|
|
|
|||||
|
||||||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:40 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||||||
|
|
|
|
|
اشکها میریزند، دلها می شکنند بی هیچ تقصیری
یکی از فرط فشار در کنار خیابان رگش را میزند اعتماد وجود خارجی ندارد، آدمها از سرکار گذاشتن و پیچوندن هم لذت می برند. اگر دم از دوستی و انسانیت و مهر و محبت بزنی، مسخره ات میکنند این است جامعه ای که در آن زندگی میکنیم. براستی به کجا چنین شتابان؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 0:2 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یکی از دوستانم شاعری رو معرفی کرد که خوندن شعرهاش خالی از لطف نیست. پابلو نرودا شیلیایی شاعری که اخیرا یک مجموعه از شعرهاش به فارسی ترجمه شده و خیلی هم طرفدار پیدا کرده تو را دوست دارم همانند بعضی چیزهای سیاه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:26 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک همچون گلوگاه پرنده ای هيچ کجا ديواری فرو ريخته برجای نمی ماند... که هر ويرانه نشانی از غياب انسانی است که حضور انسان آبادی است "شاملو" اگر در توانم بود |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:33 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
از عشق سخن های فراوانی به میان آمده و هزاران کتاب و شعر و ... به جا مونده. مدتی است کتاب درباره عشق ترجمه دکتر سید مهدی ثریا را میخونم که بالاخره دیشب تونستم تموم کنم. در انتهای کتاب، دکتر ثریا مثنوی فوق العاده زیبا و پر معنایی رو آورده که میشه گفت چکیده محتویات کتابه و به شکل زیبایی عشق رو توصیف میکنه. مثنوی بلندی است که من تو اینترنت نصفه دومش رو که عمق معانی در اون هست رو پبدا کردم. اگه فرصت کردم، بعدا نصفه اولش رو تایپ میکنم و آپلود میکنم. در ضمن اینجا لازم میدونم از علی که با معرفی این کتاب و امانت دادن به من، خیلی بهم کمک کرد تا درک بهتری از این مفهوم عشق پیدا کنم. امیدوارم شما هم از خوندن این شعر زیبا نکات لازم رو برداشت کنید: عشق کارش هست با هم آوری
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 8:18 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم تو را میبینم و میلم، زیادت میشود هر دم
به درمانم نمیکوشی، نمیدانی مگر دردم
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
که بر خاکم روان گردی، به گرد دامنت گردم
دمار از من برآوردی، نمیگویی برآوردم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم تو خوش میباش با حافظ، برو گو خصم جان میده چو گرمی از تو میبینم، چه باک از خصم دمسردم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 9:35 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
در نظر بازی ما بی خبران حيرانند من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند عاقلان نقطهء پرگار وجودند ولی عشق داند که در اين دايره سرگردانند جلوه گاه رخ او ديدهء من تنها نيست ماه و خورشيد همين آيينه می گردانند عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا ما همه بنده و اين قوم خداوندانند مفلسانيم و هوای می و مطرب داريم آه اگر خرقهء پشمين یه گرو نستانند وصل خورشيد به شب پره اعمی نرسد که در آن آينه صاحب نظران حيرانند لاف عشق و گله از يار زهی لاف دروغ عشق بازان چنين مستحق هجرانند مگرم چشم سياه تو بياموزد کار ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند گر بنزهتگه ارواح برند بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند گر شوند آگه از انديشهء ما مغبچگان بعد از اين خرقهء صوفی به گرو نستانند لینک آواز عشق داند استاد شجریان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 17:27 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
خدای من، مهربانترینم، میدانم دلت از من گرفته است، حق با توست، اصلا خوب نبوده ام، حس گیجی عجیبی دارم. اما میخواهم میخواهم خودم را رها کنم در آغوش گرمت، که آنرا هرگز از بنده ات دریغ نکرده ای وای بر من که به امید رسیدن به دامان بنده ات، خداوندگاریت را فراموش کردیم. از بندگانت بت ساختم، و تو همواره نشان داده ای که بت شکنی. آنچنان بت عشقم را شکستی تا بدانم و باور کنم تنها یک حقیقت، تنها و تنها تو شایسته پرستشی. آره خوب بهم نشون دادی که هیچ کس را در ذهنم خدا نکنم، هیچ کس را آنقدر دوست نداشته باشم که جای تو رو در ذهنم بگیرد. آن شبهایی که سر مست از همصحبتی با بنده زمینی ات، فراموشت کردم، بزرگترین جفا در حق خودم بود. خدایا بزرگترین اشتباهات زندگیم، حول و حوش همین مساله می چرخد و این همان کفر است. نیاز به محبت کردن و محبت دیدن ، مرا به آدمیانی دلخوش کرد که خود آنها فقط و فقط به حول و اراده تو بودند و آنگاه که اراده ات بر رفتنشان استوار گشت، در چشم به هم زدنی ترکم گفتند. خوب بهم نشون دادی که تنها و تنها تو، خدایا ببخشم که تنها چشم به بخشش تو دارم خدایا میخواهم خود را در آغوش سرنوشتی که تو برایم رقم میزنی رها کنم. اکنون من شادی دلم و خوشبختی ام را از هیچ کس جز تو نمیخواهم. اصلا میدونی چیه؟ میخوام تسلیم امرت باشم و از تو بخوام وبس. مگه خودت نگفتی ادعونی استجب لکم. من هم خوشبختیم رو از تو میخوام. میخوام لحظه به لحظه بیشتر دوستت داشته باشم. پس خدای من، ای بهترین و مهربانترینم، "رهـــــــــــــــــــــایم کن از این حس تنهایی" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 8:46 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||