستون آماده کردم که امیدوارم خوشتون بیاد.

گفتم با اینکار دو هدف اصلی دنبال بشه، اول اینکه یه خورده فضای سایت عوض بشه و دیگه اینکه یه کل کل دختر، پسری راه بیفته. امیدوارم از این مطلب خوشتون بیاد.

۱- روش جوادی

یه بار یه جایی که توی دید طرف باشه و بتونه با دو تا شليک خودشو بهـت برسونه یهو غـش می کـنی و ولـو می شـی کف زمين . پس از چند دقيقه هذیون گفتن راجع به اینکه پسر پسر اصغر قصاب اومده خواستگاریت اما تو نمی خواهـی بـه اون شـوهر کنی مثلا به ضرب آب قند به هوش می آیی و وقتی چشمت به طرف می افته یهو بغضت می ترکه و د گریه . وقتی خـوب گریه هاتو کردی و پاشدی که بری طرف کلی اصرار ميکنه که برسونت  . اما از اون اصرار و از تو انکار . خلاصه راه مـی افتی کـه بری امـا یجوری راه می ری که مطمئن بشی طرف می تونه تا خونتون تعقيبت کنه ...  تا اینجا تو کـار خودتـو کـردی امـا از اینجـا بـه بعـدش دیگه با اوس کریمه  . 

۲- روش یاهو مسنجری  : 

این روش اخيرا کاربرد زیادی پيدا کرده و عمدتا هم به خاطر اینه که ﻻزم نيست مستقيم توی چشـمای طـرف نگـاه کـنی و ایـن برای آماتورها هم کمک خبلی بزرگيه. از ایکونهای گوگولی مگولی هم می تونی برای رسوندن مفهوم استفاده کنی. امـا بدیشـم اینه که بعضی وقتها توی چت یه سو تفاهم هایی پيش می آد که خر بيار و باقالی بار کن  !!

 نکته:  این روش فقط وقتی کاربرد داره که مطلب بطور صریح ادا بشه اما به علت اینکه هيچ موجود اناثی اصوﻻ ایـن کـاره نيست، پس بهتره که اصلا قيدشو زد  ! 

 -۳ روش بچه خر خونی  : 

همون داستان جزوه و این که خودت واردی  . 

 نکته: متاسفانه از اونجایی که مجموع دو متغير زیبایی و خر خونی در مورد دختر جماعت هميشه یه مقدار ثابته بنابراین بهتر که روی این روش خيلی حساب نکنی  !

 -۴ روش خرکی  : 

جلوی یکی از این لندکروز سياهها بوسش می کنی که بدونه بخاطر بد بخت کردنش همه کار می کنی. 

 -۵ روش مذهبی خفن  : 

چهل شب جمعه جلوی در خونتون رو جارو می کنی و آجيل مشکل گشا پخش می کنی    . تو ی این مدت به هر چی امـامزاده و  صاحب کرامات هست متوسل ميشی و نذر می کنی که اگه حاجتت روا شـد هر شب تـو سـقا خونه آس مـم تقـی یه شـمع روشن کنی ... ایشاﻻ که حاجتتو ميگيری  . 

  -۶روش از ما بهتران  : 

ﻻزم نيست کاری بکنی. فقط انتخاب کن  ! 

 -۷ روش بچه مثبت  : 

طرف و به یه کافی شاپ دعوت می کنيو اونجا خيلی معقول و منطقی مساله رو بهش مـی گی. اونـم احتمـاﻻ یه فرصتی مـیخواد که فکر کنه و بعدشم ایشاﻻ که بعله رو می گه  . 

 نکته: تا حاﻻ چيزی خنده دار تر از این شنيده بودی؟ 

 -۸ روش عرفانی  : 

ميری لب چشمه که آب بياری می بينی از قضا اونم انجاست . یه جوری که انگـار حواست نيسـتپات مـی خـوره بـه کـوزه طـرف و کوزه خورد و خاکشير می شه. بعد لپات گل می اندازه و با عجله کوزتو پر می کنی و ميری. اینجاسـت کـه طرف با خـودش فکـر می کنه  : 

اگر با من نبودش هيچ ميلی چرا ظرف مرا بشکست ليلی 

خلاصه خيالت تخت باشه که کارت درسته  ! 

 نکته: این روش در طی تاریخ امتحانشو بخوبی پس داده و بنا براین بسياری از کارشناسان و صاحبنظران معتقدن که بحران امروز ازدواج در اثر لوله کشی شدن آب بوجود اومده.

 -۹ روش لوس گری  : 

یه دفعه یه سوسک می بينی و بنا ميذاری به جيغ  ! آ ی جيغ نکش کی بکش . طرف هم که وضع و اینطور می بينه به هر قيمتـی شده سوسک و به دیار باقی می فرسته . حاﻻ تو همچين تحویلش می گيری که انگار شير شکار کرده! و بعدشم مثلا از تـرس سوسک یه مدتی خودتو بهش می چسبونی و ازش جدا نمی شی!  اگه کارا تا اینجا خوب پيش بره ما بقيش تضمين شدست  . 

 -۱۰ روش شهرستانی  : 

یه بار با چشم گریون و تن لرزون طوری که طرف بشنفه برای دوستت درد دل می کنی که چطوری وقتی داشتی می اومدی یه پسره ی چشم نا پاک تو رو دید زده و بهت متلک پرونده. بعدشم هقی می زنی زیر گریه. اینجاست که دیگه رگ غيرت طرف باد می کنه و حساب یارو با کرام الکاتبينه  ! 

 نکته: اگه کار به خون و خونریزی نکشه می تونی روی موفقييت حساب کنی. اما اوصوﻻ زندگی با این آدم توصيه نمی شه

ماخذ : سایت www.aftab.ir

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 4:41 |

 

 

کسی مرا یادش نمی ماند.

کم رنگ و کمرنگ تر میشوم.

خشک می شوم.

تمام می شوم.

 

و تو با خونسردی می گویی:

Next Plz!

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:49 |
سلام به همه شما دوستان گلم.

امروز دوست دارم همونجوری که درخواست کرده بودید راجع به تنهایی و راه حل احتمالی اون صحبت کنم. خیلی از این مطالب رو از اینور و اونور جمع کردم و ضمن خوندنشون و اضافه کردن به اون چیزی که خودم میدونستم،سعی کردم تا یک مطلب مفید و خوب واستون بنویسم.

تنهایی یعنی احساس ناخوشایند جدا بودن از دیگران و آزردگی بهبود روابط انسانی

تصور کنید شما تو اطاق خودتون تنها نشسته اید، کلی حرف دارید ولی نمیدونید به کی بزنید. این همون احساس تنهایی هست. هنگامی که روابط شخصی ما بسیار کم یا بسیار ناخشنود کننده باشد، احساس تنهایی می‌کنیم.

تنهایی به سه دسته کلی تقسیم میشه:

تنهایی گذرا: که معمولا کوتاه مدته و حتی در اون دوره رضایت عمومی از زندگی وجود داره

تنهایی انتقالی: حالتی هست که شخص در گذشته اصلا احساس تنهایی نمی کرده اما با یه اتفاقی که واسش رخ میده مثلا مرگ عزیزان، طلاق، دوری از خانواده و مهاجرت به حس تنهایی رسیده

و تنهایی مزمن: که معمولا میتونه چند سال هم طول بکشه و معمولا تو این مدت رابطه خوشنود کننده ای وجود ندارد.

اگه بخوایم ببینیم چی میشه که شخص به این تنهایی دچار میشه، بجز اون اتفاقات که ممکنه توی زندگی هرکسی اتفاق بیفته چند تا دلیل دیگه هم میشه نام برد. مثلا عزت و اعتماد بنفس پایین شخص که شخص را از کوشش واسه ایجاد رابطه با دیگران منع میکنه، یا ترس از موقعیتهای اجتماعی و حتی درک نادرست دیگران از شرایط روحی شخص، همه و همه از عوامل ایجاد تنهایی هست.

شاید درمان اصلی مساله تنهایی اینه که دوستان دور و برش رو بگیرن و نذارن که شخص تنهاییش طول بکشه. اما به شرطی مه بتونن شخص و حالش رو درک کنند نه اینکه سوهان روحی واسش باشن. ولی پرخوابی، پرخوری، تماشای بیش از حد تلویزیون این حس تنهایی رو تشدید میکنه و باید شخص رو از اون بازداشت.

البته تفاوت مردها و زنها اینه که از لحاظ روانشناسی مردها خیلی وقتها دوست دارن به غار تنهایی خودشون برن و تو اون غار تنهایی فکر کنند و اگه مشکلی دارن رو برطرف کنند. معمولا هم نمیخوان از کسی کمک بگیرن که این نشانه غرورشونه، اما زنها اگر احساس تنهایی میکنن، نیاز به هم صحبت و بهتر بگم یه شنونده خوب دارن که صرفا به حرفاشون گوش کنه، اما هر کسی نمیتونه این رول رو بازی کنه. اونها میخوان درک بشن که بتونن حرف دل بزنن وگرنه حرفی نمیزنن و روز به روز تو انزوای خودشون بیشتر فرو میرن.

بطور کل، درمان تنهایی عبارت است از ورود به جرگه‌ای از دوستان و بستگان که با آنها می‌توان کارهایی را بطور مشترک انجام داد. تنهایی عاطفی به خاطر در فقدان یک دلبستگی عاطفی نزدیک و صمیمانه است. تنهایی عاطفی را نمی‌توان با دستیابی برطرف کرد بلکه باید صمیمیت عاطفی برقرار شود.

--------------------------------

خوب اینم از بحث امروز، ایشالله اگر عمری باشه، تو مطلب بعدی میخوام درمورد مشکلات رابطه دختران و پسران در ایران و ارتباطش با عشق و ازدواج صحبت کنم.

همیشه خوش باشین، خدا نگهدارتون

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 5:41 |
بعضی وقتها اونقدر سرگرم خوشیهامون میشیم که یادمون میره درونمون چه غمهایی هست و گاه هم اونقدر دچار غم و اندوه میشیم که یادمون میره خدا چقدر چیزهای خوب بهمون داده.

آدمها تا یه چیزی رو از دست ندهند، نمی فهمند که چه نعمتی رو داشتند و قدرشو ندونستند. اگه برین و خوب به قرآن دقت کنید، میبینید صدها بار در قرآن از اون کسانی که در شرایط بسیار بد، از خدا طلب کمک و یاری خواستند نام برده شده ولی تا به اون نعمت رسیدند و تا مشکلشون حل شد، یادشون رفت که خدایی اونها را از اون وضعیت نجات داده.

خیلی ها آرزو میکنید که خدایا هر کاری بگی میکنم ولی منو به فلان دختری برسون. روز و شب به درگاه خدا به تضرع و زاری پناه میبرید ولی وقتی به او که مدتها آرزوی آنرا داشته اید رسیدید، بناگاه فراموش میکنید که شما به بزرگترین آرزوی زندگیتون رسیده اید و اصلا یادتون میره که خدایی خواسته شما را برآورده کرد.

باز هم اگر به قرآن دقت کنید، میبینید که اگه صدبار گفته شده که خیلی ها خدا را بعد از حل مشکلشون فراموش میکنند، به همون اندازه هم گفته شده که خدا آنها را به شرایطی سخت گرفتار خواهد کرد و برای آنها مفری نخواهد بود.

این یه برداشت دیگه از عشق و تصویرسازی هست. اگر ما میدونستیم که روز و شب در آرزوی وصال عزیزی میسوختیم، هرگز حاضر نمیشدیم دلش را بشکنیم. هرگز او را نمی آزردیم ولی چه سود که انسانیم و به حکم آنسان بودنمان، نفس شیطانی همیشه در کمین مان است تا مسیری اشتباه را انتخاب کنیم. باور کنید ایمانمان خیلی ضعیفه، خیلی. آدم اگه ایمانش درست باشه، مثل یک درختی میمونه که از بس میوه داره شاخه هاش خم شده. اگه ما ایمانمون قوی بود بایستی دست از خودخواهی و غرورمون بر میداشتیم تا اگه کسی بهمون گفت بالای چشمت ابرو هست، اتفاقی نیفته.

آینه چون نقش تو بنمود راست    خود شکن آینه شکستن خطاست

ختم کلام اینکه افسوس و صد افسوس که گاهی هرگز امکان جبران اشتباهاتمان نیست. من هر وقت آیه هایی از قرآن رو میخونم که خدا میگه، "کسانی که بعد از ایمان آوردن، کافر شدند و خدا را فراموش کردند، برای آنها عذابی دردناک است" از ترس به خودم میلرزم. فقط از خود خدا میخوام کمکم کنه که راه درست رو انتخاب کنم، کمکم کنه که هیچگاه دل کسی را نشکنم و هیچگاه در حق هیچ انسانی ظلمی را مرتکب نشوم.

والسلام

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:4 |
سلام خدمت همه شما دوستان گلم.

از اینکه این چند روز نتونستم با مطلبی جدید در خدمتتون باشم از همتون عذر میخوام. اما امروز با یه بحث جالب در مورد فرهنگ زندگی در کانادا و کلا دنیای غرب واستون مطلب مینویسم. امیدوارم خوشتون بیاد.

چند روز پیش میخواستم یه تی شرت و یا یه لباس تابستونه واسه خودم بخرم. گفتم میرم تو اینترنت میگردم، بعد که پسندیدم میرم و میخرم. اولین نکته ای که توی کانادا جلب توجه میکنه، اینه که شما واسه خریدن یه لباس با کلی مغازه و بوتیک طرف نیستی، بلکه با ۴-۵ تا فروشگاه زنجیره ای خیلی بزرگ مواجه میشی. پس راحت میتونی از بین اینها اون چیزی که میخوای رو پیدا کنی. خلاصه از بچه ها در مورد چند تا از این فروشگاههای لباس سوال کردم و اونها هم اسم چند تا مثل Sears ، Gap و bay رو بهم گفتند. رفتم توی سایتشون و اول چند دقیقه ای مات و مبهوت طراحی زیبا، ساده و جذاب اون شدم   ( قابل توجه بچه های مهندسی کامپیوتر). بعد از اینکه کلی حال کردم بلاخره اون چیزی که میخواستم پیدا کردم و چند روز بعد رفتم و اون رو خریدم.

اما یه نکته جالب اینه که اینجا اصلا پول رد و بدل نمیشه، وقتی میری یه چیزی بخری، کارت اعتباریتو میدی و اون هم رسید رو بهت میده، همین. اینه که وقتی پول فیزیکی از دستت نمیره، حس نمی کنی که چقدر خرج کرده ای، اصلا متوجه نمیشی که واسه یه تی شرت ساده نزدیک سی دلار خرج کرده ای.

نه فقط لباس، نه اینجا آدمها هیچ وقت نمی فهمن که چقدر پول خرج کرده اند. یعنی بطور مثال من میرم فروشگاه Extra Food که باز هم یه فروشگاه زنجیره ای نزدیک خونمونه، یه بسته نون، یکی دو کیلو میوه، یکی دو تا نوشابه، یه بسته 12 تایی تخم مرغ میگرم، یهو میرم حساب کنم میگه 20 دلار!!! اونوقت نه اینکه این 20 هزار تومن پول رو نمیشمارم به طرف بدم و فقط الکترونیکی با یه کارت اعتباری این خرید انجام میشه، حتی بهش فکر هم نمیکنم که وااااااای من بییییییییییییییییست هزار تومن دادم واسه چهار قلم جنس!!

اینجا من سر ماه 20 -30 دلار پول نقد بیشتر استفاده نمیکنم و تقریبا همه کارها با کارت اعتباری انجام میشه. به نظر من خرید الکترونیکی فرهنگ زندگی مردم رو کاملا عوض کرده. اینو میشه بخوبی اینجا حس کرد. اما بذارین حالا که بحث به اینجا کشید یه حسن مطلب رو بگم، اینجا تقریبا نیاز رفتن به بانک کاملا برطرف شده، واسه همین بانکها همیشه خالی از مشتری است. میخوای قبض تلفنتو بدی، میخوای شهریه دانشگاه بدی، میخوای خرید انجام بدی، میخوای حقوقتو بگیری، واسه هیچکدوم هیچ نیازی به بانک رفتن نیست. من توی چهار ماه و نیم که اینجا هستم، دو بار رفتم بانک، یه بار واسه باز کردن حساب و یکبار واسه درخواست کارت اعتباری . !! خوش بحال کارمندان بانک اینجا. انصافا حال میکنن.

خوب خیلی سرتون رو درد اوردم. انشااله توی پست بعدی بازهم در مورد فرهنگ زندگی مردم اینجا واستون صجبت میکنم.

 

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:51 |

اپیزود اول:

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون،

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند سیحون

 

چه دانستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم؟

 

اپیزود دوم:

ماه هاست که من هستم و این پنجره.با آسمانی که گاه خاکستری بوده است ، گاه باریده است و این روزها نیلی است.ماه هاست از این پنجره عبور  بی وقفه روزها را دیده ام، گذران سه فصل پاییز و زمستان و بهار.ماه هاست من هستم و این پنجره با تکه ای از آسمان که اشکهایش را دیده ام، که اشک هایم را دیده است. بارها بی اختیار نگاهم دویده است در پی مختصات پرنده ها و انحنای اوج گرفتنشان در آبی بی کران.پرنده هایی که می رفتند.پرنده هایی که باز می گشتند.

آموختم صبوری را و کتمان را.

امروز روز آخر من و این پنجره  و این تکه از آسمان است.

و ذهنم پر شده از محاسبه پیچیدگی الگوریتم ، اجتناب از بن بست و انحصار متقابل و صدها چیز دیگر، که مجال نمی دهند واژه ها را که در ذهنم برقصند و جاری شوند و نمی توانم بگویم آن چه در دلم میرود.

فکر می کنم به کلمه هایی که نگفتم. کلمه هایی که نگفتی.آنقدر که دیگر شوق گفتن و شنیدن از میان رفت. و فکر می کنم به خیالهایی که در میان خطوط این کتاب ها می مردند.

و حالا روز آخر این کتابها، این تکه از آسمان و این پنجره  است و  دیگر می شود راحت و بی آنکه دل نگران و مجبور به نشستن باشم تمام تنهایی ام را قدم بزنم تا آخر دنیا و تو آن گوشه ذهنم باشی و من در حسرت  هم آغوشی دستانت تا شب راه بروم، بی هیچ حرفی....

 

اپیزود آخر:

در پایین این آسمان، یک آبی زمینی بود، مهربان که تمام دلتنگی اش را رضا صادقی گوش میکرد.امروز روز آخر است. دورم از تو , اما با تو لحظه ها رو زنده هستم.....(همین رنگی!)

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:19 |
فیلمی بسیار زیبا که به خوبی میتونه این موضوع تصویرسازی رو بیان کنه، یکی فیلم کمدی "alex and emma" و همچنین فیلم "Shall we dance" هست. توی فیلم دوم، ریچارد گری، با جنیفر لوپز که یک معلم بسیار زیبای رقص هست آشنا میشه و او کسی است که anima ی ریچارد رو اسیر میکنه- و زمان تنها راه اثبات آنچیزی است که قراره آینده اتفاق بیفته- او میتوه بفهمه دلیلی که anima ش گیر افتاده ، زندگی کسالت بار و بدون شادی او بوده. او بجای سرزنش همسرش، سوزان ساراندون، به خاطر زندگی ناشادشون، به کلاس رقص میره و شادی رو دوباره به زندگیش برمیگردونه.

نکته اینجاست که هرچقدر زمان بگذره، تصویرسازی کم کم اون زیبائیهاش رو از دست میده. کم کم به واقعیتهای طرف مقابل پی میبریم و او را بجای آنکه الهه زندگی خود بدانیم، یک انسان میبینیم، یک انسان معمولی با محاسن و البته معایبش. وقتی رابطه به این درجه آشنایی میرسه، بسیاری از آدمها که به آن شروع خیره کننده  عادت کرده اند، دیگر اون آرزوهای اولیه از سرشون بیرون میره، دیگه خیلی علاقه به ازدواج یا وصال طرف مقابلشون حس نمیکنند. در بسیاری از مواقع رابطه و اون تصویر سازی درست تو این مرحله به پایان میرسه و این پرسه مدتی بعد با فردی دیگه عینا تکرار میشه.

اما بعضی دیگه از افراد که حس میکنن این عشق هنوز تو وجودشون هست، ازدواج میکنند و به وصال معشوقشون میرسن، و زمانی از خواب غفلت بیدار میشن که میبینن کنار کسی زندگی میکنن که اون فرد مطلوبشون نیست.!!

اما یک حالت دیگه هم هست. اگر دو طرف به رابطه شون متعهد باشند و در کنار هم رشد کنند و کم کم ضمیر ناخودآگاه، جای خودش رو به رفتار آگاهانه بده، یعنی وقتی که تصویر سازی از زندگیشون رخت بر میبنده و دور میشه، در آن صورت یک اتفاق بسیار شیرین میتونه رخ بده، درست مثل یک معجزه. معجزه ای که بایستی به دست خود دو نفر رقم بخوره. اونا میتونن همدیگه رو کشف کنند و نیمه گمشدشون رو در آغوش بگیرن. اما چه جوری. اینجا یک جنگ تمام عیار با نفس بایستی رخ بده که خیلی ها توان و یا حوصله شو ندارن و لذا اون اتفاق خوشایند رخ نمیده. این مبارزه با نفسمون هست، مبارزه با منیت ها، مبارزه با درون مغرورمون که اگر توش پیروز بشیم، تولدی مجدد و به شکل کامل صورت میگیره در درونمون.

باید با همه نفسانیات بجنگیم تا:

  • جفتمون رو آنگونه که هست بپذیریم
  • نه انگونه که ما میخوایم
  • نا آنگونه که آرزو داریم تا طرفمون به اون شکل تغییر کنه.
  • نه برای آنچه که میتواند به ما بدهد
  • بلکه برای آنچه که هست برای خود او

در اینصورت اون عشقی که بین دو نفر ایجاد میشه، عشقی است واقعی و نا گسستنی. عشق واقعی آرزوی مطلقی است تا معشوقمون خود منحصر به فردش باشد، آنگونه که هست و بدون هیچ تغییری، خود مستقلش نه انگونه که ما میخواهیم.

این رابطه ما را بی نیاز میکنه که بخوایم دنبال اون تصویر روانشناسی ذهنمون از طرف مقابل بگردیم.

این رابطه بی نظیر و البته واقعی، عاملی میشه که هر دو طرف به آزادی برسن، این زیباترین اتفاقی است که در عشق رخ میده. آزادی، خوب دقت کنید آزادی روح و روان، این بزرگترین هدیه عشق است.

درست مثل ترانه ای که باربارا استریساند و سلین دیون با هم خوندند: عشق هدیه ایست که افراد عاشق به خود میدهند.

------------------------

حالا فکر کنم خوب میتونید پاسخ بسیاری از سوالهای ذهنتون رو بدین. اینکه چرا دو نفر یه کم که از آشناییشون میگذره رابطشونو تموم میکنند، این مطلقا به معنی تنوع طلبی نیست. این همون تصویر سازی است که با واقعیت همراه شده.

حالا میدونید باید چیکار کنید که به عشق واقعی برسید. یادمون باشه وقتی میتونیم به یک عشق واقعی برسیم که ابتدا عاشق خودمون باشیم، نفس مغرورمون را ساکت کنیم و هرچه منیت و خودخواهی است رو از خودمون دور کنیم.

منتظر نظرات گرمتون هستم

والسلام

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 8:48 |
سلام مجدد به همه شما دوستان

امروز بحث رو ادامه میدم با بررسی anima و animus

اول از زنان شروع میکنم. زنها همیشه در ذهن خود تصویری از مرد به همراه دارند که بخش اعظمی از اون از برخورد با اولین مردهای زندگی یعنی پدر و برادران بدست آمده است. این شخصیت مذکر درون، یا همان animus به او کمک می کند تا به اهدافش برسد، به او روشنایی فکری و عقلانی بالاتری میدهد و به او کمک میکند تا حد و مرز شخصیتی شفاف تری داشته باشد تا واسطه ای بین ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه درونش شود. این شخصیت مردانه درون یک زن، تصویری روحانی است که به یک مرد در دنیای خارج تصویر شده است. همانگونه که این شخصیت درون و بیرون تاثیر متقابل بر هم میگذارند، او بسیاری از چیزها را در مورد خصوصیات شریک و جفت شخصیتی  درونیش با تصویری از یک شخصیت واقعی و بیرونی بدست می آورد. لذا اگر کسی مشتاق و علاقه مند باشد میتواند سایه ای از شخصیت و زوج درونش را از طریق مردانی که در شکل گیری شخصیتا مردانه درونش نقش داشته اند ببیند.

همانگونه که قبلا بحث شد، راه شناسایی تصویر سازی، احساسی عجیب از اشتیاق و وسوسه فوق العاده زیاد، به مردی است که او احساس میکند، همان شخصیت مردانه درونش است. اما در نقطه مقابل آن مرد، این احساس ناخوشایند و نامطلوب را دارد که انگار شخصی به او چسبیده است ( احساس منفی). آن مرد در جواب این اشتیاق فوق العاده قوی زنانه، با این جمله به زن پاسخ میدهد که تو حتی مرا نمیشناسی، پس چگونه اینهمه اشتیاق؟!! درک او کاملا درست است و پاسخ او هم کاملا منطقی. آن زن به هیچوجه او را نمیشناسد. او تنها انعکاسی از آن سایه شخصیت مردانه درونش را در این مرد دیده است.

در مورد مردان نیز سناریویی مشابه اتفاق می افتد. وقتی مردی آن الهه درون و آن شخصیت زنانه درونش را در یک زن تصویر میکند، آن مرد نقش anima ی درونش را بر دوش میکشد و بازی میکند.  اما این شخصیت درون به او کمک میکند به طبیعت احساسش نزدیک شود و احساسش را بیشتر درک کند، قدرت پذیرش خود را بالا برد، قدرت خلاقیت و پرورشی خود را بالا برد و این شخصیت زنانه درون همچون پلی بین دنیای درون و بیرون او عمل میکند.

اما وقتی این دو احساس همزمان رخ دهد، ما آنرا افتادن در دام عشق مینامیم و اینجاست که دنیای شیرین عشق آغاز میشود.( عجله نکنید، هنوز به تعریف عشق نرسیده ایم).  آنها واقعا همان شخصیت و زوج شخصیتی درونشون را درون دیگری تصویر کرده اند، آنهم بطور همزمان، همراه با تمایلات نفسانی دورنشان و با کلی جذابیت.  از دیدگاه روانشناسی، بعد شهوانی زن و مرد در اینجا صرفا یک نقش سمبلیک ایفا میکند وگرنه هرگز در شکل گیری این اتفاقات نقش خاصی نداشته است. در واقع ما به شخصیت درونمان نفوذ کرده ایم و با آن ادغام گشته ایم. در واقع این، همان انگیزشهای خود شیفتگی درونی است و تحریفی است بر واقعیت که ما را بدین جا میکشاند. حال اگر یکی از طرفین رابطه، مدت زیادی در این وضعیت تصویرسازی بماند، باعث ترس از ایجاد یک رابطه دراز مدت با طرف مقابل میشود که خود نقشی بازدارنده ایفا میکند.

بحث تا همینجا باشه، جلسه بعد انشاله بحث رو تموم میکنم.

منتظر نظراتتون هستم

 

 

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 5:21 |
سلام به همه شما دوستان

قبل از آغاز بحث امروز، خواستم تشکر کنم از اینکه نظزاتتون رو گفتین و اینکه من نگفتم عشق وجود نداره. همینطوری که علی جان جواب  جواب کاملی داده بود، عشق وجود داره ولی خیلی از احساسی که ما اون رو عشق میدونیم، واقعا عشق نیست.


امروز اول از همه انواع تصویر سازی یا پروجکشن را میگم و بعد میرم سراغ اختلاف بین عشق و تصویر سازی و چگونگی تشخیص اونها از هم.


میشه سه سطح رو واسه تصویرسازی نام برد. این سطوح تفاوتشون تو عمق پروسه تصویرسازی و یا شیوه عملکرد ضمیر ناخودآگاه  است. اولین و عمیق تریم سطح، همون تصویرسازی ابتدای دوره merged state هست که تو سنین 10 تا 15 ماهگی اتفاق می افته. در این مرحله اونقدر عمل ادغام کامل انجام شده که کودک نمیتونه تشخیص بده که فلان وجه و خصوصیت مال خودش هست یا مال دیگری.


دومین مرحله که مدتی بعد از مرحله اول بوجود میاد، با تفکیک و جداسازی شخصیتی قویتری همراه هست. به این مرحله projective Identification میگن. بجای اینکه دو شخصیت و دو موجودیت کاملا با هم ادغام شده باشند، پروسه تصویر سازی و ادغام تنها در یک وجه، ویژگی، خصوصیت و یا ارزش انجام میگیرد. شما ویژگی در فردی میبینید و میخواهید که با آن یکی شوید( مال شما باشد). شما آنرا در خود تصویر میکنید و خود را با آن می سنجید و می شناسید.

در مرحله سوم ، بسیار شبیه مرحله دوم است با این تفاوت که دیگر خود را با تصویرسازی نمی سنجید. لذا ممکن است خصوصیت تصویر شده را بخواین ممکن هم هست نخواین.
اینها رو گفتم تا ببینید که این پروسه تصویر سازی میتونه تو سطوح مختلف شکل بگیره، اما برگردیم سراغ ارتباط تصویر سازی و عشق

همونطوری که  تو قسمت اول گفتم، کسانی که عشق را تجربه کرده اند، تو یه بازه ای  به این حس رسیدند که :
ناگهان دنیا معنی تازه ای واسم پیدا کرد
به اوج زیبایی پرواز کردم، انگار تو این دنیا نیستم
انگار نیمه گمشده ام رو پیدا کردم، معشوقم، دلبرم، محبوبم
اینها همه اون چیزی هست که غالبا اشتباها عشق نامیده میشه.  انسان عاشق فکر میکنه که با بودن در کنار اون شخص کامل میشه و انگار معجزه ای رخ داده و همه ارزشهای ما درون شخص دیگری وجود داره. اما در ادامه وقتی با ماهیت anima و animus آشنا شدید( به ترتین مادینه روان برای مردان و  نرینه روان برای زنان)، میبینید که این احساسات شروع مواجهه با ضمیر ناخودآگاهتان است.

دکتر کارل یونگ روانشناس معروف سوئیسی و از پیشگامان روانشناسی تحلیلی، به توصیف تصویر سازی این دو شخصیت  به یکدیگر میپردازد. روح و روان به دنبال تکامل است، اجتماعی از نیروهای درونی متضاد، آنچه که یونگ آنرا پروسه شکل گیری شخصیت می نامد.
وقتی تصویر سازی رخ میدهد، این پروسه شروع میشه و این دو شخصیت جنس مخالف درون ما آزاد و رها میشن. به همین دلیل ما  بسیاری چیزها در درون خودمون را از کسانی یاد میگیریم که یا خیلی دوستشون داریم و یا ازشون متنفریم.

بسیاری از مواقع در دام عشق گرفتار میشویم و به شرایط خیلی پردرد سر، پر مخاطره، مخرب که حتی شخصیتمون هم توش خرد میشه گرفتار میشیم. اما حتی اینها هم نشاندهنده ویژگیهائیست که سایه ای از آنرا همواره به همراه داشته ایم و حال در حال نمایاندن خود است. وقتی کسی همه روح و روان ما را از آن خود کرده است، بهتر است از خودمون بپرسیم که آیا این عشقه یا تصویرسازی؟ هیچ دو نفری همدیگه رو نمیشناسن تا زمانی که مدتی در کنار هم باشند و این شانس رو داشته باشند که به واقعیت همدیگه پی ببرند و این نیاز به این داره که آدم با خودش صادق باشه و به خودش دروغ نگه.
نتیجه اینکه وقتی کسی رو با یه نگاه میبینید، بدون اینکه اصلا او را بشناسین، و اون حسهایی که اون بالا گفتم رو پیدا میکنید، این همون تصویرسازی است نه عشق. واسه همین بسیاری از کسانی که در این زمینه اطلاعات کافی دارند، معتقدند آدم با یه نگاه هیچوقت عاشق نمیشه!!!

این بحث همچنان ادامه دارد
منتظر نظرات گرمتون هستم

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 5:53 |
سلام به همه شما دوستان

مدتی بود نرسیدم مطلب جدیدی رو به وبلاگ اضافه کنم. اما امروز میخوام بحثی رو شروع کنم که اول از دوست خوبم علی که گهگاهی هم به این وبلاگ سر میزنه و من خیلی چیزها از او یاد گرفتم و الان هم دارم یجورایی درس پس میدم، تشکر کنم که همواره ازش چیزهای بسیار با ارزشی یاد گرفته ام.

امروز یه مقدمه ای به بحث خواهم داشت و بحث تکمیلی رو میزارم تو پست بعدی

اول یه سوال دارم ازتون. عشق چیه؟ کی میتونه تعریفی از عشق داشته باشه؟ آیا تا حالا عاشق شدین؟ شاید خیلی هاتون تجربه ای از عشق داشتین. که با یک نگاه، یه پرتو روشنی به قلبتون تابید که احساس کردین نیمه گمشده تونو پیدا کردید. که ناخودآگاه با دیدن اون ضربان قلبتون بالا میره، موقع حرف زدن با اون احساس میکنید تو بهشتین و ....

اما بچه ها میدونین در اکثر مواقع این عشق نیست!!!! این پدیده رو خیلی ها projection یا تصویر سازی میدانند. پروسه ای که از بدو تولد به صورت فطری درون همه ما وجود داشت. اصلا این تصویرسازی یکی از  اولین تاکتیکهای دفاعی انسان هست که در هنگام کودکی شکل میگیره. کودکان از سه تا نه ماهگی در مرحله سیمبیاتیک به سر میبرند. در این دوران کودک خود را جدا از محیط اطراف خود نمی بیند. او احساس میکند او و مادرش یکی هستند نه دو موجود مجزا. اما در شروع مرحله بعدی حیاتش یا دوره merged، همان دوره ای که همه ماها درون آن هستیم، هنوز آن حس دوره قبلی را به همراه دارد بطور مثال اگر ناراحت است فکر میکند فرد دیگری هم حتما ناراحت است( همانگونه که در دوره قبلی خود و محیط اطرافش را یکی میدانسته). پس کودک عصبانی که میشه چون نمیدونه که مادرش فردی مجزا از اوست، پس فکر میکنه مادرش هم عصبانی هست و بالعکس. واسه همینه که وقتی دو نفر در کنار یه بچه دعوا میکنند یا عصبانی میشوند، ناخودآگاه اون بچه میزنه زیر گریه. و برعکس وقتی مامان جلو بچه اش میخنده، بچه هم شروع میکنه به خندیدن.  چون خودش را با محیط یکی میدونه هنوز. این همون عمیق ترین و دقیق ترین نمونه از تصویر سازی یا projection هست. اینکه ناراحتی یکی، شما رو ناراحت کنه و خوشحالی یکی شما رو خوشحال کنه.

به بیانی دیگر میتوان تصویر سازی را، جایگزینی چیزی در جایی دیگر و دیدن چیزی که وجود ندارد صرفا به منظور دفاع از خود  تعریف کرد. 

فعلا بحث تا اینجا باشه، ایشااله فردا بحث رو ادامه میدم.

خوشحال میشم نظرات شما رو هم در این مورد بدونم.

موفق باشید.

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:20 |

 

وقتی استاد با آن صدای افسانه ای تصنیف باران را فریاد می کشد ، آسمان را مگر تاب میماند که نبارد.آسمان حتی اگر آسمان کویر هم باشد، حتی اگر برای چند دقیقه هم شده بر ما می بارد . تو آن بالا بر ایوان ایستاده ای و با تردید مرا که مثل دیوانه ها تشنه ی خیس شدنم  نگاه می کنی.خنکای باد بهاری لابه لای موهایم می پیچد. من چه قدر دلم می خواهد بیایی این پایین دستهایت را دور کمرم حلقه کنی و تا آخر دنیا با باد برقصیم و تا آخر دنیا باران ببارد.

نگاهت می کنم. هنوز روی ایوان ایستاده ای با تردید، دختری را نگاه می کنی که تمامی کوچکی بودنش خیس ِ خیس شده است.چه قدر دلم می خواهد بیایی این پایین زیر باران، تا آخر دنیا با هم چرخ بخوریم...

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:25 |

 

خرده مگیر، من همانم که پدرش بهشــــت را به دو دانه گندم یا سیب یا هر چه تو

بگویی، فروخت.بهشت را، می فهمی بهشت را.به دو دانه گندم، دو دانه .

« ناخلف باشم» من اگر زمین را به پاکی چشمانش نفروشم.

پاکی چشمانش، می فهمی ؟

 

-بی تو نه زندگی خوش است

بی تو نه مردگی خوش است...

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:13 |
سلام به همه شما دوستان

مدتی بود نرسیدم مطلب جدیدی واستون بنویسم. اما تو این چند روز مثل اینکه این قضیه برخورد با حجاب خبرسازترین بحث روز بوده. والا حجاب با زور حتی اگه هم بشه، اصلا حجاب نیست. من نمیدونم داریم به کجا میریم با این برخوردها. فقط خدا کنه آدمها درونشون به یه نشانه هایی برسند که اون نشونه ها راه زندگیشونو روشن کنه و خودشون بفهمن چه حجابی مناسبه. پدر و مادر ها، مدرسه و معلماش و همه کسانی که در رشد جوانها موثر بودند، همه و همه تو این مساله مقصر بودند که هیچوقت نگفتن حجاب واسه چیه؟ نماز واسه چیه؟ فقط هی به زور گفتن اینو بپوش، نماز بخون، روزه بگیر، بابا فکر نمی کرد که دختر بچه ۹ سالش، وقتی یه روزه میگیره، اون روزه واسش جز ضرر هیچی نداره. و شاید اونو از هر چی روزه هست فراری بده. اون معلم فکر نکرد وقتی هی بزور از اون دانش آموزش میخواست که حجابش رو رعایت کنه، بدون اینکه بفهمه چرا، این بچه از هر چی حجابه ممکنه زده بشه.

 مهم اینه که جامعه داره به سمت دین گریزی حرکت میکنه و اونوقت آقایان تصمیم میگیرن با تیشه به ریشه همین دینی که مونده هم بزنند. بچه هایی که به اجبار ادای مسلمونی رو تا حالا در آوردند، دیگه خسته اند، پس بجای اینکارا باید کاری کنید که اون خستگیهاشون بره، کاری کنید که شاد باشند و باور کنند اسلام هم میتونه فضای شادی ایجاد کنه، که میشه هم مسلمان بود و هم تفریح کرد و شاد بود. ولی شک نکنید اگه یه جوانی که با این پایه سست اعتقادی بزرگ شده بخواد بین تفریحش و دینش یکی رو انتخاب کنه، همیشه تفریحش رو انتخاب میکنه!!! اما آقایان فکر میکنند که اگه اون تفریحه رو از بین ببرند، مجبور میشه دین رو انتخاب کنند، غافل از اینکه همواره راهی دیگه باز میشه، حتی اگه شده زیرزمینی باشه و غیر مجاز و مخفی

تو پست قبلیم یه شعر نوشته بودم که از محسن نامجو  بود و متن ترانه گیس. این شعر بر اساس یه آیه قرآن ساخته شده." واعتصمو بحبل الله جمیعا ولا تفرقو". اصلا چه اشکالی داره یکی بیاد مضمونی به این مهمی را در قالب یک شعر جالب ، متفاوت و شاد بیان کنه، اونهم با یه آهنگ قشنگ. این ترانه همون ترکیب تفریح وشادی با دین و اسلامه. همین ترانه خیلی ها را متاثر کرده و حتی به خوندن قرآن ترغیب کرده. والا این تاثیرش از خیلی از حرفهای معلمانی که اسلام را میخواستن به زور حالیمون کنند بیشتره. اما یه همین خواننده واسه همین ترانش چقدر تاخته اند. اصلا قرار نیست کار امثالی مثل محسن نامجو مجوز بگیره ولی به قول علی، این جوان اون کار رو به هر شکلی هست پیدا میکنه و گوش میده.

اسلام هرگز از شادیهای جوانی دور نیست. بلکه خیلی خوب میتونه پاسخگوی اون باشه. اما اسلامی که ما شاهدیم هیچ نشانه ای از اسلام ندارد و افسوس که اسلام واقعی را هرگز نشناخته ایم یا نخواسته اند که بشناسیم.  

خیلی حرف زدم، دیگه بهتره کلام رو کوتاه کنم و حسن ختام این پست، ترانه گیس محسن نامجو که تقدیم به همه شما میکنم.

ترانه گیس محسن نامجو

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:18 |

دلم می سوزد، دلت می سوزد.

وقتی که جوانی من، وقتی که جوانی تو در دستان تعصبی دیرینه پر پر می شود.

دلم می سوزد دلت می سوزد.

وقتی که آزادی : سرود نه، آواز نه، که ناله سر داده است.

دلم می سوزد، دلت می سوزد.

وقتی که «عشق را تازیانه می زنند.»

دلم می سوزد، دلت می سوزد.

وقتی که آزادی اندیشه نه، آزادی قلم نه،

که آزادی پوشش هم نداریم.

دلم می سوزد، دلت می سوزد.

و خامـــــــوشــیم.

و مگر در سرزمینی که گرگها می وزند میشود سخن گفت؟

و مگر در سرزمینی که پرندگان خواندن از یاد برده اند،

کودکان شادی و بازی را،

در سرزمینی که زن یعنی سیاه، یعنی سکوت

در سرزمینی که سرور افسانه است،

چه می توان گفت، چه می توان کرد...

 

دلم می سوزد، دلت می سوزد.

خاموشـیــــــــــــــــــــــــــــــم.

 

(آتش یخزده)

 

====================================

در نیست

راه نیست

شب نیست

ماه نیست

نه روز و نه شب...

 هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید

 که خاموشی به هزار زبان در سخن است.

در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای

و نوبت خویش را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای...

شاملو

 

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:14 |

بعضی روزها را نمی تونی فراموش کنی، بعضی آدم ها را.انگار عین چسب چسبیدند به مغزت، شدند پس زمینه ی ذهنت...

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:11 |

 

 

عجیب این روزها کوچه های بودن، پــــر است از عطــر یاس  امین الدوله...

در کوچه پس کوچه های نزدیک مسجد جامع قدم می زنیم.دو تا پیر زن تا که ما را می بینند شروع می کنند به پچ پچ کردن.می گویم می دانی بارزترین ویژگی پیر زنها چیست؟اینکه فکر می کنند بهشت دربست برای آنهاست و وای به حال دختران امروزی...می گویم من هم فکر می کنم که به بهشت می روم، اصلا آن قدر ها هم بد نبوده ام.و فکرم می رود به اصالت خوب یا بد بودن.که نسبی است.باز می گویم نه من فکر می کنم حتما به بهشت میروم.

لبخند می زنی و می گویی:خواهشا بیشتر فکر کن...دستم را فشار می دهی، نگاهم می کنی و می خندیم.در چشمانت هزار کودک معصوم می خندند.

بوی امین الدوله پـــر می کند فضا را.

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:54 |