|
|
|
|
|
یک بار، یک بار و فقط یکبار میتوان عشق شد بار دوم دیگر خبری از جنس اصل نیست شوق تصرف جای عشق به انسان را میگیرد، خودنمایی جای عشق به وطن را ریا جای عشق به خدا را در عشق حرفه ای شدن ممکن نیست، مگر آنکه به بدترین ریاکار تن پرست بی اندیشه تبدیل شده باشی!! ... عشق زمانی به خاطرات مجرد تبدیل نمیشود، که عشق باقی مانده باشد .... نگذاریم که عشق در حد خاطره ، حقیر و مصرفی شود ترک عشق کنیم بهتر از آنست که عشق را به یک مشت یاد بی رنگ و بو تبدیل کنیم. یادهایی بی صدا که صدا را در ذهن فرسوده خویش و نه در روح به آن می افزاییم، تا ریاکارانه باور کنیم که هنوز فریادهای دوست داشتن را می شنویم. .... یک بار باید عاشق دیگری شد، اما نباید یکبار زندگی کرد. ... مگذار که عشق به عادت دوست داشتن نبدیل شود! مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه، به عادت آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود عشق عادت به دوست داشتن، به سخت دوست داشتن دیگری نیست پیوسته نو کردن خواستنی است که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن تازگی ذات عشق است و طراوت بافت عشق، چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟ ... برگرفته از کتاب عاشقانه آرام نوشته نادر ابراهیمی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 10:18 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
اپیزود اول: یک ورزشکار حرفه ای، در یک تیم حرفه ای یک فوتبالیست حرفه ای با درآمدی فوق العاده دروازه بان تیم هانور آلمان ( اسم تیم منو به یاد فیلم خیابان هانور میندازه) 32 ساله، با همسری به نام ترسا ازدواج میکنه و یک دختر هم داره و در یک مزرعه زیبا زندگی میکنن نگاه دیگران: وای چه مرد خوشبختی، چه زندگی خوبی، چه وضع مادی توپی دارهههههه جمع بتدی: خوشبخت اپیزود دوم: دختر کوچیکش به نام لارا، در آگوست 2006 به علت حمله قلبی میمیره. در نوامبر 2009 هم در اثر برخورد با یک قطار در نزدیکی خونه اش، میمیره مدیر برنامه هاش بلافاصله پس از شنیدن این خبر اعلام میکنه که این یک خودکشی بوده نگاه دیگران: وای بدبخت، چه سرانجام شومی جمع بندی: بدبخت الان خوب میدونم، خوشبختی اون چیزی نیست که به ظاهر دیده میشه. به جای چشم دوختن به خوشبختی دیگران و حسرت خوردن، بیاید زندگی کنیم اینک نامه نوزدهم از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته نادر ابراهیمی "بانوی بزرگوار من! به راستی که چه درمانده اند آنها که چشم تنگ شان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند... و چقدر خوب است، چقدر خوب است که ما- تو و من- هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جستجو نکرده ایم. این حقیقتاً اسباب رضایت خاطر و سربلندی ماست که بچه هایمان هرگز ندیده و نشنیده اند که ما از رفاه دیگران، شادی های دیگران، داشتن های دیگران، سفره های دیگران و حتی سلامت دیگران، به حسرت سخن گفته باشیم. و من، هرگز، حتی یک نفس شک نکرده ام که تنها بی نیازی روح بلندپرواز تو این سرافرازی و آسودگی بزرگ را به خانه ما آورده است... تو با نگاهی پر شوکت و رفیع- همچون آسمان سخی- از ارتفاعی دست نیافتنیف به همه ما آموختی که می توان از کمترین شادی متعلق به دیگران، بسیار شاد شد- بدون توقع تصرف آن شادی یا سهم خواهی از آن. من گفته ام، و تو در عمل نشان داده ای: خوشبختی را نمی توان وام گرفت. خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست. خوشبختی را نمی توان دزدید نمی توان خرید نمی توان تکدی کرد... بر سر سفره خوشبختی دیگران، همچون یک ناخوانده مهمان، حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست، و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند. پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت، به خانه خویش آورد، و در قفسی محبوس کرد- به امید باطلی، به خیال خامی. خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی است در جهان که فقط با دست های طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود، و از پی اندیشه های طاهرانه. البته ما می دانیم که همه گفت و گوهایمان در باب خوشبختی، صرفا مربوط به خوشبختی در واحدهای بسیار کوچک است نه خوشبختی اجتماعی، ملی، تاریخی و بشری... برای رسیدن به آنگونه خوشبختی- که آرمان نهایی انسان است- نیرو، امید، اقدام و اراده مستقل فردی راه به جایی نمی برد و در هیچ نامه ای هم، حتی اگر طوماری بلند باشد، نمی توان درباره آن سخن به درستی گفت. عزیز من! خوشبختی امروز ما، تنها و تنها به درد آن می خورد که در راه خوشبخت سازی دیگران به کار گرفته شود. شرط بقای سعادت ما این است، و همین نیز علت سعادت ماست. یک روز از من پرسیدی: "کی علت و معلول، کاملا یکی می شود؟" و یادت هست که من، درجا، جوابی نیافتم که بدهم. بسیار خوب! پاسخت را اینک یافته ام." |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:36 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش
دکتر
شريعتي
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:30 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان مهربان و یاران همراهم امروز میخوام چند جمله معروف رو یادآوری کنم تا راجع بهشون با هم حرف بزنیم: "اگر نتوانیم عاشق کسی باشیم که او را میبینیم، چگونه میتوانیم عاشق خدایی باشیم که او را نمی بینیم؟" مادر ترسا "هرگز چهار چیز را در طول زندگیتان نشکنید: اعتماد، رابطه، تعهد و قلب هیچ انسانی را. زیرا آنها تنها چیزهایی هستند که شکستنشان بدون هیچ صدایی است ولی با یک دنیا درد." چارلز دیکنز "اگر کسی بگوید هیچگاه در زندگیش شکست نخورده است، مطمئنا او هیچگونه برای بدست آوردن چیز جدیدی در زندگیش تلاش نکرده است." آلبرت انیشتن "وقتی احساس کردید در مسیری گام بر میدارید که هیچ مشکل و مانعی سر راهتان نیست تا از آن عبور کنید، مطمئن باشید راه را اشتباه انتخاب کرده اید" سوامی ویویکاناندا و بالاخره: "من نمیگویم هزار بار شکست خوردم، بلکه میگویم هزار راه جدید کشف کردم که میتواند به شکست ختم شود." توماس ادیسون فکر کنید تا راجع بهشون با هم حرف بزنیم با تشکر از همراهی شما |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:13 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان مهربون و یاران همیشگی به ترانه های امروزی نگاهی میکنم. "نمک رو زخم من نباش، من زخمی غرورتم از زخم من قصه نگو قصه من تکراریه" "برای قلب عاشقم لاف صداقت رو مزن" "میخوام ازت جدا بشم یه ذره تنها بمونی" یادمو غزلی از حافظ می افتم، توی آلبوم عشق داند استاد شجریان: "لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشق بازانی چنین مستحق هجرانند" باور کنیم که عشق هامون قلابی شده، عشق پلاستیکی، چقدر کم هستند عشقهای واقعی عشقی که توش گله ای نباشه، نق نباشه، بی وفایی نباشه و بی توجهی نباشه. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:45 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
خدمت دوستان گلم سلام خوبین ایشاله؟ عجب بحث جالبی شد تو پست قبلی، از قله به تپه خاکی رسیدین. جالب بود. اما از این شوخیها که بگذریم بهتره اون چیزی که میدونم درسته رو ادامه بدم، البته با اجازه از دوستان گلم بخصوص "یکی" و علی اولا در پاسخ به سوالات و نظراتتون، میخواستم بگم، قله خوشبختی اونقدر ارزشمند و زیباست که قرار نیست به راحتی کسی بهش صعود کنه. پس اگه نتونستین، صورت مسئله رو پاک نکنیم که اصلا قله ای نیست و از این حرفا. اما بحث شیرین فتح قله. به نظر من همه کسانی که تو این مسیر می افتند تا طرف مقابلشون رو بشناسند، انگار توی حل مسئله پیدا کردن Global Maximum هستند. اما تکنیک آدمها با هم متفاوته. اکثریت قریب به یقین آدمها سعی میکنند مسئله رو با تکنیکهای جستجوی محلی حل کنند. اونها با داشتن شواهد مسیری رو که حس میکنند بیشتر به قله شبیه هست رو انتخاب می کنند. در واقع در لحظه تصمیماتی رو میگیرن و یا فرض را بر مبنای شناخت نسبی و نه کامل از طرف مقابل گذاشته حرکت میکنند. اما درست تو لحظه ای که انتظار دارن به قله رسیده باشند، تازه میبینند رسیدن به Local Maximum. و جالب اینجاست که این قله های محلی به بن بست بسیار شبیه هست. چون از تمام راههای و شرایط جانبی بهتره، اما تازه میبینین که خوشبخت نیستین. احساس میکنین به بن بست خوردین و در اکثر مواقع راه برگشتی هم در کار نیست. به نظر من هر وقت در مسیر پیچیده ای مصرانه و با تلاش زیاد و به اصطلاح گیر دادیم، در اکثر مواقع باختیم. آدمهای خاصی هستن که روشهای Global رو هم به این جستجوی محلی اضافه میکنند. اونها در رسیدن به تپه های سر راه قله، اونقدر از فتح تپه سرمست نمیشن که قله رو یادشون بره، بلکه خیلی وقتها از کنار تپه میگذرن و فقط قله رو در نظر میارن. اینجوری میشه موفق شد. کسی نیست که توی زندگیش با چالش(چاله) مواجه نشده باشه، از کنارش نگذشته باشه و خوشبخت شده باشه. زندگی همیشه درگیری با همه مشکلات و حل همه اونها نیست. ماها هیچکدوم اونقدر توانا نیستیم که فکر کنیم هر مشکلی رو میتونیم حل کنیم. بلکه بعضی وقتها هنر در عبور با کمترین خطر از کنار مشکلاته. فراموش نکنیم، هر قله ای به شرطی که توسط ما قابل فتح باشه، حتما ارزش هر گونه تلاشی جهت صعود رو داره فعلا این بحث تا همینجا، اگه علاقه مند بودین، بحث رو ادامه میدم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:29 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان امروز میخوام درک خودم رو از مسیر رسیدن به خوشبختی واستون باز کنم. تصور کنید تصمیم میگیرید به یه قله بلند صعود کنید. قله کوهی که صعود به اون سخته و کار هر کسی نیست. و اون طرف قله یک بهشت به تمام معنی است. دشتی سر سبز، با طراوت. جایی که میتونید خوشبختی رو کاملا لمس کتید. حال در صعود به قله سه حالت وجود داره. یکی اینکه به سلامتی صعود میکنید. دوم اینکه نمیتونید صعود کنید ولی با انگیزه کافی تصمیم میگیرید قله دیگری رو برای صعود انتخاب کنید. و حالت سوم اینکه نه تنها صعود نمی کنید بلکه توان و حوصله صعود به قله دیگری رو هم از دست میدید. آدمها واسه اینکه به خوشبختی برسن، باید یکی از قله ها را فتح کنند و تا فتح نکنند رنگ خوشبختی رو هم نمی بینند. ممکنه کوهنورد مجرب و خوبی بشن، اما خوشبخت نه. انسانها با ازدواج، قله ای رو جهت صعود انتخاب میکنند. اولا اگه قله رو اشتباه انتخاب کرده باشند، یا اینکه مجهز و با تفکر و برنامه ریزی به فتح قله برن، به احتمال بسیار زیاد شکست میخورند. حالا به فرض آنکه انتخابشون درست هم باشه، باز مسئله اصلا ساده نیست. مسیری سخت به نام شناخت، همسویی و سازگاری. سازگاری نه سازش. گذشت نه فراموش کردن خود. مسیری که با صبر و حوصله زیاد و تلاش جهت درک طرف مقابل. شناخت همیشه پر از درده. همیشه سخته. اما راه میانبری هم جهت صعود به قله وجود نداره. اینجا مرد ره میخواهد. فردی که تحمل سختی رو نداره مثل کوهنوردی است که پیش بینی نمیکنه کوه سخته و مجهز و با برنامه به فتح کوه نرفته. حالا اون سه دسته که اول اشاره کردم کاملا معلومه. در حالت اول یه زوج خوشبخت داریم. اما حالت دوم ، دو نفر که بعد از تلاشی نافرجام جدا میشن تا راهشون و خوشبختیشون رو در جایی دیگه جستجو کنند. و دست آخر حالت سوم تقریبا معادل separated هست. یعنی دو نفر که به ظاهر زوج هستند، اما خوشبختی در کار نیست. نا امید و به جبر زمانه و شرایطی از قبیل بچه و تابوی طلاق ترجیح دادند، بی هیچ رنگ و بویی از خوشبختی صرفا با هم باشند. البته یه چیز همیشه مهمه، اون هم اینه که آدم وقتی در فتح یه قله انرژی زیادی صرف میکنه ولی نا موفق میشه، زمان زیادی واسه ریکاوری نیاز داره و به این راحتی نمیتونه به قله ای دیگه فکر کنه . نکته دیگه این که این صعود به تنهایی امکان پذیر نیست. و جالبتر اون که اگه یکی دست از تلاش برداره دومی هم سقوط میکنه. یعنی یا هر دو صعود میکنن یا هر دو سقوط. انگار به هم بسته شده اند. این بحث تا اینجا باشه، ادامه بحث در مورد جزئیات صعود رو تو پستهای بعدی میارم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:21 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
روبرويم نشسته بود و فقط فاصله، هُرمي از نفس ها بود شعری از مجید اقبال |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:47 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان مدتها بود مطلبی ننوشته بودم، اما امروز برگشتم با کلی مطلب جالب و خوندنی چند وقت پیش بطور اتفاقی به آلبومی از دسپینا وندی برخوردم. با گوش کردن به این آلبوم احساس خوبی پیدا کردم و تونستم سریغ باهاش ارتباط برقرار کنم. این شد که سعی کردم از این خواننده بیشتر بدونم. این پست خلاصه ای از بیوگرافی این خواننده هست. دسپینا در سال 1969 در اشتوتگارت آلمان متولد شد، اما والدینش یونانی بودند و در 6 سالگی به یونان بازگشتند، به همین دلیل بر خلاف کلیه اعضا خانوادش دسپینا آلمانی یاد نگرفت. دسپینا یک خواهر و یک برادر بزرگتر از خودش دارد. مثل خیلی از دخترانی که در خانواده های متوسط یا پایینتر از متوسط زندگی میکردند، اوج آرزوهای او خوانندگی یا بازیگری بود، اما او خوب میدانست بایستی پیش زمینه قوی داشته باشد تا بتواند به آرزوهایش برسد. لذا به تحصیل در رشته های روانشناسی، فلسفه در دانشگاه تسالونیکی پرداخت. جالبه بدونید، در ابتدای خوانندگی بود که دسپینا نام خانوادگی خود را از مالیا به وندی تغییر داد تا گذشته خود را به گونه ای مخفی کند. دسپینا با دمیس نیکولایدیس بازیکن معروف تیم ملی فوتبال یونان و باشگاه آاک یونان ازدواج کرد. که حاصل این ازدواج دو فرزند به نامهای ملینا و جیورجس بود که فرزند دومش در سال 2007 متولد شد. فیلمی مستند در مورد ثروتمند ترین افراد در اروپا از شبکه دیسکاوری در سال 2003 پخش شد که دارایی این زوج را بالغ بر 10 میلیون یورو اعلام کرد. قبل از اینکه به فعالیتهای هنری او بپردازم در مورد یه اتفاق جالب تو زندگی دسپینا واستون میگم. در سال 2008 از یه حادثه رانندگی بسیار وحشتناک که در اثر سر خوردن ماشینش در خیابونی که بر اثر نشت روغن از یه کامیون لغزنده شده بود، به شکلی بسیار عجیب جون سالم به در برد. همه کسانی که اون ماشین را بعد از این سانحه دیده بودند، از این اتفاق به عنوان یه معجزه یاد کردند که تنها یک خراش بر صورت دسپینا بوجود اورده بود. اما بعدا دسپینا جایی گفت که ترجیح میداده مرده باشد تا اینکه معلول میشد. این حرف او به مزاق خیلی ها خوش نیومد. حالا برسیم به فعالیتهای هنری و خوانندگی دسپینا. اولین آلبوم او در سال 1994 به نام "به من لبخند بزن" منتشر شد. این آلبوم رو همه با تک آهنگی به نام To Adieksodo که به شکل همخوانی با جیانیس پاریوس اجرا شد میشناسند. آلبوم بعدی او به نام "تو همانی که من منتظرت هستم" در سال 1996 منتشر شد. ولی این دو آلبوم محبوبیتی برای او به همراه نیاورد. آغاز محبوبیت و شهرت دسپینا را میشه از آشنایی او با فوبیاس ترانه سرای معروف در سال 1997 دونست. فوبیاس ترانه سرای کلیه ترانه های آلبوم بعدی دسپینا به نام ده فرمان بود. این همکاری سکوی پرشی برای دسپینا شد. این همکاری تا جایی ادامه یافت که دهمین سال همکاری خود را هم با انتشار آلبوم "10 سال با یکدیگر" جشن گرفتند. این مطلب ادامه دارد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:15 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
نان را از من بگیر اگر می خواهی
هوا را از من بگیر اما خنده ات را نه گل سرخ را از من مگیر سوسنی را که می کاری و آبی را که به ناگاه از شادی تو سریز می کند موج ناگهانی از نقره که در تو می زاید از پس نبردی سخت باز می گردم با چشمانی خسته که دنیا را دیده است بی هیچ دگر گونی اما خنده ات که رها می شود و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید تمامی درهای زندگی را به رویم می گشاید عشق من خنده تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد و اگر دیدی به ناگاه خون من در سنگفرش خیابان جاری است بخند زیرا خنده تو برای دستان من شمشیری است آخته خنده تو در پاییز در کناره دریا موج کف آلود را باید برفرازد و در بهاران عشق من خنده ات را می خواهم چون گلی که در انتظارش بودم گل آبی گل سرخ کشورم که مرا می خواند بخند بر شب بر روز بر ماه بخند بر پیچ آپیچ خیابان های جزیره بر این پسر بچه کمرو که دوستت دارد اما آن گاه که چشم می گشایم و می بندم آن گاه که پاهایم می روند و باز می گردند نان را هوا را روشنی را بهار را از من بگیر اما خنده ات را هرگز تا چشم از دنیا ببندم!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 7:55 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
آنانکه به محبوب رسیدند، آرامند و خموش و آنانکه در راه رسیدنش سرگردانند، پر از هیاهو، بی قراری و نا آرامی واااااااااااااااای چه سخت است عبور از باریکه راه هیاهو به آرامش اگر تو دستم را نگیری اگر همراهیم نکنی اگر دلم به بودنت گرم نباشد نه نمیتوانم نمیتوانم از این باریکه راه عبور کنم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:35 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا دیدین کسی تو وبلاگش آگهی دعوت به همکاری بزنه؟!! خوب اینم یه مدلشه، نگاه کنین: بدینوسیله از کلیه دوستان و کسانی که به مهارتهای ذیل آشنایی داشته و علاقه مند به همکاری میباشند، دعوت به همکاری میشود. 1. علاقه مند به طراحی فضاهای داخلی و دکوراسیون 2. آشنایی به برنامه نویسی وب، cms ها و پرتالهای معروف 3. مسلط به برنامه نویسی C# Windows Application کسانی که به هرکدام از موارد زیر و یا همه موارد آشنایی کافی دارند، لطفا به من اطلاع بدین. در ضمن شرایط کاری خیلی ساده هست: پروژه ای و outsource کار میکنیم. یعنی من کار رو میدم و شما میبرین تو خونه انجام میدین، بعد تو فازهای مختلف خروجیها رو تحویل میدین در ضمن فرد مورد نظر بایستی ساکن تهران باشه. کسانی که مایلند در اسرع وقت به من ایمیل بزنین: adehghan@gmail.com |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:35 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
من خیلی شعر عاشقانه شندیم که طرف خودش رو حقیر و کوچک در مقابل عظمت معشوقش نشون داده، اما به این حد هیچوقت ندیده بودم، نظر شما چیه؟ سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی تو که سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 8:7 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
تو کمان کشيده و درکمين که زني به تيرم و من غمين
که خدا نکرده خطا کني . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:4 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
نگارا، وقت
آن آمد که یکدم ز آن من باشی دلم بیتو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی به غم زان شاد میگردم که تو غم خوار من گردی از آن با درد میسازم که تو درمان من باشی بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟ همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟ اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم ز کفر آخر چرا ترسم، چو تو ایمان من باشی؟ ز دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم بهشت آنگاه خوش باشد که تو رضوان من باشی فلک پیشم زمین بوسد، چو من خاک درت بوسم ملک پیشم کمر بندد، چو تو سلطان من باشی عراقی، بس عجب نبود که اندر من بود حیران چو خود را بنگری در من، تو هم حیران من باشی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:57 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی یه روز، یه ساعت یا حتی یه لحظه میاد توی زندگیت و میره ولی تاثیر همیگشی میذاره، نقشی که همیشه برات به یادگار میمونه اما یکی سالها و سالها همراهته، نزدیک نزدیک ولی بدون هیچ اثری، نقشی، جاودانگی ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک، از او جدا جدا من ما آدما فکر میکنیم، دائمی بودنمون کنار هم تاثیرمون رو ابدی میکنه و واسه هم موندگارمون میکنه اما اسارت هیچوقت، هیچ چیزی رو همیشگی و جاودانه نمیکنه خوشا بحال اون خوشبحتی های لحظه ای که با یک نگاه به دست اومدند و همیشه تو قلبم موندند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 18:45 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
پنداشتیم تهی دستیم و بی چیز اما زمانی که آغاز شد از دست دادن همه چیزی هر روز برایمان خاطره ای شد آنگاه شعر سرودیم برای هر آنچیزی که داشتیم برای سخاوت پروردگار |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 7:59 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم بگم ای کاش خدا ...، یا اگه بگم میشه ناشکری و قدر نشناسی!!! خدایا من از هر لطفی که در حقم داشتی همه جوره ممنونتم، اما یه آرزوی من انگار هرگز برآورده شدنی نیست که نیست!!! تو این مسیر وصال و آرامش، غم و شادیهای زیادی تجربه کردم. شبی که از شدت شادی تو پوست خودم نمی گنجیدم، وقتی که کلام پر از مهر و محبتش آرومم کرده بود اما اون شبهایی رو که اشک چشمانم از غم و غصه خشک نمیشد، اون رو هم خوب به یاد دارم خدایا تو میدانی با این بنده ات چه کردی؟ من که نمیخواستم قلبم رو سخت کنم. من که ازت خواهش کردم نگذار احساساتم رو مخفی کنم، نگذار بی تفاوت بشم به خیلی چیزهااا، اما حالا چی؟ تو بگو اون علی با اون احساس پاک و قلب ساده که لا اقل خودش خودشو دوست داشت چی شد؟ منو رها کردی تو این موج نامردمیها که تنها گرگها زنده میمونند و گوسفندان دریده میشوند. چگونه میشه ازم انتظار داشته باشی منم واسه اینکه بازنده نباشم سخت و سخت تر نشم؟ حالا این علی از خودش ناراحته، غم داره، غم من همون علی رو میخوام، بهم برش گردون خداجونم، من قول میدم هرکاری میگی بکنم، اما تو بگو ، فقط بگو چیکار کنم؟ شاید هم همه این اتفاقات لازم بود تا شخصیت شکننده و فوق العاده حساسم ساخته بشه و شکل بگیره، درسته؟ اما به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه اون عزیز ترینم رو کنارم حس نمیکنم الان؟!!! من میخوام دوباره به دستش بیارم، من به همه نشون میدم علی همون علی است. همون علی که بازم خودش خودش رو دوست داره و از ذوق خوب بودنش، خودش به خودش کادو میده، خودش خودشو دعوت میکنه به سینما، پارک و ... آره، درسته اندکی صبر سحر نزدیک است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:14 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد رواست در بر اگر میتپد كبوتر دل پیام داد كه خواهم نشست با رندان به كوی عشق منه بیدلیل راه قدم فغان كه در طلب گنجنامهی مقصود دریغ و درد كه در جستجوی گنج حضور هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فكر |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:2 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
بیایید بازی کنیم ، برقصیم، آواز بخونیم، نقاشی کنیم، بریم با هم دشت و دمن، اصلا بیاین بریم با بچه ها بازی کنیم و به حرفاشون گوش کنیم و پا به پاشون باشیم واااااااای چه حالی میده تو وان پر کف آب بازی کنیم، بریم اسباب بازی بخریم واسه خودمون، یه عروسک باحال و خوشگل جشن تولد بگیریم و بریم شادی کنیم آی نگو، برنامه کودک، بیاین با هم برنامه کودک ببینیم اصلا بیاین واسه بچه ها قصه بگیم. و زیباتر از همه بیاین عشقمون رو ابراز کنیم عین بچه 10 ساله ای که با دختر 8 ساله همسایشون میگه دوست دارم اینها همش کمک میکنه تا کودک درونمون رو بیدار کنیم و خوشبحتی رو احساس کنیم . حالا وقتی به این لیست نگاه میکنین میبینین که خیلی از این کارها رو سالهاست انجام نداده ایم. پس بیایین به خودمون کمک کنیم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:31 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
این چه حرفیست که از عالم بالاست بهشت هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت چه بسیار آرامش خود را در رسیدن به یار ، مدرک تحصیلی، مهاجرت به خارج از کشور و ... تصویر کردیم و آنگاه که رسیدیم، بسان رسیدن به یک سراب هرگز و هرگز راضیمان نکرد. بیایید باور کنیم هیچ کس پیام آور خوشبختی برای ما نیست. هیچ چیزی تضمین خوشبختی ما نیست حتی زندگی در بهترین نقطه دنیا هم حس آرامش را برای ما به ارمغان نمی آورد. گله نکنیم از این و اون که چرا ترکم گفتند و چرا رفتند. گله نکنیم از سفارت X که چرا بهم ویزا نداد که برم... گله نکنیم از دانشگاه Y که چرا بهم پذیرش نداد. بسیارند کسانی که تو همین مملکت گلو بلبل خوشبختند. خوشبختی را در کلام دیگران و تجویزهای اطرافیان جستجو نکنیم. فرمولاسیون خوشبختی هر انسانی مجزاست و صرف خودشه و به درد هیچ کی دیگه نمیخوره این داستان ادامه دارد... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:58 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
آرامش بی شوق زندگی
یا شور و شوق زندگی بی آرامش کدوم رو ترجیح میدین؟ من اومدم که مطلبی جدید بنویسم اما انگار خیلی هم نیومده ام!!! گیجم، در تعیین اهداف زندگی، در سن ۳۲-۳ سالگی. دوستی میگفت به این میگن بحران میانسالی، اما من اصلا نمیدونم اصلا بحرانی در کار هست یا نه. اما مدتهاست سوالاتی ذهنم رو مشغول کرده. آنگاه که از گذر زمانه به تنگ می آیم و آرزو میکنم روزگار بهتر میگذشت، فراموش میکنم روزگاری بهتر می گذشت و نفهمیدم . اصلا کی گفته الان بد میگذره؟!! اصلا بد چه جوریه؟ خوب چه جوریه؟ من خوب میدونم تا همین لحظه که دارم مینویسم همیشه شوق زندگی تو وجودم شعله زده، هرگز هم کم رنگ نشده، همیشه صبح با شوق و ذوق پا شدم و روزم رو آغاز کردم. اما باز هم این اصلا از گیجیم کم نمیکنه. دوستی میگفت تنهایی اذیتت نمی کنه. گفتم شاید این هم شده مرحله ای از زندگی که بهش عادت کردم. وااااااااااای بعضی عادتها خیلی بدن، خیلی. تنها هستم ولی من همیشه هیجان زندگیم رو حفظ کرده و میکنم، یعنی همه سعیم رو میکنم که اینجور باشه. اما همین علی، گاه به این نتیجه میرسه که نچ، تنهایی هم واسه همیشه حال نمیده!!! این یه مدل دیگه گیجی تو تنهایی هام همیشه کاری و تفریحی واسه لذت بردن هست، فیلم دیدن، موسیقی گوش کردن، ساز زدن، کتاب خوندن، راز و نیاز کردن و ... از دونه دونه این برنامه ها لذت می برم، اما باز حس میکنم یه چیزی درست نیست. شور و شوق هست و آرامش هست ولی نیست و نیست!!! انگیزه هم از اون بحث هاست، میگی نه، بذار تعریف کنم. انگیزه ها واسه شروع یه چیز جدید همیشه فوران میکنه!! خریدن یه چیز، یاد گرفتن یه چیز، رفتن به یه جای خاص، دیدن یه فیلم خاص و .... اما واسم عجیبه که تا میرسم به اون چیز، انگار همه انگیزه ها ته میکشه و اون مساله به حال خود رها میشه. کتابی که با ذوق و شوق خریداری شده ولی فقط ۲ فصلش خونده شده، فیلمی که گرفتم ولی هنوز فرصت نکردم ببینمش، سازی که با هزار شوق میخرم که بزنم ولی به تدریج فراموش میشه، جالبه که ما آدما تو روابطمون هم یه جورایی اینجوری شدیم. شروع رابطه انگیزه بی نهایت، بعد از مدتی سرد و سردتر مگر اینکه خلافش ثابت بشه که اکثرا نمیشه. من تو این مورد نمی دونم اینجوری هستم یا نه، یعنی تا حالا نبودم. ولی از اینجوری بودن یا شدن همیشه میترسم، واااااااااااااااای تصورش هم سخته، خیلی فاجعه هستاااااااااااا فکر نکنیم من طوریم شده هااا همیشه شاد باشید، لطف عالی مستدام راستی یکی ایمیل منو میخواست: خوب اینم ایمیل: adehghan@gmail.com |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 17:0 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
آخر هفته گذشته یه فرصتی دست داد تا از این هیاهوی تهران بزرگ با این هوای آلوده دور بشم. یه ماموریت کاری به چالوس، تنکابن و انزلی، اونم توی هوای فوق العاده اواخر اسفند.
میدونم همه شما بارها و بارها شمال ایران رفته اید، اما الان میخوام منطقه ای رو معرفی کنم که کمتر رفتید. آخه میدونید اکثر کسانی که شمال میرن سعی میکنن در کمترین زمان ممکن فقط به مقصد برسند. حالا مقصد میتونه مشهد باشه، آستارا و اردبیل باشه و یا خیلی جاهاب دیگه. این باعث میشه طول جاده اصلی مسیر شما رو طی کنیم. مسیری که شهرهای اصلی را شامل میشه، از یه سر به قائمشهر، آمل، بابل، چالوس، رودبار، منجیل و چندین شهر اصلی دیگه در طول جاده ختم میشه. اما کافیه کمی از این مسیر اصلی دور بشین. برین تو عمق جنگلهای سرسبز شمال که در دامنه رشته کوه الوند قرار دارند. اونوقت به مناطق بکر و فوق العاده زیبایی روبرو میشین که چشمتون واسه ساعتها به زیبایی اون خیره میمونه. تو این سفر به واسطه اینکه یکی از افرادی که باهاش قرار داشتیم، خودش ساکن تنکابن( شهسوار) بود، ما رو به منطقه ای فوق العاده سرسبز برد به نام دو هزار، سه هزار. البته اولین سوالی که واسم پیش اومد اینکه چرا دو هزار، در واقع اینجا هزار به معنی بلبل هست و منطقه ای است که صدای آواز بلبلان اون رو به این نام مشهور کرده. نیم ساعت رانندگی از تنکابن شما رو به این منطقه سرسبز میرسونه. رودخانه ای زیبا، کوههایی پر از برف، هوایی بسیار مطبوع که اثری از شرجی بودن توش دیده نمیشه. جاده ای زیبا از وسط جنگلی سرسبز و هزاران جاذبه دیگه. واسه راحتی بازدیدکنندگان، یه پارک جنگلی پر از ویلاهای زیباست که میتونین شبی رو اونجا در وسط جنگل زیبای مازندران بگذرونین. در اینجا چند عکس از این منطقه رو میذارم تا شما هم مثل من از دیدنش سرشار از انرژی بشین:
راستی پیشاپیش بهار زیبایی رو واسه همتون آرزو میکنم. این فرصت رو واسه آرامشو و شادی روحتون از دست ندین |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:35 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
مهربانی که اینک برایم وجود ندارد ای واااااااااااای... اما روزگاری نزدیک قرار بود و بی قراریم چون شبحی، در گوشه گوشه های شهر در کوچه پس کوچه های خلوت تنهاییم در حیات خلوت زندگیم همه جا فقط او بود و بس، با لبخندی تلخ بر لبانش خدایا، خدایا، خدایا چه گناه بزرگی در پیشگاه تو کردم؟!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:33 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
با تشکر از قاسم عزیز خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند. خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:34 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها ماندم، تنها با دل بر جا ماندم، چون آهی بر لبها ماندم باز تنهای تنها خدا جونم، دوباره این بنده حقیرت از همه جا رونده شد و پیش تو اومد خداجونم، میدونم این خیلی زشته که عاشق فقط وقتی از معشوقش یاد کنه که کارش گیر باشه، آخه من که میگفتم خداجونم رو دوست دارم، من که ادعا میکنم تو رو یه دنیا دوست دارم، نــــــــــــــــــــــــه، من دارم دروغ میگم، آره اینها عین دروغه، این چطور دوستیه که از دوستم یادی نمیکنم!!! چرا فقط کارم که گیره میام سراغتتتتتتتتتتتتتت اما حالا با همه این حرفها که خودم میدونم چقدر بد کرده ام، بگذار یه کم باهات درد دل کنم. خدا جووووووون، چرا من از درک حکمت کارهات عاجزم؟ چراااااااااا؟ چرا اینقدر فراز و نشیب؟ دارم به کجا میرم خدا جوووووون؟ من که نمیخوام کفر بگم اما من عقلم ناقصه، با این عقل ناقص هم هر چی فکر میکنم نمی فهممممممممم، بخدا نمیتونم دلیل این همه فراز و نشیب و فشار و سختی های زندگیم رو بفهمم. چقدر شاملوی عزیز در "سکوت سرشار از ناگفته هاست" حال درونی من رو خوب بیان کرده که: پیش از آن كه به تنهایی خود پناه برم از دیگران شكوه آغاز می كنم فریاد می كشم كه تركم گفتند چرا از خود نمی پرسم كسی را دارم كه احساسم را اندیشه و رؤیایم را زندگی ام را با او قسمت كنم آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود اما خدا به هر روشی که خودت صلاح میدونی کمکم کن که من هم به آرامش برسم، من خیلی نیازمندم: پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز برآنم که در كنار تو لنگر افكنم بادبان برچینم پارو وانهم سكان رها كنم به خلوت لنگرگاهت درآیم و در كنارت پهلو گیرم آغوشت را باز یابم استواری امن زمین را زیر پای خویش |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:54 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و درود به همه دوستان گل و یاران همیشگی ام مدتها بود اونقدر مشغله و گرفتاری روزمره داشتم که فرصت نداشتم سری به وبلاگم بزنم، اما امروز فرصتی شد که مطلبی جدید بنویسم در واقع امروز یه مسابقه داریم. دوست دارم بدونم کی میدونه شاعر این شعر کیه؟ منتظر جواب مسابقه هستمااااااااا چقدر تاریکند، گذرگاههای میان درختان در پارک کنار دریا چه اندازه زرد و روشن اند لامپ ها! چه آرامشی دارم کن از او با من سخن نگو، بیا و یک امشب نام او را مبر تو دلپذیری همدیگر را دوست خواهیم داشت قدم خواهیم زد من و تو بوسه خواهیم زد و پیر خواهیم شد ماه های سبکبال به سرعت خواهند گذشت، چون ستارگان سفید بر فراز سرمان |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 18:47 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
الهی و ربی من لی غیرک ( دعای کمیل) خدایا و پروردگارا، چه کسی غیر از تو دارم؟ الیس الله بکاف عبده (سوره زمر - 36) آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:37 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
با تشکر از محمد عزیز که همواره حامی من بوده و به من لطف داشته است از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد : · گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، · با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. · ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز. · شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. · زندگي شگفت انگيز است فقط اگربداني که چطور زندگي کني · مهم اين نيست که قشنگ باشي ، قشنگ اين است که مهم باشي! حتي براي يک نفر · مهم نيست شير باشي يا آهو، مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کني · كوچك باش و عاشق.. كه عشق مي داند آئين بزرگ كردنت را ، · بگذارعشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسي، · موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن، · فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 9:6 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:40 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||||||
|
|
|
|
|
اشکها میریزند، دلها می شکنند بی هیچ تقصیری
یکی از فرط فشار در کنار خیابان رگش را میزند اعتماد وجود خارجی ندارد، آدمها از سرکار گذاشتن و پیچوندن هم لذت می برند. اگر دم از دوستی و انسانیت و مهر و محبت بزنی، مسخره ات میکنند این است جامعه ای که در آن زندگی میکنیم. براستی به کجا چنین شتابان؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 0:2 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یکی از دوستانم شاعری رو معرفی کرد که خوندن شعرهاش خالی از لطف نیست. پابلو نرودا شیلیایی شاعری که اخیرا یک مجموعه از شعرهاش به فارسی ترجمه شده و خیلی هم طرفدار پیدا کرده تو را دوست دارم همانند بعضی چیزهای سیاه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:26 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک همچون گلوگاه پرنده ای هيچ کجا ديواری فرو ريخته برجای نمی ماند... که هر ويرانه نشانی از غياب انسانی است که حضور انسان آبادی است "شاملو" اگر در توانم بود |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:33 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
از عشق سخن های فراوانی به میان آمده و هزاران کتاب و شعر و ... به جا مونده. مدتی است کتاب درباره عشق ترجمه دکتر سید مهدی ثریا را میخونم که بالاخره دیشب تونستم تموم کنم. در انتهای کتاب، دکتر ثریا مثنوی فوق العاده زیبا و پر معنایی رو آورده که میشه گفت چکیده محتویات کتابه و به شکل زیبایی عشق رو توصیف میکنه. مثنوی بلندی است که من تو اینترنت نصفه دومش رو که عمق معانی در اون هست رو پبدا کردم. اگه فرصت کردم، بعدا نصفه اولش رو تایپ میکنم و آپلود میکنم. در ضمن اینجا لازم میدونم از علی که با معرفی این کتاب و امانت دادن به من، خیلی بهم کمک کرد تا درک بهتری از این مفهوم عشق پیدا کنم. امیدوارم شما هم از خوندن این شعر زیبا نکات لازم رو برداشت کنید: عشق کارش هست با هم آوری
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 8:18 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم تو را میبینم و میلم، زیادت میشود هر دم
به درمانم نمیکوشی، نمیدانی مگر دردم
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
که بر خاکم روان گردی، به گرد دامنت گردم
دمار از من برآوردی، نمیگویی برآوردم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم تو خوش میباش با حافظ، برو گو خصم جان میده چو گرمی از تو میبینم، چه باک از خصم دمسردم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 9:35 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
در نظر بازی ما بی خبران حيرانند من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند عاقلان نقطهء پرگار وجودند ولی عشق داند که در اين دايره سرگردانند جلوه گاه رخ او ديدهء من تنها نيست ماه و خورشيد همين آيينه می گردانند عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا ما همه بنده و اين قوم خداوندانند مفلسانيم و هوای می و مطرب داريم آه اگر خرقهء پشمين یه گرو نستانند وصل خورشيد به شب پره اعمی نرسد که در آن آينه صاحب نظران حيرانند لاف عشق و گله از يار زهی لاف دروغ عشق بازان چنين مستحق هجرانند مگرم چشم سياه تو بياموزد کار ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند گر بنزهتگه ارواح برند بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند گر شوند آگه از انديشهء ما مغبچگان بعد از اين خرقهء صوفی به گرو نستانند لینک آواز عشق داند استاد شجریان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 17:27 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
خدای من، مهربانترینم، میدانم دلت از من گرفته است، حق با توست، اصلا خوب نبوده ام، حس گیجی عجیبی دارم. اما میخواهم میخواهم خودم را رها کنم در آغوش گرمت، که آنرا هرگز از بنده ات دریغ نکرده ای وای بر من که به امید رسیدن به دامان بنده ات، خداوندگاریت را فراموش کردیم. از بندگانت بت ساختم، و تو همواره نشان داده ای که بت شکنی. آنچنان بت عشقم را شکستی تا بدانم و باور کنم تنها یک حقیقت، تنها و تنها تو شایسته پرستشی. آره خوب بهم نشون دادی که هیچ کس را در ذهنم خدا نکنم، هیچ کس را آنقدر دوست نداشته باشم که جای تو رو در ذهنم بگیرد. آن شبهایی که سر مست از همصحبتی با بنده زمینی ات، فراموشت کردم، بزرگترین جفا در حق خودم بود. خدایا بزرگترین اشتباهات زندگیم، حول و حوش همین مساله می چرخد و این همان کفر است. نیاز به محبت کردن و محبت دیدن ، مرا به آدمیانی دلخوش کرد که خود آنها فقط و فقط به حول و اراده تو بودند و آنگاه که اراده ات بر رفتنشان استوار گشت، در چشم به هم زدنی ترکم گفتند. خوب بهم نشون دادی که تنها و تنها تو، خدایا ببخشم که تنها چشم به بخشش تو دارم خدایا میخواهم خود را در آغوش سرنوشتی که تو برایم رقم میزنی رها کنم. اکنون من شادی دلم و خوشبختی ام را از هیچ کس جز تو نمیخواهم. اصلا میدونی چیه؟ میخوام تسلیم امرت باشم و از تو بخوام وبس. مگه خودت نگفتی ادعونی استجب لکم. من هم خوشبختیم رو از تو میخوام. میخوام لحظه به لحظه بیشتر دوستت داشته باشم. پس خدای من، ای بهترین و مهربانترینم، "رهـــــــــــــــــــــایم کن از این حس تنهایی" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 8:46 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
قاصدك! هان، چه خبر آوردی؟ از كجا، وز كه خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، اما، اما گرد بام و در من بیثمر میگردی. انتظار خبری نيست مرا نه ز ياری نه ز ديّار و دياری – باری برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس، برو آنجا كه ترا منتظرند. قاصدك! در دل من همه كورند و كرند. دست بردار ازين در وطن خويش غريب. قاصد تجربههای همه تلخ، با دلام میگويد كه دروغی تو، دروغ، كه فريبی تو، فريب. قاصدك! هان، ولی ... آخر ... ای وای! راستی آيا رفتی با باد؟ با توام، آی! كجا رفتی؟ آی ...! راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟ مانده خاكستر گرمی، جايی؟ در اجاقی – طمع شعله نمیبندم – خردك شرری هست هنوز؟ قاصدك! ابرهای همه عالم شب و روز در دلام می گريند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 12:27 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان عزیزم یه سوال دارم، در واقع یه نوع نظر خواهی آدمها تو مسیر زندگی به افراد مختلفی برخورد میکنند و از بین اونها به تعدادی دل می بندند و اصطلاحا عاشق اونها میشن. اولا بر مبنای یک نظریه علمی این تعداد بسیار محدوده. یعنی یک انسان درگیر رابطه عاشقی مدت دار به جز چند نفر نخواهد شد. حالا در انتخابهای عاشقانه دو نظریه وجود داره. نظریه اول که معتقد به جدایی جسم و روح در انتخابهای عاشقانه است، عشق نگاه اول را تنها و تنها انتخاب بر اساس جسم میدونه. یعنی انسانها صرفا از روی ظاهر و زیبایی طرف، دچار عشق نگاه اول میشن. و به مرور زمان که شناخت روحیات طرف انجام میشه، ممکنه به این نتیجه برسند که دچار اشتباه شدند. این نظریه بسیار رایج هست و بر مبنای این نظریه عشق نگاه اول که تنها از روی ظاهر بوده، طبیعی است که دچار مشکل شود. اما دسته دوم اعتقادی به جدایی جسم و روح ندارند. اونها اعتقاد دارند که وقتی انسان ناگهان یک حس عاشقانه نسبت به کسی احساس میکنه، فقط ظاهر فرد نیست که این حس را ایجاد میکنه، بلکه ترکیبی از ظاهر و روحیات فرد هست که باعث ایجاد حس میشه. در این نگرش، اصلا اعتقادی به اشتباه در انتخاب نیست. بلکه اعتقاد داره، انتخاب بر اساس لایه های درونی شخصیتی ما صورت میگیره. یعنی ما جذب به سمت کسانی میشویم که شخصیت م و روح و روان ما با اون هم سو هست. بطور مثال دختری که از یک منظقه متوسط و ضعیف به لحاظ سطح طبقاتی و اجتماعی با پسری آشنا میشه که ظاهری بسیار شیک و آراسته داره و اصطلاحا بسیار دخترباز هست، به خاطر شیرین کلامی و خوش صحبت بودن و یا اصطلاحا با حال بودن طرف هست که جذبش میشه نه ففقط به خاطر ظاهر آراستش. این پسر ممکنه بعد از اینکه کلی سوء استفاده کرد دختره رو رها کنه و بره، مثل دختران قبلی که تو زندگیش بودند. در این نظریه اعتقاد بر اینه که اشتباهی در کار نیست . بلکه انتخاب نتیجه شخصیت و طرز تفکر خود ماست. شما جزء کدام دسته هستید؟ خوب فکر کنید و نظر خودتون رو بهم بگین. منتظر نظرات شما دوستان هستم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 10:15 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
پرستش ای شب، به پاس صحبت دیرین، خدای را ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین ای شعر من، بگو که جدایی چه می کند ای آسمان، به سوز دل من گواه باش ای روشنان عالم بالا، ستاره ها آری، مگر خدا به دل اندازدش، که من آخر اگر پرستش او شد گناه من؛ عمری مرا به مهر و وفا آزموده است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 8:15 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
در ره رسیدن به عشق و آرامش، سخت ترین لحظات زندگی شیرین میگردند، سخت ترین معادلات زندگی حل میگردند. چقدر در پی رسیدن به این لحظات دویدم و باز هم... شاید هم اشتباه از من بود. از جایی شنیدم، که خوشبختی اون شادیهای کوچکی است که در مسیر زندگیمان بدان بر میخوریم. اما دریغ و صد افسوس که اکثرا، اونها رو رها کرده و در پی رسیدن به قله آرامش همه این چمنزار اطراف مسیر قله را از چشم خود دور کرده ایم و ندیده ایم.
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد شبی که ماه مراد از افق طلوع کند بود که پرتو نوری به بام ما افتد ملوک را چو ره خاک بوس این در نیست کی التفات مجال سلام ما افتد؟ چو جان فدای لبت شد خیال میبستم که قطره ای ز زلالش به کام ما افتد خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز کز این شکار فراوان به دام ما افتد ز خاک کوی تو هر دم که دم زند حافظ نسیم گلشن جان در مشام ما افتد به نا امیدی از این در مرو بزن فالی بود که قرعه دولت به نام ما افتد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 21:18 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
حتما شنیدید که میگن یک ساعت فکر کردن از صد سال عبادت برتر و بالاتره. خوب حالا من میخوام آزمونی را واستو قرار بدم که شماها را به فکر ببره. شاید این تفکر، شما را در شناخت خودتون کمک کنه. یه مدت پیش داشتم مجموعه خودشناسی دکتر شاه پرویزی را گوش میکردم. یه آزمون جالب رو ایشون سر کلاسش مطرح میکنه. این مطلب بر گرفته از همون مجموعه هست که واستون مطرح میکنم: ما چهار شخصیت متفاوت داریم. این چهار شخصیت عبارتند از: 1. شخصیتی که دیگران از ما می شناسند 2. شخصیتی که دوست داریم دیگران ما رو اونطور بشناسن 3. شخصیتی که خودمون فکر میکنیم هستیم 4. شخصیتی که واقعا هستیم. هر کدوم از این چهار شخصیت دارای مجموعه ای از ویژگیهای شخصیتی هستند که در کنار هم قرار گرفتن اون ویژگیها، اون شخصیت رو شکل میده. یه مثال بزنم تا بهتر مساله روشن بشه، یادتون باشه در مثل جای هیچ مناقشه نیست!!! دیگران مرا انسان باهوشی میدونن، من هم دوست دارم دیگران مرا آدم باهوشی بدونن، حتی خودم هم بر این باورم که آدم باهوشی هستم، اما خوب که در درونم به فکر میرم میبینم من همچین آدم باهوشی هم نیستم، بلکه بسیاری از مواقع آدم خنگی بودم اتفاقا جالب اینجاست که هر چقدر تفاوت این چهار بعد شخصیتی بیشتر میشه، درک و شناخت اونها سخت تر میشه. حالا یک خواهش ازتون دارم. لیستی شامل 10 الی 20 ویژگی شخصیتی تهیه کنید . حالا یه جدول 5 ستونی تهیه کنید و در ستون اول نام اون ویژگی و در ستون دوم تا پنجم معادل شخصیتی این چهار مدل را برای اون ویژگی بنویسید. نکته جالب اینکه پر کردن این جدول هر چقدر که به شخصیت چهارم پیش میرین سخت تر و سخت تر میشه. بخصوص ستون آخر، نیاز به ساعتها تفکر هست و شاید هم در بسیاری حالات دردناک هست که آدم با واقعیتهای درونش روبرو بشه. اگه سختتون هست حتما کتاب نیمه تاریک وجود رو بخونین، خیلی بهتون کمک میکنه، تا بتونین با حقایق درونتون روبرو بشین و نیمه تاریک وجودتون که همیشه سعی در مخفی کردنش داشتیم رو در آغوش بگیریم. این تمرین را با حوصله انجام بدین تا در مطلب بعدی در مورد اون با هم صحبت کنیم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:36 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و صد سلام، به دوستان مهربونم و همراهان همیشگی ام امروز فرصتی شد تا بحث جلسه قبل رو کامل کنم. مساله ای به نام شناخت حقیقت اینه که ما انسانها در تمام طول عمرمون بازیگران بسیار قهار نمایش زندگی هستیم که بر روی سن دنیا و در برخورد با آدمهای اطرافمون نقشهای متفاوتی را بازی میکنیم. نقشهایی که بصورت پویا و با توجه به بازیگر نقش مقابل در صحنه و نیز خیلی از پارامترهای دیگه تغییر میکنه. ما اونقدر نقش خودمون رو خوب بازی میکنیم که گاه خودمون هم یادمون میره که داریم نقش بازی میکنیم. حال چگونه میتونیم وقتی گاه از شناخت خودمون غافل موندیم، بخوایم دیگران را بشناسیم؟ این مساله از سخت ترین و پیچیده ترین مسائل زندگی بشر هست در واقع کسی نمیتونه به شما یه الگوریتم بده واسه اینکه طرف مقابلتون رو بشناسین، فقط چند hint میتونه به شما مثل هیوریستیک ها در طراحی الگوریتم کمک کنه، منم تو این مطلب دوست داریم یه سری از این هیوریستیک ها رو بهتون بگم 1. هر چقدر زمان تفکر و آگاهی جهت بروز رفتار در شخص بیشتر باشه، قدرت نقش بازی کردن طرف بالا میره و راه شناخت سخت و سخت تر. بذارین یه مثال بزنم، وقتی شما با یکی قرار دارین و او از صبح میدونه این قرار رو، فرصت کافی واسه چیدن سناریوی مد نظرش داره، حتی اونقدر فرصت داره که خیلی زیاد از خود واقعیش فاصله بگیره. پس مسلما وقتی میبینینش نمیتونین از شناختش مطمئن باشین. به بیانی، هرچقدر توی موقعیت های سورپرایز طرفتون رو قرار بدین میتونین شخصیت واقعی تری ازش ببینین. 2. گفتار و کردار، رویی ترین و ظاهرترین لایه شخصیت آدم به شما میرند. پس به حرف آدمها حساب نکنید خیلی، یعنی شخصیت رو از گفتار و کردارش نسازین، بلکه نیاز به نفوذ به اعماق و لایه های درونی شخصیت هست. 3. وقتی کار دل در میون باشه،، نا خودآگاه انسانها شخصیت واقعیشون رو تا حدود زیادی رو میکنن. یعنی انسانها در انتخابهای عاشقانشون، باز هم تاکید میکنم عاشقانه شون، شخصیت اصلیشون رو نمایش میدن، چون اصلا توان ایفای نقششون بسیار افت میکنه. پس آدمها را در انتخابهای عاشقانش بشناسین، این که کی ها را انتخاب کرده، به کی علاقه مند شده، حتی دوستای صمیمیش چه افرادی هستند( فقط صمیمی ها) 4. سعی کن شرایط واقعی رو سیموله کنین. یعنی سعی کنید طرفتون را در شرایط سخت قرار بدین و اونجا عکس العملش رو ببینین. بسیاری از افراد، دوره شناختشون همش موقعیتهای خوبه، مثلا رفتن به سینما، پارک، رستوران، کافی شاپ. اینها هیچکدوم یک چالشی رو واسه فرد ایجاد نمیکنه که ناچار باشه از لایه سطحیش بگذره و به عمق شخصیتش بره. معمولا وقتی زمان با هم بودنها به یک موقعیت بسنده میشه، هرگز آدمها از نقششون خارج نمیشن. اما مسافرت، اردو و از این برنامه ها اگه امکان پذیر باشه، شناخت رو فوق العاده قویتر میکنه. واسه همینه که حتی توی دین ما هم تاکید شده، انسانها را در مسافرت بشناسید. فعلا بحث رو همینجا نگه میدارم. ولی این موضوع همچنان ادامه دارد. منتظر نظرات گرم و صمیمی شما هستم و البته انتقاداتتون |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:53 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان عزیز و نازنینم از اینکه یه مدت، نوشتن مطلب جدیدم به طول کشید، ازتون عذر میخوام، آخه راستشو بخواین یه کم گرفتار بودم این مدت. دیروز توی تاکسی نشسته بودم و به رادیو گوش میکردم. مجری برنامه سوالی را مطرح کرد و از مخاطبان خواسته بود با sms نظرشون رو بگن. سوال حول محور خلف وعده های پسر و دختر در هنگام خواستگاری بود. اکثر پسرها و دخترها در هنگام خواستگاری شروع به خالی بندی میکنند، هزاران ادعا و تواناییهای دروغین خودشون را به خورد طرف مقابلشون میدن. حتی گاهی وقتها مردها که خودشون را مدرن میخوان جلوه بدن و به قولی کم نیارن، حرفهایی میزنن که حتی واسه خودشون هم مثل روز روشنه که اونکار را نمیتونن و نخواهند کرد. مثلا مردی را در نظر بگیرید که روز خواستگاری به همسرش میگفته:"عزیزم، حیف اون دستهای لطیفته که بخوای باهاش غذا درست کنی و ظرف بشوری، من نمی ذارم دست به سیاه و سفید بزنی، من یه همراه میخوام و میخوام که تو همسفر جاده خوشبختی باشیم. اصلا غذا درست کردن و ... برام اهمیتی نداره". اما همین مرد هنوز یک ماه از زندگیش نگذشته که وارد خونه که میشه، کتش را به یه سمتی میندازه و میگه "خانم، پس اون شام چی شــــــــد؟" شما به من پاسخ بدید که چرا؟ چرا همه چیز صورت زیباش رو بعد از ازدواج از دست میده؟ اما از این بحث که بگذریم، میخوام یه مساله رو باز کنم تا راجع بهش با هم حرف بزنیم که شاید بی ارتباط به بخش اول حرفام نباشه. "مساله ای به نام شناخت" نمیدونم چه تعدادی از شما با من درس طراحی الگوریتم داشتین یا اون درس رو خوندین، اما اگه یادتون باشه اونجا روشهای مختلف حل مساله یکی یکی بیان میشه. اما این چه ربطی به بحث ما داره؟!! یه خورده صبر کنید میفهمید. ما آدمها در برخورد با همدیگه و در روابطمون به دیگران یه سری اهداف رو دنبال میکنیم، یکی دنبال یه هم صحبت میگرده، یکی دنبال کسی که باهاش بره پیک نیک، یکی میخواد با طرف مقابلش ازدواج کنه و ... خلاصه با یه پیش زمینه ای و یک سری اهداف قدم به رابطه ای جدید با فردی جدید میگذاریم. به نظر من همه زیبایی رابطه که گاه فراموش میکنیم و از اون غاقل میشیم، شناخت هست. شما باید طرف مقابلتون رو بشناسین. اما شناخت یعنی چی؟ چه جوری؟ فرض کنید من واسه شما معمایی طرح میکنم. جذابی معما در چیه؟بی شک جذابیت در چالشیست که جهت حل مساله در ذهن ایجاد میشه و اصولا مساله ای که چالشی در ذهن ایجاد نکنه، هیچ جذابیتی برای حل کردن نداره. حالا اگه شناخت طرف مقابلمون رو به عنوان یک مساله در نظر بگیریم، تنها در صورتی این شناخت و مسیر شناخت واسمون جذابه که چالشی جهت شناختن طرف مقابل در ذهنمون وجود داشته باشه. آدمهایی موفق به حل مساله میشند، که از سختی مساله گله نمیکنند، غر نمی زنند، و واکنش منفی نشون نمیدهند. بلکه علاقه مند میشند، درک بهتر و کاملتری از طرف مقابلشون پیدا کنند و با روحیه ای شاد وارد فاز شناخت میشوند. اما اکثرا در اینجای کار مسیر شناخت رو اشتباه میریم. یکی میگه مساله من فلانه، یکی میگه بهمانه، یکی میگه این آدم شناختنش سخته، یکی هم خودشو گول میزنه و فکر میکنه شناخته در حالیکه هیچ چیز از طرفش نمیدونه "پرواز اعتماد را با هم تجربه کنیم وگرنه میشکنیم بالهای دوستی را" اعتماد به اعتقاد من، یعنی دل سپردن به شناخت. اکثر آدمها تنها وقتی اکثر شخصیتشون رو رو میکنند که اعتماد فضای حاکم بر رابطه را پر کرده باشه. و یا به عبارتی استرس شدن و نشدن رو نداشته باشند. فعلا میخوام بیشتر همگی راجع به این موضوع فکر کنیم. منتظر پاسخها و نظراتتون هستم. در ضمن من همیشه همه نظراتتون رو میخونم و جایی که نیاز کنم پاسخی نیاز هست حتما میدم. شاد و سربلند باشید ( این موضوع ادامه دارد) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 14:39 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
به نقل از دوست همیشه مهربانم علی: شاد زی با سیه چشمان شاد که جهان نیست جز فسانه و باد باد و ابر است این جهان، افسوس باده پیش آر، هر چه باداباد حالا یه سوال: اگه گفتین بین این دو جمله چه تفاوتی هست؟ خدایا من به جز تو کسی را ندارم خدایا چون من تو را دارم به هیچ کی نیاز دارم به نظرم با پاسخ به این سوال یه بحث قشنگی رو ایشاله باز میکنم در ضمن من هم دارم به شادی میرسم، چون اعتقاد دارم شادی حق ماست و هیچ کس و هیچ چیزی اونقدر ارزش نداره که بخاطرش شادی رو بر خودمون حرام کنیم!!! شاد باشید و پیروز |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 8:40 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
یا ارحم الراحمین، ای مهربانترین مهربانم، سخت احساس کمبود مهر و محبتت را میکنم.
میدونی یاد چی افتادم؟ یادمه تو قرآن بندگانت رو فراموش کار میدونستی. اونها وقتی مشکلی دارند دست به دامنت میشن و تا مشکلشون حل میشه یادشون میره همه چیزو، اصلا فراموشت میکنن. منم شدم از اون بندگانت. چی بگم خدا جون، شرمندتم، شرمنده
خدا جون، این روزها خیلی بهت نیاز دارم. حس میکنم تو این مدت اصلا خوب نبوده ام. میدونم هر لحظه این احتمال داره که طناب اتصالمو پاره کنی و منو تو گمراهی مطلق تنهای تنهایم بگذاری خدا جون، تو چرا منو اینقدر حساس آفریدی، چرا خشونت و بد اخلاقی را بهم یادندادی، چرا منو اونقدر ضعیف خلق کردی، که با یک نسیم پاییزی پژمرده شدم؟ چرا؟ خدا جون از این همه به قولی معصومیت یا به قولی سادگی خسته ام، خیلی هم خسته ام، اصلا نمیخوام همه بهم بگن چقدر خوبم!!!
خدایا، به همه بزرگی و عظمتت، به همه جاه و جلالت قسمت میدم که توانی بهم بدی که راحت تر درد روزگار را تحمل کنم. قدرتی بده که بپذیرم آنچه را که نمیتونم تغییرش بدم و عمرم رو سر تغییر تقدیر نگذارم.
اصلا خدا جون، الهی قربونت برم، مگه محبت کردن بدددددددددددددددده؟ مگه خودت بارها و بارها تو قرآن نگفتی، همدیگه رو دوست داشته باشیم؟ پس چراااااااااااا؟؟؟ پس چرا اونی که بیشتر محبت میکنه، انگ سادگی و خریت می خوره تو این جامعه؟ اصلا اگه اینجوریه، چرا دلمو از سنگ نیافریدی؟ چراااااااااا؟؟؟
"ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شبزندهداریام با او بگو چه میکشم از درد اشتیاق شاید وفا کند بشتابد به یاریام ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک من با او بگو که مهر تو از دل نمیرود هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاکِ من ای آسمان به سوز دل من گواه باش کز دست غم به کوه و بیابان گریختم داری خبر که شب همهشب دور از آن نگاه مانند شمع سوختم و اشک ریختم" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:14 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم تنگه برای گریه کردن، کجاست مادر کجاست گهواره من
همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت حقیقی و راست هر وقت این ترانه رو میشنوم، یه حس عجیبی بهم دست میده. احساس نیاز به تنها کسی که بی احساس نیازی، بی هیچ چشم داشتی، عاشقانه دوستم می داشته است. همیشه عاشقانه محبتش را نثارم کرده است. اصلا واقعیت اینه که هیچ کی جز مادر نمیتونه اینجوری محبت کنه. میخوام یه خورده تو وبلاگم با مامانم حرف بزنم کجایی مادرم، عزیز تر از جانم، که میخواهم خودم رو تو آغوشت رها کنم و از دردام بگم تا آروم بشم. یادته؟ حتی اون موقع ها که بچه بودم، تنها تو بودی که همیشه حرفامو میشنیدی، همیشه درد دلم رو گوش میکردی مامان مهربونم یادته؟ یادته ۹ سالم بود و چون حس مدرسه رفتن نداشتم، تو اتاق کنجی خونه قایم شدم. وای که چقدر حرص خوردی و صدام زدی ولی من شیطون اصلا جواب ندادم. اما بعد از یه ساعت که پیدام کردی، باز هم تنها گرمی دستای مهربونتو حس کردم که منو به مدرسه می بردی. یادم نمیره چطور جلو معلمم از من حمایت کردی. مامان مهربونم، دلم خیلی برات تنگه، خیلی باور کن همین حمایت بیدریغت بود که منو تو درس و مدرسه و دانشگاه موفق کرد. مامان، پسرت تو این یکی دو سال خیلی در حقت بدی کرده، خیلی مادرم، من هیچوقت اشکهای تو رو وقتی بخاطر مشکلات من بر گونه هات رها میشد یادم نمیره. مامانم، بهترینم، منو ببخش. من خیلی سعی کردم اما همیشه پر از درد سر بودم، منو ببخش ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 17:26 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
تابستان گذشته، همایون پسر استاد شجریان، کنسرتی را در تهران به همراه گروه دستان برگزار کرد. در بخش دوم کنسرت، تصنیفی حماسی توسط همایون اجرا شد که اشک را از چشمان بسیاری از کسانی که در سالن حضور داشتند سرازیر کرد. شعر و لینک این تصنیف رو واستون میگذارم. البته اینو هم یادآور میشم که این کنسرت در قالب دو سی دی هفته پیش به بازا اومد. آلبومهای قیژک کولی و خورشید آرزو. توصیه میکنم حتما بگیرین و از صدای دلنشین همایون که بی شک رگه های زیادی از صدای استاد شجریان رو به همراه داره لذت ببرید: وطن! وطن! نظر فکن به من که من سپاه عشق در پی است شرار و شور کار ساز با وی است کنون به گوش میرسد من این سرود ناشنیده را به خون خود سرودهام [نبود و بود برزگر را چه باک اگر برآید از زمین هر آنچ او به سالیان فشانده یا نشانده است] وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان که من پرندهای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو به دوردست مه گرفته پر گشودهام لینک تصنیف:http://www.umahal.com/song/35933.htm |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 15:0 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلامی مجدد به همه شما همراهان و دوستان مهربانم ضمن تسلیت به مناسبت شهادت پیشوای اول ما شیعیان و با آرزوی استفاده مفید از این شبهای گرانقدر قدر بحثم رو در مورد خوشبختی ادامه میدم اولا از همتون بخاطر نظرات خوبتون ممنونم. امروز چیز جالبی واستون آماده کردم. از ۲۵ نفر در سراسر دنیا میپرسند خوشبختی چیست؟ اونها جوابهای کاملا متفاوت و جالب به این سوال داده اند. بیاین با هم بخونیم و ببینیم چی گفتن: ۱. نفر اول: خوشبختی اینه که اگه یه عکس MRI از مغز دخترت بگیرن، هیچ نشانه ای از تومور نباشه!!! بعد از 33 مرحله پرتو درمانی، 4 عمل جراحی و بینهایت دعا و تضرع به درگاه خدا، الان دخترم somer نشانه ای از تومور در مغزش دیده نمیشه. من خوشبخت خوشبختم 2. نفر دوم: خوشبختی وقی بدست میاد که در هر بخشی از زندگی بیش از کفایت داشته باشی:ایمان کافی، روابط کافی، به لحاظ بدنی، روحی و احساسی بیش از حد کفایت قوی بودن 3. نفر سوم: خوشبختی یعنی اینکه با خودت و دنیا در صلح و آرامش باشی و قتی به دست مباد ک ه مغز، جسم و روحت هم کوک باشند. اتفاقی که وقتی به شانس واگذارش کنی به ندرت به دستش میاری و اگه با قصد و تعمد دنبالش باشی، همیشه همراهته. 4. نفر چهارم: دیدن خنده بر چهره فرزندانم و اینکه بدونم من بوده ام که این وضعیت را برای آنها فراهم کرده ام. 5. نفر پنجم: خوشبختی یعنی اینکه نقش مشوق و مسئولیت پذیری که برای دخترم ایفا کردم تا او خودش بتونه سونوشتش رو ایجاد کنه و نه به امید دیگران. دیگران حداکثر به اندازه یک هدیه ارزشمند هستند و بس. 6. نفر ششم: خوشبختی یعنی اینکه قادر به انجام دادن کاری برای کسی باشی بی آنکه انتظار و نیاز به جبران داشته باشی. 7. نفر هفتم: احساسی که از بهتر شدن دائمی و همیشگی به من دست میدهد همان احساس خوشبختی است 8. نفر هشتم: خوشبختی یعنی آنکه آرام بر صندلی جلوی ایوان تکیه دهی و رقص باران را ببینی و مشاهده کنی که چگونه طبیعت شادمانه وفور نعمتش را به تو ارزانی میدارد. 9. نفر نهم: خوشبختی احساس گرمایی است که در عمق وجودتون شروع میشه، به سمت قلبتان گسترش پیدا میکنه و به بیرون از طریق لبها و چشمان کسی که میشناسید بازتاب پیدا میکند. هدیه خوشبختی، فرار بودن قابل لمس است. شما نمیتوانید به دنبال خوشبختی بگردید، بلکه خوشبختی نتیجه انتخابهای شما در طول زندگیست. نفر دهم: خوشبختی یعنی پا برهنه در چمنهای مرطوب قدم زدن، خندیدن و شاد بودن وقتی دیگران به شما مینگرند، وقتی خورشید گرم بر چهره شما میتابد و این احساس را داشتن که عاشقانه همه ویژگیهایتان را دوست دارید. نفر یازدهم: خوشبختی یعنی آزادی، سلامتی و این شانس را داشتن تا بتوانیم کارهای بزرگی برای خودم و دیگران انجام دهیم. نفر دوازدهم: خوشبختی یعنی احساس لذت از عطر باران بهاری، بوسیدن طلوع خورشید صبحگاهی و در آغوش گرفتن نسیم آرامش بخش پاییزی نفر سیزدهم: در کمال آرامش بودن با خودم و کسانی که در کنار من هستند و قادر باشیم تا بی هیچ قید و شرطی عشق را بدهیم و دریافت کنیم. نفر چهاردهم: شادی واقعی که از قلب سرچشمه میگیرد و ربطی به شرایط و موقعیت فعلی ندارد. نفر پانزدهم: با شادی بیدار شدن، پریدن از روی همه موانعی که در طول روز بدان میرسیم، تشکر کردن از خدا به خاطر هر آنچه که به ما داده است و بالاخره رفتن به رختخواب و سراسر رویاهای شیرین دیدن نفر شانزدهم: حالت غایی احساسی کاملا آگاهانه که حواس پنجگانه با هم یکپارچه میشوند به خالصترین فرم عشق بدون رویا و واقعی. خوشبختی حاصل بخشش است نه فراموشی نفر هفدهم: دانه ای که خدا در قلب همه ما کاشته است، و ما بایستی در تمام طول عمر خود یاد بگیریم آنرا رشد دهیم و به گلی بسیار زیبا تبدیل کنیم. آنهم با یادگرفتن عشق ورزیدن به همدیگر نفر هجدهم: خوشبختی ایستادن زیر باران و حس کردن قطره قطره باران الهی است. این که بدانیم هر قطره باران اشکی از خداوند بر سر ما نیست بلکه قطره ای از عشق بیکران و جاودان اوست به ما. نفر نوزدهم: خوشبختی شنیدن صدای جالب فکس مردی است که میگفت فکس شما در حال ارسال است. فکس شما واقعا در حال ارسال است!!! نفر بیستم: خوشبختی نشستن بر روس صندلی راحتی تابستانیم هست و دانستن اینکه من با ارزشم. حتی وقتی دو داستان بی نظیرت توسط ویرایشگران مردود شده باشد. وقتی کتابم توسط یکی از بزرگترین ناشران رد شد، به خودم گفتم من فقط با یک ناشر خیلی بزرگ به مشکل خوردم. اما من میتوانم در مقیاسی پاییتنتر و با ناشری دیگه کارم و چاپ کنم. نفر بیست و یکم: خوشبختی داشتن کفشهای راحت و مناسب است نفر بیست و دوم: خوشبختی یعنی اینکه نام شما در مراسم ترحیم اعلام نگردد!!! نفر بیست و سوم: خوشبختی بدست آوردن لبخندیست که از بخشیدن بزرگترین دندان کوسه ای که تاکنون بدست آورده اید میبینید. نفر بیست و چهارم: دانستن اینکه که هستیم و با خود آشتی کردن همان هوشبختی است نفر بیست و پنجم: سرمستی ما از نور به زیبایی که میخواند: سرور خداوند. نظر شما چیه؟ منتظر جوابهای شما هستم. این مطلب باز هم ادامه داره |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:38 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلامی دوباره، اینبار گرم گرم، اصلا دیگه میخوام سرد ننویسم بهتره صحبتم رو با یه سوال شروع کنم. به نظر شما چه اتفاقی اگه بیفته شما احساس خوشبختی خواهید کرد؟ قبولی تو امتحان ارشد؟ ازدواج با فلان شخص؟ راه انداختن شرکت و بیزینس؟ رفتن به خارج از کشور؟ خریدن فلان خونه یا ماشین؟ به این سوال خوب فکر کنید. شاید خیلی ها که الان این نوشته رو میخونین دانشجویین. اون سالی که کنکور داشتین رو یادتون میاد. همه خوشبختی و آیندتون رو توی قبولی دانشگاه میدیدید. اما آیا بعد از چند سال از اون ماجرا آیا هنوز هم همون احساس رو دارید. خیلی ها سالها با سختی و مشقت زیاد به قصد خارج شدن از ایران مهاجرت یا پذیرش تحصیلی گرفتند و رفتند. به این امید که خورشید سعادت در سرزمین آزادی واسشون طلوع کنه. اما بعد از مدتی که از رفتنشون میگذره اگه ازشون بپرسین، تنها چند درصدشون از اعماق وجودشون احساس خوشبختی میکنند. من به ابراز ظاهری خوشبختی کاری ندارم. اون حس درونی رو میگم وگرنه مطمئنا کسی که سالها واسه رفتن زحمت کشیده هرگز به زبان نمیاره که خوشبخت نیست. سالها همه کاری کردم تا بفهمم خوشبختی کجاست و چگونه به دست میاد. همیشه دنبال یه عامل بیرونی بوده ام که خوشبختم کند. فردی یا چیزی یا اتفاقی. نظر شما چیست؟ خوشبختی چیه و چطوری به دست میاد؟ منتظر نظرات شما هستم البته این داستان ادامه دارد... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 10:10 توسط عباسعلی دهقان
|
|
||