|
|
|
|
|
حدود دو هفته پیش بود که یکی از دوستای ایرانی من به نام کاوه از من و چند تا دیگه از بچه ها خواست تا بهش کمک کنیم و حیاط خونشو با چمنهای رول فرش کنیم. اطراف چمنهای رول، پشه های خیلی زیادی بود در این حد که تقریبا همه بچه هایی که اونجا بودند از دست این پشه ها در امون نموندند و فردا صبح ، من علی دوست و هم خونه ایم رو دیدم که دست و پاش از نیش پشه ها قرمز شده بود. ولی من رو اصلا پشه نزده بود. چند روز بعد که خونه یکی از بچه ها جمع شده بودیم، بحث رسید به این پشه ها که من گفتم، اصلا پشه ها هیچ وقت منو نمی زنند. تو دلم و بدون اینکه بر زبان بیارم، احساس غروری منو گرفت که دم خودم گرم، کارم درسته که اصلا هیچ چیم نشده. گذشت و گذشت تا اینکه پریروز تو چند نقطه از بدنم به خصوص انگشتان و مچ دستم احساس خارش شدیدی کردم. شب که اومدم خونه دیدم تقریبا ۳۰-۴۰ تا از این جوشهای قرمز که بسیار هم میخارید رو پوستم بوجود اومده. یه قرص ضد حساسیت داشتم خوردم و دیدم هیچ اثری نداشت. فردای اون روز یعنی دیروز عصر رفتم دکتر. دکتر بلافاصله بعد از معاینه بهم گفت این بیماری scabies یا همون گال هست. که 10 برابر بدتر از نیش پشه هست. یه محلولی بهم داده که باید هر شب به همه جای بدنم بمالم، در ضمن دکتر گفت باید همه لباسها، ملحفه، بالش و خلاصه هر چیزی که مرتب ازش استفاده میکنم رو کاملا با آب گرم بشورم و با حرارت بالا خشک کنم. خلاصه از دیروز تا حالا کم کم دارم بهتر میشم. اما دیشب داشتم نماز میخوندم که یادم اومد به حرفهای چند روز پیش خودم و احساس غروری که داشتم. گفتم خدایا، خوب بهم نشون دادی. بهم گفتی: " ای بنده، هیچی نیستی ها، بیخود غرور نگیرتت ها، بخوام حالتو بگیرم و جواب غرورتو بدم، سریعتر از هر چی فکرشو بکنی میگیرم." یادم اومد وقتی سالمم، همیشه شاکر او باشم و بدونم و باور کنم که اگر او نخواد ما هیچیم و بس. سلامتی که هدیه اوست، جای غرور نداره. انگار فراموش کرده بودم که تو همین قرآنش بارها و بارها متذکر شده بود اونهایی که خدا رو از یاد بردند و فراموش کردند، دچار عذاب الهی شدند. یادم اومد پارسال یه مرد میانسالی توی قطار، زلزله بم رو حکمت الهی و متناسب با گناهانی دونست که مردم اون شهر قبل از زلزله میکردند ولی من خیلی باورم نشد و اونو بی ربط دونستم. حالا نمیگم خدایا این چه عدالتی است که باید تو این همه آدم تو این شهر، فقط من یکی این بیماری رو بگیرم. الان میگم تو هر تصمیمی بگیریو هر سرنوشتی برام رقم بزنی، نه برای من، بلکه برای هر کسی در این دنیا، عین عدالته. عدالت توزیع برابر خوبی ها و بدیها نیست!!! باور کنیم که تعبیر ما از عدالت با دانش فعلی ما اشتباه است. والسلام. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:22 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
یادت است وقتی بچه بودم تو مرد میانسالی بودی . کت و شلوار قهوه ای برتن، با ریشهای مرتب و پیراهنی که تا آخرین دکمه یقه بسته بودی. شبیه حاج مداح متولی مسجد محله مان. نشسته بودی آن بالا مراقب کارهای ما بودی. مراقب بچه ها، که مبادا بمبهای صدام بریزد روی سرشان و گاهی حواست پرت می شد، مثلا یک شب خانه ی سمانه، دختر همسایه مان، خراب شده بود و مادر الکی گفته بود که آنها از شهرمان رفته اند؛ آنروز اولین بار بود که از دستت عصبانی شدم. آخر خدا هم اینقدر بازیگوش؟ من نفهمیدم تو که آنقدر حواست به کارهای ریز و درشت همه ی آدمهاست و اگر ما دروغ می گفتیم سنگمان می کردی، چرا حال صدام ِ نامرد، را نمی گرفتی. بعد که بزرگتر شدم فهمیدم که تو صورت نداری مثل هوا؛ هستی ولی پیدا نیستی. یکروز پدر قصه آدم و ابلیس را گفته بود. من اینقدر کفری شدم از دست شیطان و کمی هم از دست تو؛ آخر نفهمیده بودم که چرا گذاشته بودی شیطان تا آخر دنیا انسان را فریب بدهد. دیگر خیلی حواسم به کارهایم بود و سنگینی آن دو فرشته که اعمال ما را می نوشتند، روی شانه هایم احساس می کردم. تو اشاره می کردی درختان غرق در شکوفه می شدند. برف ها آب می شدند.اشاره می کردی باران میزد.خیلی کارها بلد بودی.همه ی کارها را بلد بودی. گذشت و گذشت و من خیلی چیز ها را نمی فهمیدم. نمی فهمیدم در سرت چه می گذرد. و قتی مادر بهناز سرطان گرفت و بیمار بود، بهناز هر روز می آمد خانه ما تا بازی کنیم، هی بهانه می گرفت و گریه می کرد؛ خیلی دلم می سوخت و وجدانم درد می گرفت که من مادرم سالم است و مادر او نه. اصلا نفهمیدم فرق من با او چیست که مادرش اینقدر سخت بیمار است! مگر همه ی چیزها دست تو نبود؟!! روز عاشورا آنقدر دعا کردم، آنقدر گریه کردم که مادرش خوب شود. یکماه بعد مادر بهناز مرد. تو هم حتما آنروز چشمهای بهناز را دیدی، دستان کوچکش را که چه طور بر خاک مادرش چنگ میزد. من آنقدر شاکی شده بودم از دستت که سرت داد زدم. از مادر بزرگ که پرسیده بودم، سرش را رو به آسمان گرفت و آرام گفت: کارهای خدا بی حکمت نیست، مادر جان... باور کن مادر بزرگ آنروز آبرویت را خریده بود. مادر بزرگ ستار العیوب بود. من هم که دست گل به آب می دادم به مادرم نمی گفت. گذشت و گذشت و تو هنوز پروردگار مهربان من بودی، پروردگار انارهای ترش و شیرین، پروردگار اردک هایی که بالهایشان چرب بود و در آب خیس نمیشد. پروردگاری که ماهی ها را آفریده بود. پروردگاری که دیگر اسم بازیگوشی هایش حکمت بود. ادامه دارد... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 18:38 توسط آتش یخزده
|
|
||
|
|
|
|
|
کتاب فارسی دبیرستان یه درسی داشتیم با عنوان "فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی". یادمه تو اون درس ورد معایب فرهنگ غرب مطالب زیادی نوشته بود. همیشه تو ذهنم سوال بود که اگر اون فرهنگ اینقدر ایراد داشت که نبایستی اینقدر پیشرفت میکرد؟ واسه همین نمی تونستم درک کنم این مساله رو. همیشه توی تلویزیون و رادیو، از بدیهای غرب صحبت میشد و چهره ای بسیار منفی از غرب و زندگی غربی در ذهن مردم ساخته شده بود. تا اینکه بلاخره به قول دکتر قاسم زاده راهی بلاد کفر شدم. اوایل همه چیز واسم عجیب بود. آخه اولین باری بود که از کشور خارج میشدم. به عنوان یک ایرانی مسلمان، بیشتر از همه پوشش زنها واسم جلب توجه میکرد. اما باور کنید بعد از گذشت نیم ساعت توی فرودگاه لندن،این قضیه کاملا عادی شد.
تو فرهنگ زندگی غربی، یه سری چیزهای منفی وجود داره که خودشون هم باهاش مشکل دارن ولی بنا به اصول آزادی نمیتونن باهاش مقابله کنن. همین قانون آزادی حمل اسلحه، باعث شده هر از چند گاهی یکبار، یه اتفاق ناگواری بیفته و عده ای بی جهت کشته بشن. در واقع اکثر مشکلات فرهنگ غربی ناشی از آزادی بیش از حده. به طور مثال برنامه کمدی شو جان استوارت اونقدر آزاده که میتونه بوش که رئیس جمهور کشورشه رو کاملا مسخره کنه، حتی به حرف زدنش گیر بده و ملت هم کلی میخندند. شاید این اندازه آزادی غیر قابل باور باشه. اما واقعیت داره. همین آزادی باعث میشه که تو خیلی از ایالتهای امریکا با قانون ازدواج مردان با یکدیگر موافقت بشه که البته به دلیل جو مذهبی جامعه آمریکا هنوز هم تو خیلی از ایالتهای آمریکا این مساله قانونی نیست.( خوبه بدونین اعتقادات مذهبی توی آمریکای شمالی از اکثر کشورهای اروپایی بالاتره). آره اینا همش مشکله. این که توی اخبار نشون میده یه سری مردم بیگناه کشته شدند، اینها مشکلات جوامع غربی هست. کسی هم منکر این قضیه نیست. اما... یه چیزهایی اینجا هست که باعث میشه، از صبح که از خونه بیرون میای تا شب که میرسی خونه، هیچ موضوعی اعصابت رو بهم نریزه. این چیه که تو ایران من نوعی سالها آرزو داشتم، دنبالش گشتم و بهش نرسیدم. باید پذیرفت فرهنگ غربی اونقدر خوبی هم داره که اگر واقع بینانه به خوبیهاش هم همونطور که به بدیهاش پرداخته میشه، توجه میشد میتونستیم جامعه بهتری داشته باشیم. من فقط چند مورد رو میگم:
از زمانی که من اومدم تا الان نزدیک به ۴-۵ مسابقه بزرگ کشوری توی آمریکا و کانادا برگزار شده که هر کسی میتونسته توش شرکت کنه و کلی شادی در بین مردم ایجاد کرده. مثلا برنامه های:
این همه برنامه شاد و مفرح فقط واسه اینه که جامعه شادی داشته باشند و به نظر من هم تونستند تا حدود زیادی موفق باشند.
نکته دیگه در زندگی غربی برنامه های مختلف فرهنگ سازی برای بچه هاست. چند روز پیش یه برنامه واسه بچه ها بود که مسابقه دوچرخه سواری با رعایت قوانین رانندگی بود که به بچه ها تابلو ها را یاد میدادند و کنارش هم کلی برنامه شاد تدارک دیده بودند که بچه ها رو جذب کنند. حرف آخر این که خوبی و بدی هر چیزی رو با هم ببینیم، از خوبیهاش استفاده کنیم و بدیهاش رو انجام ندیم نه اینکه اصلا خوبی هاش رو پاک کنیم. بحث طولانی شد، ایشااله در فرصت بعدی باز هم از محاسن و معایب فرهنگ و زندگی غربی واستون حرف میزنم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:38 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
ای کاش ای کاش بال داشتم میتونستم پرواز کنم ، فاصله ها رو طی کنم، بیام پشت پنجره اتاقت عاشقانه نگاهت کنم ، تا با دیدن زیبائیهات آروم بشم
کاش پیشم بودی کاشم پیشم بودی و خودم در آغوش پر از مهرت رها میکردم و همه حسم رو به تو منتقل میکردم، از گرمای وجودت درونم داغ میشدم و از حرارتت میسوختم
کاش میتونستم یک لحظه، فقط یک لحظه تو رو در کنارم داشته باشم.
کاش بودی تا به حرفهای دلم گوش میکردی و من هم شنونده حرفات بودم. واسه هم درد دل میکردیم و آروم میشدیم. کاش...
گر به همه عمر خویش با تو بر آرم دمی حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 6:46 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستان گلم.
لطفا به این تصویر نگاه کنید:
به گوشه بالای سمت چپ صفحه خیره بشید. بعد از چند ثانیه حس میکنید انگار مساحت قرمزها داره زیاد میشه، اگر هم چند ثانیه به گوشه پایین صمت راست خیره بشید حس میکنید اکثر این تصویر آبی هست. به نظر من زندگی هم عین همینه. اگر به قسمتهای قشنگش فکر کنید، کم کمک حس میکنید زندگیتون قشنگ و قشنگ تر میشه. ولی اگه به قسمتهای تیره تمرکز کنید، همه ذهنتون رو کم کم تیرگی پر خواهد کرد. باور کنیم که بیشتر از یکباز زندگی نخواهیم کرد. "چشمها را باید شست جور دیگر باید زیست" اصلا ما داریم به کجا میریم؟ اونقدر داریم تخته گاز میریم که معلوم نیست به کجا میخوایم برسیم. اما باور کنید اون گوهر زندگی و اون آرامش ته جاده ای نیست که داریم با سرعت تمام و با هزار و یک سختی به سمتش در حرکتیم. خوب فکر کنید و حساب کنید چه کسری از وقتتون رو سعی میکنید تا غذای روحتون رو فراهم کنید. من خودم مدتی پیش، یهو به خودم اومدم دیدم وااااااااای، اون کودک درونم، اون که همه هیجان زندگیم رو تامین میکرد، تقریبا از بین رفته. از بس بهش اهمیت ندادم. از بس خودم رو در لباس آدم بزرگها قرار داده بودم و دریغ از ساعاتی از زندگیم که به هیجانهای کودکی بپردازم. سالها بود از ته دل و فراغ بال نخندیده بودم. به دنبال آرامش سالهای جوانیم رو سپری کرده بودم در حالی که آرامش در چند قدمیم بود، فقط کافی میبود چشمهام رو خوب باز میکردم و دنیا و زیبائیهاش رو بهتر میدیدم. افسوس گذشته از دست رفته دیگه فایده نداره. حالا دارم تمرین میکنم به اون کودک درونم برسم. میدونم هنوز واسه رسیدن به اون آرامش، اون گمشده زندگیم دیر نیست. شما هم خواهش میکنم به این موضوع بیشتر فکر کنید. خواهش میکنم. در انتها این شعر زیبا از شفیعی کدکنی تقدیم به همه شما: -به کجا چنين شتابان؟ گون از نسيم پرسيد: -دل من گرفته اينجا، هوس سفر نداری ز غبار اين بيابان؟ ـــ همه آرزويم،اما جه کنم که بسته پايم... ـــ به کجا چنين شتابان؟ ـــ به هر آن کجا که باشد، باشد، به جز اين سرا، سرايم ـــ سفرت به خير اما تو و دوستی، خدا را چو از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 2:33 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
فکر می کردم گم می شوی در حجم عظیم زمانی که گذشته بود. فکر می کردم که قصه ات تمام می شود در همین حوالی. اما دیروز فهمیدم که خیالت جاودانه است. فهمیدم که زمان تو را حل نکرده است. که زخم کهنه خوب نمی شود، عادت می شود. می دانی بودنت در زندگی من همیشه خالی بوده. چه آنوقت که نمی شناختمت، چه آنوقت که شناختمت. همیشه نبودنت را فریاد زده ام. نبودن کسی را که با او قسمت کنم زیبایی ها را. که با او قسمت کنم زخم ها را. خیلی زود رفتی. همیشه نبوده ای. باور نمی کنند اگر بگویم حضور فیزیکی ات در زندگی من سه، چهار ساعت بوده. و همین چند ساعت چه طور تمام زندگی ام را تکان داد. همیشه حسرت آنروز به خصوص را می خورم. همیشه و چشمانم غرق اشک می شود. آنروز به خصوص... باور نمی کنند اگر بگویم ترا چرا و چه طور می خواستم. باور نمی کنند اگر بگویم، بزرگترین رویایم این است که سینما پارادیزو را با تو ببینم. خنده دار است نه. که رویای عاشقانه کسی این باشد... باور نکردند، تو که باور می کنی، بس است. نوشتم که بگویم هیچ وقت تمام نمی شوی، که هر روز خاطراتت را با خود بر دوش می کشم. که در نبودنت سرم را فرو میبرم در کلمات کتابها، که حفره های تنهایی با صدای شاملو پر می شود. بی خیال ِ اشکهایی که برای تو می ریزند. پ.ن: چرا من شراب ِ تلخ ِ مرد افکن ندارم؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 9:3 توسط آتش یخزده
|
|
||
|
|
|
|
|
یاد بادبادک بازی بخیر
آنروز که کاغذها، بادبادکی بود در دستان ما، تا به هر سو دوست داشتیم بکشانیمشان. اما اکنون بادبادکی هستم در دستان بازیگوشت و مرا به هر سویی که دوست داری به هر سویی که بادهای آسمان دلت می وزد ، میکشانیم و من تسلیم محض توام و چه زیباست تسلیم بودن بسان بادبادک در دست کودک بازیگوش به نخی وصلم، رهایم نکنی ای عزیز رهایم نکنی...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 21:27 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوندگارا! خواب مستی ات را پایانی نیست؟ عروسکت خسته است از این بازی طاقت زده است، می فهمی؟ بعید می دانم! *** ظلمات این شبها را پایان نیست؟ تنهایی بی انتهایمان را، اینهمه دلزدگی را، پایانی نیست؟ بیدار شو،خداوندگار من! بیدار شو. پاسخی ده ، خدا را ! شایسته اینهمه دردی که عروسکت کشیده است. بیــــــــــدار شو... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 12:15 توسط آتش یخزده
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستان گلم
کلام حق اسراری ساده و در عین حال عجیب داره. امروز میخوام از یک زاویه خاصی به یک مساله که مدتهاست ذهنم رو مشغول خودش کرده بپردازم.
تو ذهنم سوالهای زیادی هست در مورد اقلیت و اکثریت. بیاین فقط و فقط به اسلام نگاه کنیم و از بقیه ادیان بگذریم تا یه ذره مساله رو ساده تر بتونیم نگاه کنیم. تو قرآن بارها و بارها این آیات تکرار شده: ... و اکثرهم لا یعقلون .... و اکثرهم لا یتفکرون ... اکثرهم لایعلمون شاید صفحه ای از قرآن را پیدا نکنید که این تفکیک اکثریت و اقلیت رو نبینید. اما کی اکثریت و کی اقلیته؟ ما جزء کدوم هستیم؟ وای بر ما اگه جزء اکثریت باشیم. از طرفی خدا بارها تو قرآن میگه لاتکلف الا وسعها. خودش میگه بیشتر از توانمون ازمون کار نمیخواد. بیشتر از توانمون ازمون انتظار نداره. از طرفی بارها توی قرآن ذکر شده که اگر بنده ای در پی کشف حقیقت تلاش کنه خدا راه رو بهش نشون میده و نمیذاره تو گمراهی بمونه. بعبارتی هر چی بیشتر پی حقیقت بگردین، راهتون با نور هدایت الهی روشن و روشنتر میشه. بیاین یه مثال بزنم. در مورد مساله حجاب مثال میزنم که شاید امروز بحثش داغه. من سوالم اینه که کدوم راه درسته؟ اصلا حجاب یعنی چی؟ نکنه اگه اکثریت جامعه از حجاب یه برداشتی دارن، اون شامل اکثریتی بشه که تو قرآن راجع بهش صحبت شده؟ اصلا از کجا میشه فهمید؟ از قرآن شما یه کلیت میتونید پیدا کنید، همین و بس. نزدیک ۱۰ آیه در قرآن در مورد حجاب و نگاه به نامحرم وجود داره. مهمترین آیه در مورد حجاب، آیه ۵۹ سوره احزاب هست: ای پیامبر، به زنان و دخترانت و نیز به زنان مومنین بگو خود را بپوشانند تا شناخته نشوند و مورد اذیت قرار نگیرند. و خداوند بخشنده مهربان است. اصلا نه تنها در مورد حجاب، بلکه حتی در مورد نماز هم شما هیچ آیه صریحی در قرآن پیدا نمیکنید که گفته باشه چند بار، چند رکعت و به چه شکل باید نماز خوند. پس ما چطور بفهمیم راه درست کدومه و راه غلط کدومه؟ بعضی وقتها هم خودمون رو گول میزنیم متاسفانه، یعنی وقتی چیزی رو نمی فهمیم سعی میکنیم مساله رو میخوایم ساده کنیم. پس میگیم اگر تو قرآن حجاب صرفا بخاطر اینه که مورد آزار و اذیت قرار نگیریم، پس معنیش این نیست که نباید یک تارمو پیدا باشه، چون پیدا بودن مو باعث نمیشه کسی تحریک بشه و بخواد ما رو اذیت کنه. بچه ها اشتباه نکنید. من نمیخوام بگم این ساده سازی غلطه. چون اسلام دین بسیار ساده ای بوده و هیچ عقل سلیمی قبون نداره که اسلام بایستی اینقدر پیچیده باشه. اما بحث اینه که من نمی فهمم راه درست کدومه؟ تنها با یک آیه آروم میشه که خدا بیشتر از توانم به دوش من بار نمیگذاره. اگه من با هر چقدر در وسعم بوده در راه شناخت این مساله تلاش کردم و بیشتر از این نفهمیدم، پس به اندازه چیزی که فهمیدم ازم بازخواست میشه. ولی وای بر ما اگه بفهمیم و خودمون رو به نفهمی بزنیم یا به عبارت شیطان گولمون بزنه و اون چیزی رو که میدونیم و باور داریم رو عمل نکنیم. من امروز خواستم یه خورده این بحث رو باز کنم. اگه دیدم علاقه مند هستید، حتما این بحث رو با کمک هم جلو میبریم، شاید به یک درک و دیدگاه خوبی برسیم. منتظر نظرات گرمتون هستم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 5:53 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
روزها به تو دچارگشته اند. بزرگ می شوم در این همه نبودنت. صبوری می کنم اما فراموش نه. شانه هایت که دیگر نیست برای فرو ریختن هق هق. ترک بر می دارم خرد می شوم زیر بار این همه نداشتنت میشنوم: صدای خرد شدنی که همیشه با من است. میان پیچ در پیچ سطور در خیابان هایی که به هیچ میرسند . این روزها همیشه صدا را می شنوم وقتی که زانوانم را در آغوش می گیرم. وقتی که لبخند می زنم. وقتی دراز کشیده ام. میان انبوه این هیاهو یک صدا را بلند می شنوم. صدای له شدنم در انزوا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 10:18 توسط آتش یخزده
|
|
||
|
|
|
|
|
آیات ۵۳ و ۵۴ سوره نحل:
وَمَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ ثُمَّ إِذَا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْأَرُونَ «53» ثُمَّ إِذَا كَشَفَ الضُّرَّ عَنكُمْ إِذَا فَرِيقٌ مِّنكُم بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ «54» و آنچه از نعمت ها در دسترس شماست از خداست ، آن گاه چون آسيبى [ مانند سلبِ نعمت] به شما رسد ، ناله و فريادتان را به التماس و زارى به درگاه او بلند مي كنيد . « 53» سپس هنگامي كه آسيب را از شما برطرف كند [ بر خلاف انتظار ] گروهى از شما به پروردگارشان شرك مي آورند ! ! « 54» |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 5:24 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
دستانم را كه به ریسمان محكم نام تو گره می زنم
احساس تلخ سقوط در دلم محو می شود چقدر با نام تو فاصله گرفته ام؟ ! تو بگو ... می دانم ... دور شده ام ... به وسعت تمام ثانيه ها، دقيقه ها، ساعت ها دامان پرمهر تو را رها كردم ... و محو زیبایی های دنيا شدم و گم كردم تو را ... و گم شدم ... در این بازار پر همهمه دنيا و حاﻻ پس از گذشت روزهای از دست رفته دوباره بازگشته ام و بين من و تو به اندازه كوهی از گناه و غفلت فاصله افتاده است و تو خود می دانی كه هيچ حاصلی از این فاصله نبردم جز قلب و روحی زخمی و خسته و كوله باری سنگين از گناه اما حاﻻ من برگشته ام اميدوار به رحمت بی انتهای تو می خواهم این فاصله ها را پر كنم پناهم می دهی آیا؟ دستانم را این بار محكم تر به نام تو گره می زنم و احساس تلخ سقوط در دلم محو می شود چشمان گریانم را می بندم و چيزی در دلم جاری می شود |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 5:55 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق، حجم گرم لبهای توست. وسوسه، تمنای آغوشت. درد، دوری دستانت. خیال یعنی تو خلوت یعنی تو پنــــاه یعنی تو عــلاج یعنی تو گنــاه یعنی من دورت کرده ام از قرابت آسمان، آنجا که تو بوده ای کبوترم. عـــلاج یعنی تو گـــناه یعنی من. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 11:32 توسط آتش یخزده
|
|
||
|
|
|
|
|
فقط بلدیم حرف بزنیم، فقط بلدیم ادعا کنیم. اما بین ادعا و عملمون فاصله زیاده.
میدونی چیه؟ مدتی هست به این نتیجه رسیدم، اگر عاشق بودیم ، پر پرواز معشوقمون میشدیم، نه اینکه باعث آزارش باور کنید خیلی از این عشقها به جای اینکه به طرف احساس رضایت، آرامش و خوشبختی بده، احساس مزاحمت، ناراحتی و خستگی میده. باید به هم فرصت بدیم، همو بپذیریم، به هم کمک کنیم تا رشد کنیم، نه اینکه با سخت گیریهامون و گیر دادنامون همه چیزها رو خراب کنیم. بپذیریم که معشوقمان به حکم انسان بودن آزاد آفریده شده تا رشد کنه و عاشق حق نداره آزادی اون رو سلب کنه. یعنی هیچ کس حق نداره اما هیچوقت فراموش نکنیم که آزادی با بی بند و باری و بی غیرتی خیلی فرق داره، خیلـــــــــــــــی کاش میشد به قول شاملو قایقی باشیم تا معشوقمان را به ساحل آرامش برسونیم کاش میشد پر پروازی واسش باشیم تا به اوج قله خوشبختی پروازش بدیم. کاش میشد... حیف که ما از عاشقی فقط ادعا و حرف زدنشو بلدیم. حیف پس از سفرهاي بسيار و عبور از فراز و فرود امواج اين درياي طوفان خيز برآنم كه در كنار تو لنگر افكنم بادبان برچينم پارو وانهم سكان رها كنم به خلوت لنگرگاهت درآيم كنارت پهلو گيرم آغوشت را بازيابم استواري امن زمين را زير پاي خويش
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 4:26 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
آخ که چه قدر خشه تماشای بلند بلند خندیدن آدمایی که پُر دوسشون میداری....خیلی خشه. بخند نگارم مخــــــــــــــــــــور غم. بخنــــد..... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 14:31 توسط آتش یخزده
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستان عزیز؟
تا حالا ترانه فرانسوی شنیدین؟ اما مطمئنم تا حالا در مورد سلین دیون خیلی شنیدین. چند روز پیش آخرین آلبوم سلین دیون که تمام ترانه هاش به زبان فرانسه خونده شده رو داشتم گوش میدادم. اونقدر قشنگ بود که تصمیم گرفتم تو این پست هم در مورد سلین دیون مطلب بنویسم و هم اینکه یکی از ترانه هاش را با شعرش بصورت کامل واستون آماده کنم. امیدوارم خوشتون بیاد.
سلین دیون همون خواننده معروف فیلم تایتانیک، در سال ۱۹۶۸ در شهر مونترال استان کبک، تنها استان فرانسوی زبان کانادا متولد شد. او فرزند کوچک یک خانواده ۱۶ نفری بود که همگی اهل موسیقی بودند. پدر و مادرش هر دو موزیسین بودند و یه گروه کوچکی داشتند که آخر هفته ها واسه مردم محلشون برنامه اجرا میکردند. اولین پیشنهاد در سن ۵ سالگی به او و برادرش داده شد و او این فرصت را پیدا کرد تا اجرای زنده داشته باشد. در سن ۱۲ سالگی به همراه مادر و برادرش، یک آهنگ فرانسوی را اجرا کرد که این آهنگ زندگی او را برای همیشه تغییر داد. این آهنگ که بصورت دمو و آزمایشی بر روی یک نوار ضبط شده بود مورد توجه رنه آنجلیل که یک مدیر بود قرار گرفت. در سال ۱۹۸۱ او که تحت تاثیر صدای بی نظیر سلین قرار گرفته بود حتی منزل خود را جهت اجرا و صبط آلبوم سلین به فروش رساند. او که بعدها با سلین ازدواج کرد و هنوز هم ایندو در کنار هم زندگی میکنند، شاید عامل اصلی در شناسایی و کشف استعداد بی نظیر سلین بوده و هست.
جوایزی که سلین در موسیقی بدست آورده آنقدر زیاد است که من فقط به دو مورد اشاره میکنم. مدال طلای فستیوال موسیقی توکیو در سال ۱۹۸۲ و مدال طلای موسیقی فرانسه در سال ۱۹۸۳ به عنوان اولین کانادایی که به این مقام رسیده است. اما آخرین آلبوم سلین دیون به زبان فرانسه که زبان مادری اوست خونده شده. اسم این آلبوم فوق العاده زیبا " D elles" به معنی "از آنها" در تاریخ 22 می 2007 در کانادا منتشر شد. من واسه این پست آهنگ "Et S'il N'en Restait Qu'une (Je Serais Celle-là)" به معنی "اگر فقط یک زن مانده بود، من بودم" را واستون میگذارم. متن ترانه به زبان فرانسه: Et s'il n'en restait qu'une فکر کنم احتمالا مثل من از متن فرانسوی این آهنگ چیزی نفهمیدین. اما حالا ترجمه اون رو واستون میگذارم. "اگر کسی باقی نمانده اگر کسی نمانده تا بی هیجان نباشد، اما من هستم اگر کسی نمانده تا با شجاعت راهی رویاهای مهتابی بازوان معشوقش شود اما من هستم اگر کسی نمانده تا با شجاعت و بی پروایی ابراز کند تا بدشانسی و بداقبالی بدتر از آن نیست که دوست داشته باشید تا اخر دنیا را بدون هیچ پرسشی دنبال کنید، بدون هیچ معمایی اما من هستم"
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 3:35 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟» پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد» خدا لبخندي زد و پاسخ داد: « زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟» من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟» خدا جواب داد.... « اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند» «اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند» «اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند» «اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند» دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت.... سپس من سؤال كردم: «به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟» خدا پاسخ داد: « اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند» « اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند» «اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند» « اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند» « ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است» « اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند» « اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند» « اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند» باافتادگي خطاب به خدا گفتم: « از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم» و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟» خدا لبخندي زد و گفت... «فقط اينكه بدانند من اينجا هستم» |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 4:8 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز یه ایمیل خیلی قشنگ از یکی از دانشجوهام دریافت کردم. اونقدر این ایمیل قشنگ بود که تصمیم گرفتم اون رو توی وبلاگ بگذارم تا شما هم بخونید و امیدوارم خوشتون بیاد.
چون خودش با اسم مستعار توی وبلاگ حضور داره من هم اسم واقعیشو نگفتم. ولی واقعا ازش ممنونم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 3:58 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||