تبليغاتX
یادگار دوست
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
پنداشتیم تهی دستیم و بی چیز

اما زمانی که آغاز شد از دست دادن همه چیزی

هر روز برایمان خاطره ای شد

آنگاه شعر سرودیم برای هر آنچیزی که داشتیم

برای سخاوت پروردگار



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 7:59  توسط عباسعلی دهقان  | 

نمیدونم بگم ای کاش خدا ...، یا اگه بگم میشه ناشکری و قدر نشناسی!!!

خدایا من از هر لطفی که در حقم داشتی همه جوره ممنونتم، اما یه آرزوی من انگار هرگز برآورده شدنی نیست که نیست!!!

تو این مسیر وصال و آرامش، غم و شادیهای زیادی تجربه کردم. شبی که از شدت شادی تو پوست خودم نمی گنجیدم، وقتی که کلام پر از مهر و محبتش آرومم کرده بود

اما اون شبهایی رو که اشک چشمانم از غم و غصه خشک نمیشد، اون رو هم خوب به یاد دارم 

خدایا تو میدانی با این بنده ات چه کردی؟ من که نمیخواستم قلبم رو سخت کنم. من که ازت خواهش کردم نگذار احساساتم رو مخفی کنم، نگذار بی تفاوت بشم به خیلی چیزهااا، اما حالا چی؟ تو بگو اون علی با اون احساس پاک و قلب ساده که لا اقل خودش خودشو دوست داشت چی شد؟ منو رها کردی تو این موج نامردمیها که تنها گرگها زنده میمونند و گوسفندان دریده میشوند. چگونه میشه ازم انتظار داشته باشی منم واسه اینکه بازنده نباشم سخت و سخت تر نشم؟

حالا این علی از خودش ناراحته، غم داره، غم

من همون علی رو میخوام، بهم برش گردون خداجونم، من قول میدم هرکاری میگی بکنم، اما تو بگو ، فقط بگو چیکار کنم؟

شاید هم همه این اتفاقات لازم بود تا شخصیت شکننده و فوق العاده حساسم ساخته بشه و شکل بگیره، درسته؟

 اما به چه قیمتی؟

به قیمت اینکه اون عزیز ترینم رو کنارم حس نمیکنم الان؟!!! من میخوام دوباره به دستش بیارم،

من به همه نشون میدم علی همون علی است. همون علی که بازم خودش خودش رو دوست داره و از ذوق خوب بودنش، خودش به خودش کادو میده، خودش خودشو دعوت میکنه به سینما، پارک و ...

آره، درسته

اندکی صبر سحر نزدیک است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:14  توسط عباسعلی دهقان  |