تبليغاتX
یادگار دوست
سلامی دوباره گرم گرم، به گرمی هوای گرم تابستونی که داره از راه میرسه.

پست قبلی سوال ذهنی من بود که مطرح کردم. اما الان میخوام یه ذره بهتر بیان کنم و یا به عبارتی موشکافی کنم.

من تفاوت دوستی و عشق رو یه خورده ی میدونم. سعی هم کردم تا حد توانم بررسی کنم و اونو بفهمم که اصلا چیه دوستی؟ عشق چیه؟ چه جوری بوجود میاد و نتیجه اون چیه؟

میدونم دوستی خیلی زیباتر و شیرین تر از عشقه. اما به این سوال من خواهشا پاسخ دهید. کدوم زیباتره؟

 اینکه وقتی دارین میرین یکی رو ببینین که یک دنیا دوستش دارین، قلبتون به تاپ تاپ بیفته، هیجان و شوق غیر قابل وصفی ایجاد بشه و با شور و شوق به دیدن فرد مورد نظر بروید

یا

اینکه وقتی بدون تاپ تاپ قلب و هیجانی و شور و شوقی؟

من حس میکنم واسه دوستان فوق العاده گلی که کنارم هستن که حتی دلم هم واسه دیدنشون گاه یه ذره میشه، هیچگاه قلبم نتپیده، هیچگاه شوقی زیبا درونم شعله نکرده.

من اگر بخوام یک نفر رو به عنوان شریک زندگیم انتخاب کنم رابطه  اولی رو نیاز دارم نه دومی. میخوام همیشه واسش تاپ تاپ قلبم رو بلند بلند بشنوم. ولی واسه دوستان دیگم مسلما رابطه دوم رو انتخاب میکنم.

تا اینجا رو داشته باشین.

حالا بعد دوم سوال از اینجا شروع میشه که فرض کنید سالها با فردی بنا به هر دلیلی دوستین، عمر این دوستی هم مشابه کیفیت دوستی بالاست. سالهای سال. در اینجا رابطه از نوع دومه.  آیا اگر این حس رو روزی به او پیدا کردید که میتونه شریک زندگیتون بشه اونوقت به چه شکلی میخواین این ذهنیت رابطتون رو از مدل اول به دوم عوض کنید؟ مسلما از طرف شما که خواهان این تغییر هستین، این امر به طور خودکار اتفاق میفته بی آنکه اصلا بهش فکر کنید. اما آیا اگر این حس در ذهن طرف مقابلتون از دوستی و رابطه نوع اول فراتر نرفت چی؟ بزور که نمیشه گفت فلانی تو رو خدا دلت واسه من بلرزه. میشه؟

وقتی یکی از طرفین رابطه، به بیان احساس جدیدش میپردازه، اگر طرف دوم در این تغییر با او همراه نباشه، معمولا شوکه میشه!! حالا باید کسی که سالها در نقش یک دوست بوده، احساس یک دوست رو داشته و نه بیشتر، رو در قالب یک عاشق ببینه، یک دلباخته و حالا خودش را در مقابل عمل انجام شده ای میبینه. گاها خودش رو مجبور به عاشق شدن میبینه!!! گاهی هم رابطه دوستی برای همیشه از هم گسسته میشه و اون در حالتی است که این تغییر ذهنی برای طرف دوم امکان پذیر نباشه.

من یکی از دلایل تسلسل روابط عاشقانه رو همین میدونم.

شما عاشق کسی میشین که هیچ حسی به شما نداره و  احتمالا اون عاشق کسی دیگه هست و باز به احتمال زیاد فرد سوم هم عاشق فرد چهارمی است و هیچ کدام از روابط کامل و دو طرفه نیست.

نمیدونم تونستم این معمای ذهنم رو باز کنم یا خیر. اما سعی کردم خوب بیان کنم

باز منتظر راهنماییهای خوب شما هستم

 

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 18:58 |
سلامی پر از مهر به طراوت بهاری خدمت همه شما دوستان عزیز.

امروز رو میخوام به یک معمای ذهنم احتصاص بدم. معمایی که هنوز نتوانسته ام پاسخی روشن از آن در ذهنم بیابم. میخواهم شما هم نظر خود را بیان کنید، شاید این معما حل شود.

تا کنون مطالب بسیار زیادی در وصف عشق و دوستی و تفاوتها و شباهتهای این دو نوشته شده است. از جمله دکتر شریعتی که میگوید دوستی از عشق برتر است، تا همه کتابها روانشناسی که پر است از مطالب متنوع و جالب در وصف این دو حس.

اما آیا هیچگاه دوستی را میتوان مانع حس عشق و محرمانگی دانست. فیلم Just Friend رو نمیدونم دیدید یا نه. اما سوال من بسیار نزدیک به موضوع همین فیلمه. گاه مدتی با یک نفر دوست هستید. اما همیشه به قول خارجی ها just friend. یعنی همیشه مثل دو دوست ساده که حریم خاصی برای رابطه خودشون قائلند. این رابطه سالها و سالها ادامه میابد و دوستی ها قوی و قویتر میشود. اما همیشه به چشم دوست همدیگر را نگاه میکنید و در این رابطه که به قول دکتر شریعتی از عشق هم بالاتر است، هیچ نشانه ای از کشش دو جنس مخالف و یا وجود حس محرمانگی به چشم نمی خورد. ممکن است در طول زمان یکی از دو نفر عطش وصال نیز داشته باشد، اما حریم موجود بسان سدی محکم خواسته اش را محدود کرده و شاید بخواب برده است. شاید این دو نفر هیچگاه دیگری را در لباس معشوقه تجسم نکرده باشند. در لباس کسی که بدان عشق بورزد. همیشه عشق را در بیرون این رابطه تصویر کرده اند و به جستجوی معشوق بیرونی گشته اند در حالیکه یار در دو قدمی آنهاست و از آن غافلند.

سوال اصلی اینجاست که وقتی این رابطه سالها وسیله آرامش دو نفر بوده است، وقتی هر دو به این رابطه و این دوستی نیاز دارند، آیا این رابطه بایستی در همین سطح بماند؟!!

آیا شکستن حریم دوستی ها و احساس عشق کردن به کسی که تاکنون صرفا یک دوست بی نظیر بوده،اشتباه است؟

و اگر پاسخ همه این سوالها منفی است، پس این جهش چگونه ممکن است؟ چگونه میتوان حسی در خود و طرف مقابل ایجاد کرد که بتواند آنها را به وصال همیشگی برساند؟ حسی که با وجود رابطه عمیق دوستی هرگز بوجود نیامده است.

حسی که دل آنها را هم بلرزاند و رابطه ای گرم و پر از عشق پدید آورد. که بسا یارها لرزیده و بر لرزشش مهر سکوت نهاده اند.

حالا چرا عشق؟ مگر دوستی از عشق برتر نیست؟ درست، اما من باور دارم این کشش لازمه ایجاد زندگی سعادتمندانه است. کشش عشق ، لرزیدن دل برای کسی که دوستش داریم.

منتظر نظرات پر از مهر و محبت همه شما هستم.

حق نگهدارتون

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 9:13 |
هزار جهد بکردم که سر عشق یپوشم                    نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

امروز دوست دارم از دردی حرف بزنم که شاید خیلی از شما با اون دست و پنجه نرم کرده اید. دوست دارم از دنیایی حرف بزنم که با دانسته های کودکیم تضاد دارد.

تا حالا شده به کسی عشق بورزین؟ ولی این احساستون رو یکطرفه ببینید؟ تا حالا شده بدونین کسی دوستون داره، عاشقتونه، واستون میمیره و شما هیـــــــــــــــــــــچ حسی نسبت به اون نداشته باشید؟

وقتی در مسیر یکطرفه عشق قدم بر میدارین، آیا هیچ وقت از خودتون نپرسیدین چرا؟ چرا با همه تلاشی که میکنید یا اون طرف میکنه، هیچ اتفاقی نمی افته؟

اونوقت از بخت خودتون گله کردین؟

"چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دست یاری دهنده، کلامی مهر آمیز، نوازشی یا گوش شنوا به چنگ آری..."

نفوذ در دلها اصلا کار ساده ای به نظر نمیرسه. اصلا سهل و ممتنع هست. چه بسیار مواردی که بی هیچ کوششی احساس کسی را جذب کردید و چه بسیار مواردی که با همه تلاش، گذشت و فداکاری و محبت نسبت به کسی، ذره ای هم نفوذ نکردید.

شاید کلید معما در این جمله هست:

"سنگین سنگین بر دوش میکشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان، عشق ما نیازمند رهاییست، نه تصاحب. در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه"

اما اقرار میکنم که من خوب درس پس ندادم. با همه سعی که کردم...

دنیای عجیبی است. وقتی بیش از حد به کسی مهر میورزیم ولی بجای رهایی و آسایش، زندانی احساسش میکنیم، باید پذیرفت که این زندانی، در بند نخواهد ماند. تفاوت راه صحیح و اشتباه در ظرافت همین نکته نهفته است.

گاه یک نگاه، کافی است تا احساسی را زنده کرد. اما درست در مهمترین لحظات یک لغزش کافی است تا احساسات فرد را به عقب براند. لغزش تصاحب کردن به جای آزاد کردن

"به تو نگاه میکنم و میدانم تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد، آسوده خاطرت کند، بگشایدت تا به در آیی. من پا پس میکشم و در نیم گشوده به روی تو بسته میشود"

تنهایی زیباست ولی گاه که از تنهایی خود گله میکنیم فراموش میکنیم که این تنهایی زاده تفکرات ما نیز هست:

"پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم، از دیگران شکوه آغاز میکنم، فریاد میکشم که ترکم گفتند. چرا از خود نمی پرسم آیا کسی را دارم که احساسم را، اندیشه و رویایم را با او قسمت کنم؟ آغاز جداسری شاید از دیگران نبود"

اما هیچ گاه دست از تلاشم بر نمیدارم تا به هدف برسم. زیرا نا امیدی شروع سراشیبی مرگ است

"این همه پیچ، این همه گذر، این همه چراغ، این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم، خودم، هدفم و به تو. وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه مینماید."

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 8:4 |
بابت تاخیری که بوجود اومد از همتون عذرخواهی میکنم. این روزها خیلی گرفتار بودم و نرسیدم مطلب جدیدی آپلود کنم. اما سعی میکنم دوباره منظم وبلاگ رو به روز کنم.

این مطلب رو با یک سوال شروع میکنم. هر کی گفت این شعر، را کدوم خواننده خونده و اسم آهنگش چی بوده؟

به کسانی که پاسخ درست بدن، به قید قرعه جوایز نفیسی اهدا میشه

 

آسمان چشم او آیینه کیست؟                آنکه چون آیینه با من روبرو بود

درد و نفرین، درد و نفرین بر سفر باد        سرنوشت این جدایی دست او بود

گریه مکن که سرنوشت، گر مرا از تو جدا کرد

                               عاقبت دلهای ما را با غم هم آشنا کرد

چهره اش آیینه کیست          آنکه با من روبرو بود

درد و نفرین بر سفر             این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من    روزگارت شادمان باد

ای درخت پر گل من     نو بهارت ارغوان بود

ای دلت خورشید خندان   سینه تاریک من    سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من    قصه سنگ و سبو بود

من گلی پژمرده بودم   گر تو را صبرم ربوده

ای دلت خورشید خندان   سینه تاریک من    سنگ قبر آرزو بود

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 16:51 |