تبليغاتX
یادگار دوست
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

·         تنها هنگامي حقيقتي را مي پذيريم که نخست، در ژرفاي روحمان، انکارش کرده باشيم؛که نبايد از سرنوشت خود بگريزيم و اينکه دست خداوند،علي رغم سخت گيريش،بي نهايت سخاوتمند است.

 

·         اگر آدم همواره همان آدم هاي ثابت را ببيند، احساس مي کند بخشي از زندگيش را تشکيل مي دهند و از آنجا که بخشي از زندگي ما مي شوند، هوس مي کنند زندگيمان را هم تغيير بدهند. اگر آدم، آنطور که آنها انتظار دارند، عمل نکند به باد انتقادش مي گيرند؛ چون هرکس فکر مي کند دقيقاً مي داند ما بايد چطور زندگي کنيم اما هرگز نمي دانند چگونه بايد زندگي خودشان را بزيند.

 

·         جوان نمي دانست افسانه شخصي چيست. چيزي است که همواره آرزوي انجامش را داري. همه آدم ها در آغاز جواني، مي دانند افسانه شخصي شان چيست. در آن دوره زندگي، همه چيز روشن است؛ همه چيز ممکن است و آدم، از روياها و آرزوي آنچه دوست دارد در زندگي بکند، نمي ترسد. با اين وجود، با گذشت زمان، نيرويي مرموز، تلاش خود را براي اثبات آنکه تحقق بخشيدن به افسانه شخصي غيرممکن است، آغاز مي کند. آنچه پيرمرد مي گفت، براي جوانک چندان معنايي نداشت اما مي خواست بداند نيروهاي مرموز، چه هستند. دهان دختر بازرگان از شنيدنشان باز مي ماند.

 

·         نيروهايي هستند که ويرانگر مي نمايند اما در حقيقت، چگونگي تحقق بخشيدن به افسانه شخصي را به ما مي آموزند. نيروهايي هستند که روح و اراده ما را آماده مي کنند؛ چون در اين سياره، يک حقيقت بزرگ وجود دارد: هر که باشي و هر کار کني، وقتي چيزي را از ته دل، طلب مي کني، از اين روست که اين خواسته در روح جهان، متولد شده. اين، ماموريت تو بر روي زمين است، حتي اگر فقط سفرکردن باشد؟ يا ازدواج با دختر يک بازرگان پارچه؟ يا جست و جوي يک گنج...

 

·         روح جهان، از خوش بختي انسان ها تغذيه مي شود و يا از بدبختي، ناکامي و حسادت آنها. تحقق بخشيدن به افسانه شخصي، يگانه وظيفه آدميان است. همه چيز، تنها يک چيز است و هنگامي که آرزوي چيزي را داري، سراسر کيهان همدست مي شود تا بتواني اين آرزو را تحقق بخشي.

 

·         خداوند راهي را که هر انساني بايد بپيمايد، در جهان نوشته. تنها بايد آنچه را که براي تو نوشته شده، بخواني. تصميم ها، تنها آغاز يک ماجرا هستند. هنگامي که آدم، تصميمي مي گيرد، در حقيقت به درون جريان نيرومندي پرتاب مي شود که او را به مکاني مي برد که در زمان تصميم گيري، خوابش را هم نمي ديده است.

 

·         تنها به خاطر از دست دادن چيزي مي ترسيم که داريم؛ چه زندگيمان و چه کشتزارهامان اما هنگامي که بفهميم سرگذشت ما و سرگذشت جهان، هر دو توسط يک دست نوشته شده اند، هراسمان را از دست مي دهيم. و خداوند، به ندرت آينده را آشکار مي کند و فقط به يک دليل: او آينده اي را نشان مي دهد که فقط براي عوض شدن، نوشته شده. عشق، هيچ گاه انساني را از دنبال کردن افسانه شخصي اش بازنمي دارد. اگر چنين شود، به خاطر آن است که عشق تو، عشقي راستين نبوده؛ عشقي که به زبان جهاني سخن مي گويد. 

 

·         همواره پيش از تحقق يافتن يک رويا، روح جهان تصميم مي گيرد تمام آنچه را در طول طي طريق آموخته اي، بيازمايد. اين کار را به خاطر بدخواهي نمي کند؛ به خاطر آن است که بتوانيم همراه با روياهامان، بر درس هايي که در مسير آموخته ايم هم، تسلط يابيم. در اين لحظه است که بخش عظيمي از مردم منصرف مي شوند.

 

·         تاريک ترين ساعت، پيش از طلوع خورشيد فرامي رسد.

 

·         تنها يک چيز مي تواند يک رويا را به ناممکن تبديل کند: ترس از شکست...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 21:12  توسط عباسعلی دهقان  | 

اگه تو نبودی دلم رو به چی خوش میکردم ؟ اگه تو نبودی چقدر می ترسیدم و همه چیز چقدر بیهوده بود. به من بگو اگه تو نبودی به کی پناه می بردم؟ اون وقت نگاه غریبم تو این شب تنها ،تموم امیدم تو این دل شیدا، به دستای کی خیره می موند؟

مهربون دوست داشتنی، بالاترین امیدواری زندگانی ام ،اگه تو نبودی زندگی ام چه بی رنگ و چه بی معنی بود. اگه تو محرم شب های خلوت و سنگ صبور حرفای نگفته ام نبودی ،سقف طاقتم تا کجا تاب می آورد، قد صبوریم تا کجا رشد می کرد ؟

تو که اول و آغاز هر فکر قشنگی هستی که توی اندیشه ی من پا گرفته و زنده شده، تو که حتی خیال حضورت شکوه خیال انگیز یه رویاست ،همون حضور عزیزی که وقتی یه نمه از عطرش تو ذهنم می پیچه مست و مدهوشم می کنه، واسه تموم عمرم. تو که بودنت یه دنیا صفاست. دوری از تو پر از ملاله و بدون تو موندن چقدر محال .

اون قدر مهربونی که با وجود اون همه بزرگی و مقام بالا ،هر وقت صدات کردم بی درنگ جوابمو دادی، اون قدر دوست داشتنی و بخشنده هستی که حتی وقتی اسمتو صدا می کنم ،یه دل بی قرار و ناآروم بی درنگ به معجزه ی حس حضورت آروم می شه .

یه وقتایی که نا خودآگاه از بیراهه سر در آوردم اون قدر مهربون و صمیمی نشونه هاتو جلوی راهم می چیدی و بزرگوارانه صدام میکردی که متحیر می موندم که باید با چه زبونی ازت تشکر کنم ؟

من دیوونه ی اون همه بزرگواریتم. چقدر بزرگواری که با اون همه بزرگی منو منتظر نمی ذاری. اون قدر دوستم داشتی که برام شرط نگذاشتی که من همیشه اول صدات کنم و سراغت رو بگیرم، اگه خدای نکرده ندونسته یه وقت ازت حتی یه ذره غافل می شدم رهام نمی کردی، تو خیلی بالا بودی، اما خیلی بزرگوار، اون قدر که منو که اون قدر پایین بودم اون بالا، بالا ها از یاد نبردی. و بارها و بارها بهم ثابت کردی که خیلی دوستم داری. وقتی رد پا تو، تو لحظه لحظه های زندگیم می بینم از خوشحالی بال در میارم .

چقدر خوشبختم که تو رو دارم، چه سعادتی که تو منو دوست داری و چه خوشبخت تر هستم که این خوشبختی رو درک کردم و فهمیدم. آخه تو با همه هستی، اما خیلی ها تو رو نمی بینن، از یاد بردن که تو کنارشون و همراهشونی و فراموش کردن حتی از نفس شون هم بهشون نزدیک تری. اونایی که حتی از یاد بردن فاصلشون تا خود تو، فقط قد یه بار صدا کردنته، نه حتی اندازه ی به زبون آوردن اسمت، نه حتی به اندازه ی به زبون آوردن یه خدایا، بلکه اندازه ی به یاد آوردنته. چون تو همیشه و همه جا هستی، زنده وحاضر، این ماییم که یه وقتایی تو رو نمی بینیم، اما تو همیشه ما رو می بینی .

وقتی یاد عزیزت مهمون ذهنمه چیزی به سرعت صعودی مثه یه شهاب منو از رو همین زمین خاکی به خود تو، تو اوج آسمونا وصل میکنه .

وقتی تو هستی دلم قرص و محکمه، با همه ی مشکلات عالم اگه تو باشی دلم غصه نداره .چی میتونه منو بترسونه وقتی پشتم به تو گرمه. کی مثل تو میتونه آرومم کنه وقتی دلم تنگه؟ کی مثه تو محرم تنهاییم می شه؟ کی مثه تو این قدر بهم نزدیک بوده و هست؟ کی مثه تو می تونه تسلی غصه هام باشه؟ کدوم یادی مثه یاد تو معجزه می کنه؟ چه جادویی از پشتیبانی تو موثرتره؟ وقتی چشم امیدم به توست چی میتونه محال باشه؟ اون جا که اگه تو بخوای محال ترین ها هم، ممکن ترینه، کنار اراده ی تو غیرممکن بی معنی ترین کلمه روی زمینه.

کی میتونه غیر از تو اولین دلیل شادی هام بشه؟ تموم خوشتپبختی های زندگی ام هدیه ای است که سر چشمه از تو داره. تموم سختی هایی که پشت سر گذاشتم به لطف و اراده ی تو ازش گذشتم. تو سخت ترین لحظه های زنگیم وقتی به تجربه ی تلخ ترین درد عمرم رسید ،همون لحظه که درد تلخ شکستن یه دل شیشه ای رو چشیدم درست همون لحظه تو رو دیدم که نزدیک تر از همیشه تو قلب من نشستی. اگه تو نبودی تحمل سنگینی فصل های سخت زندگی منو به کجا میرسوند؟

شکرت می کنم ....که خوشبختی داشتنتو، روزیم کردی. دستاتو از رو همین زمین خاکی می بوسم که تو بهم نظر کردی. چه لذتی داره درک حضور تو مثه یه ظهور ابدی سایه به سایه، چه لطفی داره حس همراهی تو لحظه به لحظه. وقتی می بینم چتر حمایت تو روی سرمه اگه از آسمون سنگ هم بباره، آب تو دلم تکون نمی خوره و خیالی نیست، چون تو ارزشمندترین دارایی من، بزرگترین نعمت زندگی من، بزرگترین امید من هستی، تو با منی.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 21:1  توسط عباسعلی دهقان  | 

چشم هایم را بسته ام و این روزها را، یکریز زندگی میکنم. روزهایی که می گذرند، بی آنکه به کام من باشند.در خلوتم، هر چه تحمل است، بالا می آورم. بودن آدمها در زندگیم خالیست. بودن خیلی ها. و بودن تو از همه بیشتر.نامت را می گذارم میان ممنوعه ها. میان نداشته ها. دیگر دلم حق ندارد سراغت را بگیرد. هر وقت بی طاقتی کند. نهیبش میزنم.
هر روز که می گذرد، دستهایم را خالی و خالی تر میبینم. تنها چیزی که آرامم می کند این است که در این تنهایی، تنها نیستم. همه تنهایند، کمتر یا بیشتر.
رفتن ها قانون زندگیند و من می پذیرم. بی آنکه گله کنم. دیگر می دانم که آدمها، هیچ یک از آدمها قابل تکیه کردن نیستند. خیلی وقت است که عادت کرده ام به بدرقه کردن تمام کسانی که خیلی دوستشان دارم.
نگران من نباش. من خوبم، با طاقت سنگ. فقط دعا کن خدا باشد، من تحمل می کنم. فقط کاش خدا باشد و اشک هایم را ببیند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 15:18  توسط آتش یخزده  | 

وقتی که حس کنی همه آنهایی که دوست داری به تو محبت کنند، تو را از یاد برده اند

    وقتی فقط یک محبت ساده از آنها میتواند حس زندگی را به تو برگرداند

           ولی هیچ نشانه ای در کار نیست

                    وقتی حس کنی تعادل بین دوست داشتن و دوستت داشتن به هم خورده است

                           وقتی با همه ادعای عاشقیت به این حس رسیده باشی

        شاید، شاید راه را اشتباه آمده ای

                   و شاید به آخر داستان رسیده ای

                              شاید، شاید، ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 7:14  توسط عباسعلی دهقان  | 


اصلا می دانی چیست، من عاشقی نمی دانم. دوست داشتن هم بلد نیستم. خسته شدم از ناز خریدن های بی حاصل. خسته شدم از بس قربون صدقه چشمانت رفتم. که چی؟ که بگویی هوی چی چی میگی؟
هنوز هم ته مانده ای از غرورم باقی است. خیلی خسته ام. از دوست داشتنی بدون بازخورد.
ای شاه خوبرویان تو را به خیر و ما را به سلامت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:30  توسط آتش یخزده  | 

به گذشته های نه چندان دور مینگرم.

وقتی با هم بودنمان دردم را دوا نمی کرد.

وقتی بودنت، آرامشم نبود و بودنم آرامشت.

وقتی بودنت، گذر از هیاهوی دنیا را برایم سخت و سخت تر میکرد.

وقتی خودم را در مسیر خوشبختیت نمیدیدم.

باور کن خیلی سخت بود عاشق بودن کسی که هیچ نقشی در حل معمای خوشبختی زندگیش نداری.

ولی ما همه این سختی ها را طی کردیم.

خیلی سخته وقتی میدونی که نبودنت بهتر از بودنت هست. انگار در و دیوار خانه عشقمان فریاد میزدند که: " برو، رهایش کن. بگذار در تنهایی خود به آرامشی برسد که تو با همه تلاشت نمیتوانستی برایش به ارمغان آوری"

خیلی سخته وقتی ببینی کسی که عاشقانه دوستش داری، نمیتواند تو رو به آرامش برساند. به خوشبختی، به آرزوهایت.

عجیب و باور نکردنی است که دو عاشق آنقدر همدیگر را آزار بدهند که حتی لحظه ای دلشان برای روزهای عاشقیشان تنگ نشود!!!.

میخواهم تنهایت بگذارم، اصلا میخواهم تنهایم بگذاری.

 آری تنهایی دوای درد روح و دل خسته من است و تو.

بگذار فیلم خوب بودن ظاهر را دیگر پایان دهیم و به درمان دلهای زخم خورده مان بپردازیم.

آری، گاهی تنها گذاشتن بهترین پاسخ است. وقتی دیگر روح و روانت یارای تحمل درد با هم بودن را ندارد.

من میروم.... برای همیشه

   تو هم میروی ....

باز من و تو تنها میشویم. اشکهایم را میشویم و کمی خودم را تسلی میدهم که من و تو همه تلاشمان را کردیم ولی... گاهی تنهایی بهترین پاسخ است بر رنجی که در دل داریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:30  توسط عباسعلی دهقان  | 

http://www.iransong.com/g.htm?id=32

نه بسته ام به کس دل
نعه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

 

++++++++++++++++++++++++++++++++

http://www.iransong.com/g.htm?id=23204

چه غریب ما ندی ای دل نه غمی نه غمگساری

نــه بــه ا نـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار ا نـتــظــاری

غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد

کــه دگــر بــدیـن گــرا نـی نـتـوان کشیــد بــاری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ ست

تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری

نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم

منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 1:55  توسط عباسعلی دهقان  | 

خلاصه، صبح روز بعد از کلگری به سمت بنف راه افتادیم. کلا مسیر ما از بزرگراه CanadaTrans بود. بزرگراهی که از شرق به غرب کانادا کشیده شده و از شهرهای زیادی مثل تورنتو، وینیپگ، رجینا، کلگری و ونکوور عبور میکنه. یه جاده فوق العاده و بی خطر. خلاصه از کلگری ساعت 8 صبح راه افتادیم و بعد از کمی معطلی حدودهای 9.5 بود که رسیدیم به ورودی پارک ملی بنف.

ورودی پارک ، 25 دلار به ازای هر ماشین بود که به دلیل اینکه اون  روز canada day  بود، ورودی مجانی بود. خلاصه با هماهنگی که قبلا کرده بودیم به سمت lake louise حرکت کردیم. لیک لوئیز در واقع دریاچه ای است که با نام دختر چهارم ملکه ویکتوریا نامگذاری شده. این دریاچه فوق العاده زیبا هر ساله تعداد بسیار زیادی توریست رو جذب میکنه.

خلاصه به نزدیکیهای لیک لوئیز که رسیدیم ماشینو پارک کردیم و بعد از 10 دقیقه جنگل پیمایی به دریاچه رسیدیم. این عکسی که میبینید در حاشیه همین دریاچه زیبا گرفته شده.

این دریاچه از یکطرف به یک کوه پر از برف، از یک طرف به یک کوه سرسبز و از بقیه اطراف به یک جنگل خوشگل میرسید. اینقدر آب دریاچه تمیز بود که دلم میخواست بشینم و ساعتها به طبیعت زیبای اطراف اون نگاه کنم، اما وقت زیادی نداشتیم، پس بعد از یک قدم زدن در اطراف دریاچه، به سمت محل بعدی حرکت کردیم. از اینجا به بعد نقشه خوان و برنامه ریز گروه من بودم و بعد از بررسیهای زیاد  به سمت دریاچه بعدی به نام Moraine lake حرکت کردیم. این دریاچه با lake louise حدود 15 کیلومتر فاصله داشت. وقتی به دریاچه دومی رسیدیم ابتدا ناهار رو همونجا تو ماشین خوردیم و بعد قدم زنان  به سمت دریاچه راه افتادیم.

این دریاچه هم بسیار زیبا بود. کلا یه چیز جالب در مورد این پارک ملی این بود که دریاچه های بسیار زیادی داشت. یعنی اطراف جاده رودخانه و دریاچه های بسیار زیادی بود. و یکی از یکی زیبا تر. و نکته جالب این بود که تا سر حدامکان به طبیعت خسارتی وارد نشده بود یعنی به نظر من احداث جاده ترانزیت CanadaTrans هم با مطالعه و بررسی خیلی زیاد صورت گرفته تا خسارتی به طبیعت بکر منطقه وارد نشه. حتی اخطارهای زیادی رو میدیدید که ممکنه با خرس و حیوانات دیگه روبرو بشین و اگر روبرو شدین چیکار کنید!!.  

بعد از اینکه یکساعتی رو هم اطراف این دریاچه گشتیم به سمت بنف راه افتادیم. در واقع مسیر برگشت ما به سمت کلگری از بنف میگذشت. به بنف که رسیدیم چند جای دیدنی دیگه نظیر آبشار bow، مجموعه آب گرم . دریاچه های سه قلوی vermilion رو دیدیم و از بنف به سمت دریاچه بسیار بزرگ و زیبای Minnewanka راه افتادیم، اما قبلش رفتیم یه جایی که مخصوص آرامش ذهن و ریلکسیشن انگار ساخته بودند. یه چمن زار فوق العاده در کنار یک دریاچه کوچولو و پشت سر یه جنگل خوشگل، یه پلی که از وسط دریاچه میگذشت و صندلی هایی واسه آرامش ذهن و روح و روان.

در آخر هم از لوپ مینوانکا و در کنار دریاچه زیبای مینوانکا رد میشدیم که چند تا بز کوهی از جاده دارن رد میشن. ماشینی که از طرف مقابل میومد وایساد تا رد بشن و تا زمانیکه مطمئن نشد ای بزها دیگه بر نمیگردن حرکت نکرد!! که اینهم در نوع خودش جالب بود. کلا مردم احترام بیش از حدی به طبیعت میگذاشتن، کسی آشغالی رو پرت نمیکرد روی زمین و در حفظ این طبیعت بینظیر همه تلاش میکردند.

اینهم عکسی از بزهای فوق الذکر!!

خلاصه بعد از یک روز کاملا جذاب به کلگری برگشتیم و فردا صبح به قصد بازگشت به رجینا از کلگری خارج شدیم، فقط قبل از خروج رفتیم یه پارکی توی شهر یه باربیکیو درست کردیم ( مطابق عکس زیر) و بعد از خوردن ناهار به سمت رجینا از کلگری خارج شدیم. ساعت 10 شب بود که به رجینا رسیدیم و سفر سه روزه ما به پایان رسید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 2:49  توسط عباسعلی دهقان  | 

سلام به همه دوستان گلم.

امروز میخوام در مورد یک سفر واستون حرف بزنم.

 چند روز پیش با چند تا از دوستام و با یک برنامه قبلی از رجینا و به مقصد بازدید بنف و لیک لوئیز که از مناطق بسیار خوش آب و هوای کانادا و ۱۰۰-۱۵۰ کیلومتری شهر کلگری در استان آلبرتا هست حرکت کردیم. عکس بالا هم حاشیه دریاچه lake louise  هست.  از رجینا به کلگری حدود ۸۰۰ کیلومتر بود که بعد از ۷ ساعت، ساعت ۱ بعد از ظهر به شهر کلگری رسیدیم. بعد از اینکه مراسم استقرار در متل رو انجام دادیم، به قصد خوردن کباب ایرانی در یک رستوران ایرانی یعنی تنها رستوران ایرانی شهر کلگری، حرکت کردیم. درسته که مثل کبابهای ایران نبود ولی خوردن یک غذای ایرانی بعد از ۷-۸ ماه واسه هممون خیلی باحال بود. جای همتون خالی.

بعد از ناهار یکی دو ساعتی مرکز شهر کلگری یه گشت و گذاری کردیم و عصر به متل برگشتیم.  یه چیز جالب در مورد شهر کلگری سیستم عجیب و غریب نامگذاری خیابونهای شهر بود. کلگری به چهار قسمت شمال شرق NE ، شمال غرب NW ، جنوب شرق SE و جنوب غرب تقسیم شده و اسم 70-80 درصد خیابونها از یه عدد + یکی از این چهار تا جهت + St or Ave   تشکیل شده. حقیقتش من و همه بچه ها اوایل کاملا قاطی کرده بودیم ولی کم کم عادت کردیم.

بعد از یکی دو ساعت استراحت، شب واسه خوردن شام رفتیم حاشیه رودخانه bow river. البته اونقدر پشه ها زیاد بودند که مجبور شدیم سریع شامو بخوریم و بریم متل.

 

صبح روز بعد راهی بنف و لیک لوئیز شدیم و با منظره های بینظیری روبرو شدیم. ایشااله ادامه سفرنامه رو تو پست بعدی واستون مینویسم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 4:52  توسط عباسعلی دهقان  | 

کاش رهایی و آزادی به اندازه وابستگی ها آسان بود.

کاش ما انسانها، همان اندازه که جهت به دست آوردن دیگران تلاش میکردیم، جهت آزادی و رهایی آنها نیز میکوشیدیم.

باور کنیم که

       عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 5:22  توسط عباسعلی دهقان  | 

هر شب که می خوابم با خودم فکر می کنم، فردا روز بهتری است. حتما روز بهتری است. ولی مصیبت اینجاست که این بهتر بودن را نمی توانم تعریف کنم.

در برزخ گیر کردم. میان سنت و مدرنیته، نسبی یا مطلق بودن اخلاق. اعصابم خرد است. آویزان ِ آویزان. در برخوردهای روزمره ام با مردم می مانم. خیلی سخت است برای من مطابق سلیقه دیگران رفتار کردن. تظاهر به معتقد بودن به اصولی که برایم بی پایه است. شانه هایم را بالا می اندازم و می گویم چه اهمیت دارد که این مردم دور و برم راجع به من چه فکر می کنند، نظر اینها چه تاثیری دارد و کار خودم را می کنم. ولی کسی یواش می گوید باور کن که تاثیر دارد، گاهی همان می شوی که همه می بینند. راست می گوید، ولی من باز هم گوش نمی کنم. درست ده سال است که تصمیم گرفته ام همه چیز را خودم تجربه کنم. بارها  و بارها سرم به سنگ خورده است و آدم نشده ام. مادرم می گوید دیگر امیدی به آدم شدنم ندارد. چه اهمیت دارد. من کار خودم را می کنم.

 اکثر آدمهای دور و برم مرا دوست ندارند .من هم.

 آدمهای دور و برم حوصله ام را سر میبرند. این که دو ساعت در مورد خاکسپاری فلان خواننده حرف می زنند، وقتی  با شور و حرارت در مورد جیره بندی بنزین صحبت می کنند وقتی در مورد کفش جدید و مدل موی فلان دختر و هزار مزخرف دیگر اظهار نظر میکنند، حالم را بد می کند.

 تنهایی را ترجیح می دهم.

گاهی، عصرها تنها میروم آفریقا. خودم را قهوه مهمان می کنم و کتاب می خوانم. گاهی در پیاده رو که راه میروم شروع می کنم گوش کردن به آدمها تا از حرفهای آدمها چیزی بنویسم. گاهی در اتاق خودم را حبس می کنم، زل میزنم به گوشه ای و به تو فکر میکنم که در سرت چه می گذرد. نقاشی را هم دوست دارم. استاد نقاشی به من امید دارد، میگوید رنگها را خوب می سازم و با حوصله کار میکنم. 

استاد نقاشی آدم خوبیست ولی از اینکه نقاشی مدرن را قبول ندارد دلخورم. ...

روزهایم این طوری تمام می شوند. بی آنکه رستگار باشم یا سیه روز.  می دانی، گاهی در برزخ بودن هم به اندازه دوزخی بودن تحمل ناپذیر می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 23:30  توسط آتش یخزده  | 

آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را
«مولانا»
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:31  توسط آتش یخزده  | 

بی کس منم، تنها منم                 تنها در این دنیا منم

تنها تویی، تنها تویی                   معبود بی همتای من

تنها تو میخواهی مرا                   با این همه رسواییم

با ان که من هر روز و شب            راه خطا رفتم ولی

یا رب تو میدانی و بس                تنها تو را دارد دلم

از درد و رنجی کاین دلم              سالها تحمل میکند

هرگز نکردم من گِله                   در محضرت من، ای خدا

یارب تو میدانی ولی                 دیگر توانم تاب شد

از بس دلم پر غصه شد، پر رنج شد

                                معبووووود، توانم تاب شد

اکنون که در این سرزمین            تنهای تنها مانده ام

هر روز و هر شب از سر               بیچارگی، بی طاقتی

یارب صدایت میزنم                    یارب صدایت مینکم

یارب تو را با جان و دل                میخوانمت، می خواهمت

تا مرهمی باشی بر این             زخم دل تنهاییم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 23:29  توسط عباسعلی دهقان  | 

آدمها به نظر من دو دسته اند. یه دسته اونهایی که زیاد اشتباه میکنند، ولی با سیاست خودشون جوری اشتباهاتشون رو میپوشونند یا خوب نشون میدن که مشکلی واسشون پیدا نمیشه.

اما بعضی ها میشن مثال گاو نه من شیر. به ندرت اشتباه میکنند ولی وقتی هم اشتباه میکنند، اشتباه خیلی بزرگی مرتکب میشند و غیر قابل بخشش 

دلم واسه خودم میسوزه، چون فکر میکنم جزو دسته دوم هستم.

روز و شب دعا میکنم که خدا کمکم کنه اون اشتباه بزرگها رو انجام ندم.

خدایا خواهش میکنم ازت کمکم کن. نگذار با یه اشتباه، همه چیز رو خراب کنم.

خدایاااااااااااااااااااا

کمکم کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 6:54  توسط عباسعلی دهقان  | 

آدمها اذیتم می کنند. با حرفهایشان با نگاهشان. و دلم ریز ریز می شکند. خوب که نگاه که می کنم می بینم، من شایسته این همه نفرت نبوده ام.

هیچ کس نفهمید، من چه کشیدم، چه بلایی سرم آمد. دلم می خواست با کسی حرف بزنم، توی بغلش گریه کنم. هیچ کس نبود. حتی نگاهی نبود که دلداریم بدهد.

پشت می کنم به تمام دنیا، به آدمها...

با همه  لج می کنم. با مادر، با خودم، با آسمان.

 انگار که یک دفعه چشمانت را باز کنی و ببینی همه راه را اشتباه آمدی. من آگاهانه اشتباه کردم لجوجانه با بی تفاوتی تمام. و انگار می خواهم تمام راه را اشتباه بروم.

لج می کنم با تمام دنیا،

می نشینم میان تنهایی سرد و تاریک،با بغض بی قرار، پوست می اندازم. گذشته مثل بختک می افتد به جانم. دیگر اشک هم مدد نمیکند، پوست می اندازم. ترک میخورم بزرگ می شوم.

چه قدر گم شده ام. چه قدر دور شده ام. از چه نمیدانم. شاید از خودم. ای کاش من هم به «کم» ها راضی می شدم. آنوقت شاید اینقدر حالا نشکسته بود. کاش دلخوش کرده بودم به دغدغه های کوچک.

اگر مُردم فردا، دلم می خواهد همه بدانند من دوستشان داشتم. ای کاش کمی غیرت داشتم...

 

 گر بدین سان باید زیست پست،

 من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم،

 بر بلند کاج خشک کوچه بن بست...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 20:35  توسط آتش یخزده  | 

این شعر  مدتهاست  توجه من رو به خودش جلب کرده. خیلی راجع بهش فکر کردم. دوست داشتم شما هم بخونید و نظرتون رو بدونم

آنانکه به سر در طلب کعبه دویدند

چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند

از سنگ یکی خانه ی اعلای معظم

اندر وسط  وادی  بی زرع  بدیدند

رفتند در آن خانه که بینند خدا را

بسیار بجستند خدا را و ندیدند

چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف

نا گاه خطابی هم از آن خانه شنیدند:

کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ؟

آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند

آن خانه دل و خانه خدا- واحد مطلق

خرم دل آنها که در آن خانه خزیدند

مانند الف راست برفتند به لبیک

آنها که درین خانه چو گردون بخمیدند

بر خطه ی آن مشعر وحدت چو گذشتند

خط (لمن الملک) بر اغیار کشیدند

حزبی که درین خانه از آن خانه نشان یافت

در کعبه ی فردوس ورا باز ندیدند

در طرف چنین خانه کسانیکه در احرام

رفتند-سر و پا و تن و نفس خلیدند

آن طایفه کز خانه به جز دوست نجستند

ایشان همه در باب چنان خانه کلیدند

امید طوافی بود از کعبه ی مقصود

آنانکه به پیغام محبت گرویدند

در کعبه ی قربند علی رغم معاند

کز هر دو جهان خاک در دوست گزیدند

از معنی ایشان ملک الموت عجب ماند

کز خار مغیلان غمش بر شکفیدند

خوشوقت کسانیکه چو (شمس الحق) تبریز

در خانه نشستند و بیابان ببریدند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 0:18  توسط عباسعلی دهقان  | 

الو! سلام

-: سلام عليكم! بفرماييد.

ببخشيد با خدا كار داشتم، مي خواستم با خودشون صحبت كنم.

-: خودم هستم، باز چي شده بنده من؟

اِ… چه حافظه اي ماشا الله. چه زود منو شناختيد.

-: من هيچ كس را فراموش نميكنم. هيچكس.

ببخشيد خدا جونم! كارم يه خورده طول مي كشه وقت دارين؟

- بگو! همه حرفات رو مي شنوم.

خدا جونم؟!

-: بگو جانم!

 يه خواهش دارم.

-: بگو عزيزم.

ببين خدا! مي دوني! مي خوام بدونم وقتي باهات حرف مي زنم و درد دل مي كنم صدامو مي شنوي يا نه. اصلاً مي خوام هر وقت دعا مي كنم، دعامو بشنوي. به حرفم گوش بدي. مي دوني! همين كه بدونم يكي حرفم رو مي شنوي برام كافيه.

 

-: من كه بارها گفتم ادعوني استجب لكم. تو هر دفعه منو صدا كني جوابت رو ميدم. هر موقع منو صدا كني ميام و پاي درد دلت مي شينم و باهات حرف مي زنم. اما وقتي اينقدر اين گوش تو هر صدايي و هر سخني رو شنيده و سنگين شده كه صداي منو نمي شنوه، تقصير من نيست.


 واقعاً حرفام رو مي شنوي؟!


-: واقعاً حرفات رو مي شنوم.


ببين خدا! تو از همه چيز با خبري. همه چيز رو مي دوني، مگه نه؟


-: بله!

از حاجتم، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضع دنيام، از آخرتم، از ظاهرم، از چيزي كه تو دل دارم، … از همش خبر داري؟


-: آره همش رو مي دونم


هق هق گريه هام رو مي بيني؟ وقتي از بيچارگي و درموندگيم پيشت شكايت مي كنم، حرفام رو مي شنوي؟ وقتي از همه جا درمونده مي شم و طرف تو ميام، مي فهمي كه ميام؟ صداي در زدنام رو مي شنوي؟


-: بله بنده ام. مي بينم. مي شنوم. مي فهمم. مگه نشنيدي ان الله بصير بالعباد. مگه نشنيدي ان الله سميع الدعاء

مي دونم. اما من…


-: هر جا كه بري بازم بنده مني. اما از بس كه باور نمي كني كه همشو مي بينم و مي شنوم اينقدر دل منو مي شكوني.


الهي بميرم!


-: بارها شده گفتم نرو. نفهميدي! رفتي! هي دنبالت اومدم! به ملائك گفتم مبادا چيزي بنويسينا صبر كنيد تا لحظه آخر. بر مي گرده ؛ "عباس" اون عمل رو انجام نمي ده. "عباس" من اون حرف رو نمي زنه. "عباس" اون …


هر چي ملائك گفتن بار الها ! اين بنده سابقه داره. دفعه اولش نيست. اما گفتم: نه شايد اين دفعه عوض شده باشه. صبر كنيد. چيزي ننويسيد.

و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببينن تو عوض شدي.

هي صدات زدم. گفتم: "عباس" نرو. اما تو رفتي. گفتم: "عباس" نزن. اما تو زدي. گفتم: "عباس" نكن. اما تو كردي. اخر سر منو پيش ملائك سر افكنده كردي. ملائك گفتن: بار الها! بازم "عباست" عوض نشد.

شرمنده ام.

-: هر دفعه همين حرف رو مي زني. هر دفعه هم مي بخشمت. هر دفعه هم به روم سيلي مي زني.


شرمندتم . با وجود همه محبتي كه بهم داري سرم زيره. با اينكه خيلي بدم اما تو خيلي خوبي. به جون خودم مي دونم كه اگه يكي از اين نعمتهايي رو كه بهم دادي بخاطر اين همه كفر و ناشكريايي كه مي كنم ازم بگيري، كسي نمي تونه اون رو دوباره بهم بده.به جون خودم مي دونم اگر عزتي رو كه تو چشم مردم بهم دادي و خوب مي دونم كه لايق اين عزت نيستم، اگه ثانيه اي از من بگيري تو همون يك ثانيه كسي ديگه حاضر نيست بهم نگاه كنه. چه برسه به اينكه من رو به عنوان دوست، همراز و حتي فرزند قبول كنه. اگه بگيري كي مي تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! مي دونم كه جز خودت هيچ كس.

خدا جونم! از روز برام روشن تره كه جز تو پناهي ندارم. هر جا برم، به هر راهي برم، به هر جا و مقامي برسم. باز اخر راه كه رسيدم و دستم رو خالي ديدم تو رو صدا مي كنم.

خيلي مي ترسم يه روزي پيمونه گناه من سر بره و خشمت بگيره. خيلي مي ترسم كه بگي به اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشده. خيلي مي ترسم از لحظه اي كه بخواي از من رو برگردوني.

خدا جونم! مي دونم اينقدر نافرماني و سركشي كردم كه لياقت مهر تو رو ندارم.


اما… اما بخشش صفتيه كه فقط در خور شأن و مقام توست.


-: دلمو مي شكني. غم رو دلم مياري. غصه دارم مي كني. بعد مي گي غلط كردم؟!مي دوني! هر بار كه مياي دلم نمياد دست رد تو سينت بزارم؟!

چشماي اشك بارونت رو كه مي بينم از خودم خجالت مي كشم كه در رو بروت باز نكنم. هر دفعه با روي گشاده در رو باز مي كنم و به استقبالت ميام به اميد اينكه ايندفعه، دفعه ديگه رو درست مي شي

اما تو مياي نمك مي خوري و نمك دون مي شكني

مي دونم كه با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم كردم. اما خدايا! واي بر من اگر تو من رو نبخشي. خدايا! تو زندگيم اين همه به من نيكي كردي من چطور مي تونم باور كنم كه لحظه مرگ ، منو تنها بزراي و خوبي خودت رو از من دريغ كني!!!

پ.ن: برگرفته از سایت http://dardodelbakhoda.parsiblog.com

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 2:45  توسط عباسعلی دهقان  |