تبليغاتX
یادگار دوست
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی
دلم بی‌تو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی

دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی
مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی

به غم زان شاد می‌گردم که تو غم خوار من گردی
از آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی

بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم
به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی

منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم
مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟

همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی
چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟

اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم
ز کفر آخر چرا ترسم، چو تو ایمان من باشی؟

ز دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم
بهشت آنگاه خوش باشد که تو رضوان من باشی

فلک پیشم زمین بوسد، چو من خاک درت بوسم
ملک پیشم کمر بندد، چو تو سلطان من باشی

عراقی، بس عجب نبود که اندر من بود حیران
چو خود را بنگری در من، تو هم حیران من باشی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:57  توسط عباسعلی دهقان  | 

یکی 

   یه روز، یه ساعت یا حتی یه لحظه

           میاد توی زندگیت و میره ولی تاثیر همیگشی میذاره،

                          نقشی که همیشه برات به یادگار میمونه

اما یکی سالها و سالها همراهته، نزدیک نزدیک ولی بدون هیچ اثری، نقشی، جاودانگی


ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک      به من هر آنکه نزدیک، از او جدا جدا من


ما آدما فکر میکنیم، دائمی بودنمون کنار هم تاثیرمون رو ابدی میکنه و واسه هم موندگارمون میکنه

اما اسارت هیچوقت، هیچ چیزی رو همیشگی و جاودانه نمیکنه

خوشا بحال اون خوشبحتی های لحظه ای که با یک نگاه به دست اومدند و همیشه تو قلبم موندند. 


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 18:45  توسط عباسعلی دهقان  |