تبليغاتX
یادگار دوست
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
یا ارحم الراحمین، ای مهربانترین مهربانم، سخت احساس کمبود مهر و محبتت را میکنم.
 
میدونی یاد چی افتادم؟ یادمه تو قرآن بندگانت رو فراموش کار میدونستی. اونها وقتی مشکلی دارند دست به دامنت میشن و تا مشکلشون حل میشه یادشون میره همه چیزو، اصلا فراموشت میکنن. منم شدم از اون بندگانت. چی بگم خدا جون، شرمندتم، شرمنده
 
خدا جون، این روزها خیلی بهت نیاز دارم. حس میکنم تو این مدت اصلا خوب نبوده ام. میدونم هر لحظه این احتمال داره که طناب اتصالمو پاره کنی و منو تو گمراهی مطلق تنهای تنهایم بگذاری 
 
خدا جون، تو چرا منو اینقدر حساس آفریدی، چرا خشونت و بد اخلاقی را بهم یادندادی، چرا منو اونقدر ضعیف خلق کردی، که با یک نسیم پاییزی پژمرده شدم؟ چرا؟ خدا جون از این همه به قولی معصومیت یا به قولی سادگی خسته ام، خیلی هم خسته ام، اصلا نمیخوام همه بهم بگن چقدر خوبم!!! 
 
خدایا، به همه بزرگی و عظمتت، به همه جاه و جلالت قسمت میدم که توانی بهم بدی که راحت تر درد روزگار را تحمل کنم. قدرتی بده که بپذیرم آنچه را که نمیتونم تغییرش بدم و عمرم رو سر تغییر تقدیر نگذارم.
 
اصلا خدا جون، الهی قربونت برم، مگه محبت کردن بدددددددددددددددده؟ مگه خودت بارها و بارها تو قرآن نگفتی، همدیگه رو دوست داشته باشیم؟ پس چراااااااااااا؟؟؟ پس چرا اونی که بیشتر محبت میکنه، انگ سادگی و خریت می خوره تو این جامعه؟ اصلا اگه اینجوریه، چرا دلمو از سنگ نیافریدی؟ چراااااااااا؟؟؟
 
"ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب‌زنده‌داری‌ام

با او بگو چه می‌کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد به یاری‌ام

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمی‌رود
هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاکِ من

ای آسمان به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه‌شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم"
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:14  توسط عباسعلی دهقان  | 

دلم تنگه برای گریه کردن، کجاست مادر کجاست گهواره من

همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت حقیقی و راست
همون جايی که شاهزاده قصه همیشه دختر فقیر و می خواست
همون شهری که قد خود من بود
از این دنیا ولي خیلی بزرگتر نه ترس سایه بود نه وحشت باد
نه من گم می شدم نه یه کبوتر

دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من

هر وقت این ترانه رو میشنوم، یه حس عجیبی بهم دست میده. احساس نیاز به تنها کسی که بی احساس نیازی، بی هیچ چشم داشتی، عاشقانه دوستم می داشته است. همیشه عاشقانه محبتش را نثارم کرده است.

اصلا واقعیت اینه که هیچ کی جز مادر نمیتونه اینجوری محبت کنه. میخوام یه خورده تو وبلاگم با مامانم حرف بزنم

کجایی مادرم، عزیز تر از جانم، که میخواهم خودم رو تو آغوشت رها کنم و از دردام بگم تا آروم بشم.

یادته؟ حتی اون موقع ها که بچه بودم، تنها تو بودی که همیشه حرفامو میشنیدی، همیشه درد دلم رو گوش میکردی

مامان مهربونم یادته؟ یادته ۹ سالم بود و چون حس مدرسه رفتن نداشتم، تو اتاق کنجی خونه قایم شدم. وای که چقدر حرص خوردی و صدام زدی ولی من شیطون اصلا جواب ندادم. اما بعد از یه ساعت که پیدام کردی، باز هم تنها گرمی دستای مهربونتو حس کردم که منو به مدرسه می بردی. یادم نمیره چطور جلو معلمم از من حمایت کردی. مامان مهربونم، دلم خیلی برات تنگه، خیلی

باور کن همین حمایت بیدریغت بود که منو تو درس و مدرسه و دانشگاه موفق کرد.

مامان، پسرت تو این یکی دو سال خیلی در حقت بدی کرده، خیلی

مادرم، من هیچوقت اشکهای تو رو وقتی بخاطر مشکلات من بر گونه هات رها میشد یادم نمیره. مامانم، بهترینم، منو ببخش. من خیلی سعی کردم اما همیشه پر از درد سر بودم، منو ببخش ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 17:26  توسط عباسعلی دهقان  | 

تابستان گذشته، همایون پسر استاد شجریان، کنسرتی را در تهران به همراه گروه دستان برگزار کرد. در بخش دوم کنسرت، تصنیفی حماسی توسط همایون اجرا شد که اشک را از چشمان بسیاری از کسانی که در سالن حضور داشتند سرازیر کرد. 
شعر و لینک این تصنیف رو واستون میگذارم.
البته اینو هم یادآور میشم که این کنسرت در قالب دو سی دی هفته پیش به بازا اومد. آلبومهای قیژک کولی و خورشید آرزو. توصیه میکنم حتما بگیرین و از صدای دلنشین همایون که بی شک رگه های زیادی از صدای استاد شجریان رو به همراه داره لذت ببرید:

وطن! وطن! نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریب‌وار که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام (=خوابیده‌ام)
همیشه با تو بوده‌ام همیشه با تو بوده‌ام
اگر که حال پرسی‌ام تو نیک می‌شناسی‌ام
من از درون قصه‌ها و غصه‌ها برآمدم

[حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان به دختر سیاه چشم کدخدا
ز پشت دود کشت‌های سوخته درون کومه های سیاه
ز پیش شعله‌های کوره‌ها و کارگاه
تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده‌ام
یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده‌ام]

چه غمگنانه سال‌ها که بال‌ها زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موج‌های تو
که یاد باد اوج‌های تو

[در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته‌پاره‌ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان 
به گودهای هول
بسی صدف گشوده‌ام
گهر ز کام مرگ در ربوده‌ام
بدان امید تا که تو دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده واکنی
به بند مانده‌ام شکنجه دیده‌ام
سپیده هر سپیده جان سپرده‌ام
هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده‌ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده‌ام]

کنون اگر که خنجری میان کتف خسته‌ام
اگر که ایستاده‌ام و یا ز پا فتاده‌ام
برای تو، به راه تو شکسته‌ام

[اگر میان سنگ‌های آسیا چو دانه‌های سوده‌ام
ولی هنوز گندمم غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه‌ای که بوده‌ام]

سپاه عشق در پی است شرار و شور کار ساز با وی است

دریچه‌های قلب باز کن سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می‌رسد من این سرود ناشنیده را به خون خود سروده‌ام

[نبود و بود برزگر را چه باک اگر برآید از زمین
هر آنچ او به سالیان فشانده یا نشانده است]

وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان که من 
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشوده‌ام


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 15:0  توسط عباسعلی دهقان  |