|
|
|
|
|
نان را از من بگیر اگر می خواهی
هوا را از من بگیر اما خنده ات را نه گل سرخ را از من مگیر سوسنی را که می کاری و آبی را که به ناگاه از شادی تو سریز می کند موج ناگهانی از نقره که در تو می زاید از پس نبردی سخت باز می گردم با چشمانی خسته که دنیا را دیده است بی هیچ دگر گونی اما خنده ات که رها می شود و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید تمامی درهای زندگی را به رویم می گشاید عشق من خنده تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد و اگر دیدی به ناگاه خون من در سنگفرش خیابان جاری است بخند زیرا خنده تو برای دستان من شمشیری است آخته خنده تو در پاییز در کناره دریا موج کف آلود را باید برفرازد و در بهاران عشق من خنده ات را می خواهم چون گلی که در انتظارش بودم گل آبی گل سرخ کشورم که مرا می خواند بخند بر شب بر روز بر ماه بخند بر پیچ آپیچ خیابان های جزیره بر این پسر بچه کمرو که دوستت دارد اما آن گاه که چشم می گشایم و می بندم آن گاه که پاهایم می روند و باز می گردند نان را هوا را روشنی را بهار را از من بگیر اما خنده ات را هرگز تا چشم از دنیا ببندم!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 7:55 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
آنانکه به محبوب رسیدند، آرامند و خموش و آنانکه در راه رسیدنش سرگردانند، پر از هیاهو، بی قراری و نا آرامی واااااااااااااااای چه سخت است عبور از باریکه راه هیاهو به آرامش اگر تو دستم را نگیری اگر همراهیم نکنی اگر دلم به بودنت گرم نباشد نه نمیتوانم نمیتوانم از این باریکه راه عبور کنم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:35 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||