تبليغاتX
یادگار دوست
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

اگر فراموشم کنی

If You Forget me

می خواهم بدانی
 این را که

اگر از پنجره

به ماه بلورین،شاخه سرخ

پائیز کُند گذر

بنگرم،

اگر در کنار آتش

دست بر خاکستر نرم

بر تن پر چروک هیزم سوخته زنم

همه چیز مرا به سوی تو می آورد،

گوئی هر آنچه که هست

رایحه،روشنی و رنگ

قایق های خردی اند

راهی جزیره های تو که چشم به راه منند

اینک

اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی

من نیز تو را از دل می برم

اندک اندک.

اگر یکباره

فراموشم کنی

در پی من نگرد،

زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام.

اگر توفان بیرق هائی را

که از میان زندگیم می گذرند

بیهوده و دیوانه بخوانی

وسَر آن داشته باشی

که مرا در ساحل قلبم

آنجا که ریشه درآن دوانده ام رها کنی،

به یاد داشته باش

یک روز،

در لحظه ئی،

دست هایم را بلند خواهم کرد

ریشه هایم را به دوش خواهم کشید

در جستجوی زمینی بهتر.

اما

اگر روزی،

ساعتی،

احساس کنی که حلاوت جاودانی ات را

برای من ساخته اند،

اگر روزی گُلی

بر لبانت بروید در جستجوی من،

آه عشق من،زیبای خودِ من،

در من تمامی شعله ها زبانه خواهد کشید،

زیرا در درونم نه چیزی فسرده است ونه چیزی خاموش شده،

عشق من حیات از عشق تو می گیرد،محبوبم،

وتا روزی که تو زنده ای در دستان تو خواهد بود،

بی اینکه از عشق تو جدا شود.

 

I want you to know
one thing. 
You know how this is: 
if I look 
at the crystal moon, at the red branch 
of the slow autumn at my window, 
if I touch 
near the fire 
the impalpable ash 
or the wrinkled body of the log, 
everything carries me to you, 
as if everything that exists, 
aromas, light, metals, 
were little boats 
that sail 
toward those isles of yours that wait for me. 

Well, now, 
if little by little you stop loving me 
I shall stop loving you little by little. 

If suddenly 
you forget me 
do not look for me, 
for I shall already have forgotten you. 

If you think it long and mad, 
the wind of banners 
that passes through my life, 
and you decide 
to leave me at the shore 
of the heart where I have roots, 
remember 
that on that day, 
at that hour, 
I shall lift my arms 
and my roots will set off 
to seek another land. 

But 
if each day, 
each hour, 
you feel that you are destined for me 
with implacable sweetness, 
if each day a flower 
climbs up to your lips to seek me, 
ah my love, ah my own, 
in me all that fire is repeated, 
in me nothing is extinguished or forgotten, 
my love feeds on your love, beloved, 
and as long as you live it will be in your arms 
without leaving mine

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:40  توسط عباسعلی دهقان  | 

اشکها میریزند، دلها می شکنند بی هیچ تقصیری

یکی از فرط فشار در کنار خیابان رگش را میزند

اعتماد وجود خارجی ندارد، آدمها از سرکار گذاشتن و پیچوندن هم لذت می برند.

اگر دم از دوستی و انسانیت و مهر و محبت بزنی، مسخره ات میکنند

این است جامعه ای که در آن زندگی میکنیم.

براستی به کجا چنین شتابان؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 0:2  توسط عباسعلی دهقان  | 

امروز یکی از دوستانم شاعری رو معرفی کرد که خوندن شعرهاش خالی از لطف نیست. پابلو نرودا شیلیایی شاعری که اخیرا یک مجموعه از شعرهاش به فارسی ترجمه شده و خیلی هم طرفدار پیدا کرده

تو را دوست دارم

همانند بعضی چیزهای سیاه
که باید دوست داشت
محرمانه، بین سایه و روح

تو را دوست دارم
همانند گلی
که هرگز شکفته نشد ولی
در خود نور پنهان گلی را دارد.

ممنون از عشق تو
شمیم راستینی از عطر
برخاسته از زمین
که می روید در روحم سیاه

تو را دوست دارم
بدون آنکه بدانم
چگونه،چه وقت،از کجا
دوستت دارم
سریح،بون پیچیدگی و غرور
تو را دوست دارم
چون راه دیگری نمیدانم که در آن
"من" وجود ندارم و تو...

چنان نزدیکی که دستهای تو
روی سینه ام،دست من است
چنان نزدیکی که چشمهایت بهم می آیند
وقتی بخواب میروم.. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:26  توسط عباسعلی دهقان  | 

آه اگر آزادی سرودی می خواند 
کوچک 
همچون گلوگاه پرنده ای 
هيچ کجا ديواری فرو ريخته برجای نمی ماند... 
که هر ويرانه نشانی از غياب انسانی است 
که حضور انسان 
آبادی است        "شاملو"


اگر در توانم بود
از باغ سرسبز شادمانی
غنچه ای جاودانه می چیدم
و به گلدان شیشه ای قلبت
می سپردم
و اگر دستانم می رسید
از آسمان آبی رنگ آرامش
پرنده ای فناناپذیر می گرفتم
و در قفس کاغذی ذهنت
رها می ساختم
و اگر گذارمان می افتاد
از ساحل گرم محبت
صدفی کهن بر می داشتم
و با رشته ای از سوگند
به گردنت می آویختم
و اگر آزادی
واژه ای بیش نبود
هرگز نمی گذاشتیم
که از سر زبانمان
به بیرون لغزد    "بامداد"



+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:33  توسط عباسعلی دهقان  | 

از عشق سخن های فراوانی به میان آمده و هزاران کتاب و شعر و ... به جا مونده. مدتی است کتاب درباره عشق ترجمه دکتر سید مهدی ثریا را میخونم که بالاخره دیشب تونستم تموم کنم. در انتهای کتاب، دکتر ثریا مثنوی فوق العاده زیبا و پر معنایی رو آورده که میشه گفت چکیده محتویات کتابه و به شکل زیبایی عشق رو توصیف میکنه. مثنوی بلندی است که من تو اینترنت نصفه دومش رو که عمق معانی در اون هست رو پبدا کردم. اگه فرصت کردم، بعدا نصفه اولش رو تایپ میکنم و آپلود میکنم. در ضمن اینجا لازم میدونم از علی که با معرفی این کتاب و امانت دادن به من، خیلی بهم کمک کرد تا درک بهتری از این مفهوم عشق پیدا کنم.

امیدوارم شما هم از خوندن این شعر زیبا نکات لازم رو برداشت کنید:

عشق کارش هست با هم آوری 

پرورش دادن یکی آن دیگری

عاشقان گل ، همه گل پرورند 

زحمت گلپروری بر جان خرند

هر که را عشق کبوتر در سر است 

نیک بنگر اون کبوتر پرور است 

عاشقان راستین مادر وشند 

مادران در عشق کودک بی غشند
 

پرورش دادن نشان عاشقی است 

خواستن بی پروریدن فاسقی است 

پرورش اما نه مالک بودن است 

عشق با تملیک مهلک بودن است
 

ده به معشوقت فضای رشد و زیست

یاری اش کن تا بداند خود که کیست


راه بگزیند شکوفایی کند

خویشتن جوید به خود آیی کند 

عشق آن باشد که شادانت کند 

شور و شوق اندر دل و جانت کند 

عشق پرواز است از خود سوی غیر

عشق پویایی و جویایی و سیر

عشق خود گستردن خودهای ماست

عشق از با خود نشستن ها جداست

عشق جراتمندی و حیدردلی است

نی نشست و خورد و خواب و کاهلی است 

عاشقی شور است و خودجوشی و شوق

هیچ عاشق دیده ای بی حال و ذوق ؟ 

عاشقی اما پر است از سوز و آه

گریه های عاشقان بر این گواه

چون هر آنچه دوست داری رفتنی است

داغ حسرت بر دلت زان ماندنی است


عشق او بگزین که خود عشق آفرید

این جهان با عشق از او آمد پدید

عاشق او شو که عشق کامل است

عشق را در عشقبازان عامل است 

پرورش از جمله اوصاف اوست 

رب اگر می نامی اش نامی نکواست 

گر تو عشق او گزینی این جهان

جمله معشوق تو باشد بی گمان

تا تو هستی در جهان هر گوشه ای 

هست بهر عشقبازی توشه ای 

هر که عاشق گشت بر کل وجود

بر گل و گِل هر دو می آرد سجود 

شادیت گر از گل و خار و خس است

خوش به حالت چون تو کی شادان کس است

چون به جوش آید دلت زین عشق پاک

می خروشی پایکوبان سینه چاک

شادی این عشق رقصانت کند

شور و شوق اندر دل و جانت کند

آه اگر خورشید عشق افسرده شد

آدمی دلمرده تر از مرده شد

آه اگر در دل نگیرد آتشش

وای اگر بر جان نباشد تابشش

ای خدا از عشق رقصان کن مرا

گر نرقصیدم تو درمان کن مرا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 8:18  توسط عباسعلی دهقان  | 

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم، زیادت می‌شود هر دم


به سامانم نمی‌پرسی، نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی، نمی‌دانی مگر دردم


نه راهست این که بگذاری مرا در خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم


ندارم دستت از دامن، بجز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی، به گرد دامنت گردم


فرو رفت از غم عشقت دمم، دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی، نمی‌گویی برآوردم


شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم  


کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم  


تو خوش می‌باش با حافظ، برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم، چه باک از خصم دم‌سردم 


لینک آواز


+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 9:35  توسط عباسعلی دهقان  | 

در نظر بازی ما بی خبران حيرانند                من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند

عاقلان نقطهء پرگار وجودند ولی                 عشق داند که در اين دايره سرگردانند

جلوه گاه رخ او ديدهء من تنها نيست           ماه و خورشيد همين آيينه می گردانند

عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا        ما همه بنده و اين قوم خداوندانند

مفلسانيم و هوای می و مطرب داريم           آه اگر خرقهء پشمين یه گرو نستانند

وصل خورشيد به شب پره اعمی نرسد        که در آن آينه صاحب نظران حيرانند

لاف عشق و گله از يار زهی لاف دروغ         عشق بازان چنين مستحق هجرانند

مگرم چشم سياه تو بياموزد کار                 ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

گر بنزهتگه ارواح برند بوی تو باد                 عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد          ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از انديشهء ما مغبچگان          بعد از اين خرقهء صوفی به گرو نستانند

لینک آواز عشق داند استاد شجریان


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 17:27  توسط عباسعلی دهقان  | 

خدای من، مهربانترینم، میدانم دلت از من گرفته است،  حق با توست، اصلا خوب نبوده ام، حس گیجی عجیبی دارم.

اما میخواهم

میخواهم خودم را رها کنم در آغوش گرمت، که آنرا هرگز از بنده ات دریغ نکرده ای

وای بر من که به امید رسیدن به دامان بنده ات، خداوندگاریت را فراموش کردیم. 

از بندگانت بت ساختم، و تو همواره نشان داده ای که بت شکنی. آنچنان بت عشقم را شکستی تا بدانم و باور کنم تنها یک حقیقت، تنها و تنها تو شایسته پرستشی.

آره خوب بهم نشون دادی که هیچ کس را در ذهنم خدا نکنم، هیچ کس را آنقدر دوست نداشته باشم که جای تو رو در ذهنم بگیرد. 

آن شبهایی که سر مست از همصحبتی با بنده زمینی ات، فراموشت کردم، بزرگترین جفا در حق خودم بود. 


خدایا بزرگترین اشتباهات زندگیم، حول و حوش همین مساله می چرخد و این همان کفر است. نیاز به محبت کردن و محبت دیدن ، مرا به آدمیانی دلخوش کرد که خود آنها فقط و فقط به حول و اراده تو بودند و آنگاه که اراده ات بر رفتنشان استوار گشت، در چشم به هم زدنی ترکم گفتند.

خوب بهم نشون دادی که تنها و تنها تو، خدایا ببخشم که تنها چشم به بخشش تو دارم

خدایا میخواهم خود را در آغوش سرنوشتی که تو برایم رقم میزنی رها کنم. اکنون من شادی دلم و خوشبختی ام را از هیچ کس جز تو نمیخواهم. اصلا میدونی چیه؟ میخوام تسلیم امرت باشم و از تو بخوام وبس. 

مگه خودت نگفتی ادعونی استجب لکم. من هم خوشبختیم رو از تو میخوام. میخوام لحظه به لحظه بیشتر دوستت داشته باشم.

پس خدای من، ای بهترین و مهربانترینم، "رهـــــــــــــــــــــایم کن از این حس تنهایی"

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 8:46  توسط عباسعلی دهقان  |