تبليغاتX
یادگار دوست
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

سلام.یک بلاگر باید مخفی باشه اما...

 

 چند وقته اینجا و از امروز هم اینجا می نویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 10:41  توسط آتش یخزده  | 


پایان آتشی که یخزده بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 11:46  توسط آتش یخزده  | 

چشم هایم را بسته ام و این روزها را، یکریز زندگی میکنم. روزهایی که می گذرند، بی آنکه به کام من باشند.در خلوتم، هر چه تحمل است، بالا می آورم. بودن آدمها در زندگیم خالیست. بودن خیلی ها. و بودن تو از همه بیشتر.نامت را می گذارم میان ممنوعه ها. میان نداشته ها. دیگر دلم حق ندارد سراغت را بگیرد. هر وقت بی طاقتی کند. نهیبش میزنم.
هر روز که می گذرد، دستهایم را خالی و خالی تر میبینم. تنها چیزی که آرامم می کند این است که در این تنهایی، تنها نیستم. همه تنهایند، کمتر یا بیشتر.
رفتن ها قانون زندگیند و من می پذیرم. بی آنکه گله کنم. دیگر می دانم که آدمها، هیچ یک از آدمها قابل تکیه کردن نیستند. خیلی وقت است که عادت کرده ام به بدرقه کردن تمام کسانی که خیلی دوستشان دارم.
نگران من نباش. من خوبم، با طاقت سنگ. فقط دعا کن خدا باشد، من تحمل می کنم. فقط کاش خدا باشد و اشک هایم را ببیند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 15:18  توسط آتش یخزده  | 


اصلا می دانی چیست، من عاشقی نمی دانم. دوست داشتن هم بلد نیستم. خسته شدم از ناز خریدن های بی حاصل. خسته شدم از بس قربون صدقه چشمانت رفتم. که چی؟ که بگویی هوی چی چی میگی؟
هنوز هم ته مانده ای از غرورم باقی است. خیلی خسته ام. از دوست داشتنی بدون بازخورد.
ای شاه خوبرویان تو را به خیر و ما را به سلامت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:30  توسط آتش یخزده  | 

هر شب که می خوابم با خودم فکر می کنم، فردا روز بهتری است. حتما روز بهتری است. ولی مصیبت اینجاست که این بهتر بودن را نمی توانم تعریف کنم.

در برزخ گیر کردم. میان سنت و مدرنیته، نسبی یا مطلق بودن اخلاق. اعصابم خرد است. آویزان ِ آویزان. در برخوردهای روزمره ام با مردم می مانم. خیلی سخت است برای من مطابق سلیقه دیگران رفتار کردن. تظاهر به معتقد بودن به اصولی که برایم بی پایه است. شانه هایم را بالا می اندازم و می گویم چه اهمیت دارد که این مردم دور و برم راجع به من چه فکر می کنند، نظر اینها چه تاثیری دارد و کار خودم را می کنم. ولی کسی یواش می گوید باور کن که تاثیر دارد، گاهی همان می شوی که همه می بینند. راست می گوید، ولی من باز هم گوش نمی کنم. درست ده سال است که تصمیم گرفته ام همه چیز را خودم تجربه کنم. بارها  و بارها سرم به سنگ خورده است و آدم نشده ام. مادرم می گوید دیگر امیدی به آدم شدنم ندارد. چه اهمیت دارد. من کار خودم را می کنم.

 اکثر آدمهای دور و برم مرا دوست ندارند .من هم.

 آدمهای دور و برم حوصله ام را سر میبرند. این که دو ساعت در مورد خاکسپاری فلان خواننده حرف می زنند، وقتی  با شور و حرارت در مورد جیره بندی بنزین صحبت می کنند وقتی در مورد کفش جدید و مدل موی فلان دختر و هزار مزخرف دیگر اظهار نظر میکنند، حالم را بد می کند.

 تنهایی را ترجیح می دهم.

گاهی، عصرها تنها میروم آفریقا. خودم را قهوه مهمان می کنم و کتاب می خوانم. گاهی در پیاده رو که راه میروم شروع می کنم گوش کردن به آدمها تا از حرفهای آدمها چیزی بنویسم. گاهی در اتاق خودم را حبس می کنم، زل میزنم به گوشه ای و به تو فکر میکنم که در سرت چه می گذرد. نقاشی را هم دوست دارم. استاد نقاشی به من امید دارد، میگوید رنگها را خوب می سازم و با حوصله کار میکنم. 

استاد نقاشی آدم خوبیست ولی از اینکه نقاشی مدرن را قبول ندارد دلخورم. ...

روزهایم این طوری تمام می شوند. بی آنکه رستگار باشم یا سیه روز.  می دانی، گاهی در برزخ بودن هم به اندازه دوزخی بودن تحمل ناپذیر می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 23:30  توسط آتش یخزده  | 

آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را
«مولانا»
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:31  توسط آتش یخزده  | 

آدمها اذیتم می کنند. با حرفهایشان با نگاهشان. و دلم ریز ریز می شکند. خوب که نگاه که می کنم می بینم، من شایسته این همه نفرت نبوده ام.

هیچ کس نفهمید، من چه کشیدم، چه بلایی سرم آمد. دلم می خواست با کسی حرف بزنم، توی بغلش گریه کنم. هیچ کس نبود. حتی نگاهی نبود که دلداریم بدهد.

پشت می کنم به تمام دنیا، به آدمها...

با همه  لج می کنم. با مادر، با خودم، با آسمان.

 انگار که یک دفعه چشمانت را باز کنی و ببینی همه راه را اشتباه آمدی. من آگاهانه اشتباه کردم لجوجانه با بی تفاوتی تمام. و انگار می خواهم تمام راه را اشتباه بروم.

لج می کنم با تمام دنیا،

می نشینم میان تنهایی سرد و تاریک،با بغض بی قرار، پوست می اندازم. گذشته مثل بختک می افتد به جانم. دیگر اشک هم مدد نمیکند، پوست می اندازم. ترک میخورم بزرگ می شوم.

چه قدر گم شده ام. چه قدر دور شده ام. از چه نمیدانم. شاید از خودم. ای کاش من هم به «کم» ها راضی می شدم. آنوقت شاید اینقدر حالا نشکسته بود. کاش دلخوش کرده بودم به دغدغه های کوچک.

اگر مُردم فردا، دلم می خواهد همه بدانند من دوستشان داشتم. ای کاش کمی غیرت داشتم...

 

 گر بدین سان باید زیست پست،

 من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم،

 بر بلند کاج خشک کوچه بن بست...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 20:35  توسط آتش یخزده  | 

یادت است وقتی بچه بودم تو مرد میانسالی بودی . کت و شلوار قهوه ای برتن، با ریشهای مرتب و پیراهنی که تا آخرین دکمه یقه بسته بودی. شبیه حاج مداح متولی مسجد محله مان. نشسته بودی آن بالا مراقب کارهای ما بودی. مراقب بچه ها، که مبادا بمبهای صدام بریزد روی سرشان و گاهی حواست پرت می شد، مثلا یک شب خانه ی سمانه، دختر همسایه مان، خراب شده بود و مادر الکی گفته بود که آنها از شهرمان رفته اند؛ آنروز اولین بار بود که از دستت عصبانی شدم. آخر خدا هم اینقدر بازیگوش؟
من نفهمیدم تو که آنقدر حواست به کارهای ریز و درشت همه ی آدمهاست و اگر ما دروغ می گفتیم سنگمان می کردی، چرا حال صدام ِ نامرد، را نمی گرفتی.
بعد که بزرگتر شدم فهمیدم که تو صورت نداری مثل هوا؛ هستی ولی پیدا نیستی. یکروز پدر قصه آدم و ابلیس را گفته بود. من اینقدر کفری شدم از دست شیطان و کمی هم از دست تو؛ آخر نفهمیده بودم که چرا گذاشته بودی شیطان تا آخر دنیا انسان را فریب بدهد.
دیگر خیلی حواسم به کارهایم بود و سنگینی آن دو فرشته که اعمال ما را می نوشتند، روی شانه هایم احساس می کردم.
تو اشاره می کردی درختان غرق در شکوفه می شدند. برف ها آب می شدند.اشاره می کردی باران میزد.خیلی کارها بلد بودی.همه ی کارها را بلد بودی.
گذشت و گذشت و من خیلی چیز ها را نمی فهمیدم.
نمی فهمیدم در سرت چه می گذرد.
و قتی مادر بهناز سرطان گرفت و بیمار بود، بهناز هر روز می آمد خانه ما تا بازی کنیم، هی بهانه می گرفت و گریه می کرد؛ خیلی دلم می سوخت و وجدانم درد می گرفت که من مادرم سالم است و مادر او نه. اصلا نفهمیدم فرق من با او چیست که مادرش اینقدر سخت بیمار است! مگر همه ی چیزها دست تو نبود؟!! روز عاشورا آنقدر دعا کردم، آنقدر گریه کردم که مادرش خوب شود. یکماه بعد مادر بهناز مرد. تو هم حتما آنروز چشمهای بهناز را دیدی، دستان کوچکش را که چه طور بر خاک مادرش چنگ میزد. من آنقدر شاکی شده بودم از دستت که سرت داد زدم. از مادر بزرگ که پرسیده بودم، سرش را رو به آسمان گرفت و آرام گفت: کارهای خدا بی حکمت نیست، مادر جان...
باور کن مادر بزرگ آنروز آبرویت را خریده بود. مادر بزرگ ستار العیوب بود. من هم که دست گل به آب می دادم به مادرم نمی گفت.
گذشت و گذشت و تو هنوز پروردگار مهربان من بودی، پروردگار انارهای ترش و شیرین، پروردگار اردک هایی که بالهایشان چرب بود و در آب خیس نمیشد. پروردگاری که ماهی ها را آفریده بود.
پروردگاری که دیگر اسم بازیگوشی هایش حکمت بود.

ادامه دارد...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 18:38  توسط آتش یخزده  | 

فکر می کردم گم می شوی در حجم عظیم زمانی که گذشته بود. فکر می کردم که قصه ات تمام می شود در همین حوالی. اما دیروز فهمیدم که خیالت جاودانه است. فهمیدم که زمان تو را حل نکرده است. که زخم کهنه خوب نمی شود، عادت می شود.

می دانی  بودنت در زندگی من همیشه خالی بوده. چه آنوقت که نمی شناختمت، چه آنوقت که شناختمت. همیشه نبودنت را فریاد زده ام. نبودن کسی را که با او قسمت کنم زیبایی ها را. که با او قسمت کنم زخم ها را.

خیلی زود رفتی. همیشه نبوده ای.

باور نمی کنند اگر بگویم حضور فیزیکی ات در زندگی من سه، چهار ساعت بوده. و همین چند ساعت چه طور  تمام زندگی ام را تکان داد. همیشه حسرت آنروز به خصوص را می خورم. همیشه و چشمانم غرق اشک می شود. آنروز به خصوص...

 باور نمی کنند اگر بگویم ترا چرا و چه طور می خواستم. باور نمی کنند اگر بگویم، بزرگترین رویایم این است که سینما پارادیزو را با تو ببینم. خنده دار است نه. که رویای عاشقانه کسی این باشد...

باور نکردند، تو که باور می کنی، بس است.

نوشتم که بگویم هیچ وقت تمام نمی شوی، که هر روز خاطراتت را با خود بر دوش می کشم. که

 در نبودنت سرم را فرو میبرم در کلمات کتابها، که حفره های تنهایی با صدای شاملو پر می شود.

بی خیال ِ اشکهایی که برای تو می ریزند.

 

پ.ن: چرا من شراب ِ تلخ ِ مرد افکن ندارم؟؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 9:3  توسط آتش یخزده  | 

خداوندگارا!
خواب مستی ات را پایانی نیست؟
عروسکت خسته است از این بازی
طاقت زده است،
می فهمی؟
بعید می دانم!

***
ظلمات این شبها را پایان نیست؟
تنهایی بی انتهایمان را،
اینهمه دلزدگی را،
پایانی نیست؟

بیدار شو،خداوندگار من!
بیدار شو.
پاسخی ده ، خدا را !
شایسته اینهمه دردی که عروسکت
کشیده است.

بیــــــــــدار شو...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 12:15  توسط آتش یخزده  | 

روزها به تو دچارگشته اند.
بزرگ می شوم در این همه نبودنت.
صبوری می کنم
اما
فراموش نه.
شانه هایت که دیگر نیست برای فرو ریختن هق هق.
ترک بر می دارم
خرد می شوم
زیر بار این همه نداشتنت
میشنوم:
صدای خرد شدنی که همیشه با من است.
میان پیچ در پیچ سطور
در خیابان هایی که به هیچ میرسند .

این روزها همیشه
صدا را می شنوم
وقتی که زانوانم را در آغوش می گیرم.
وقتی که لبخند می زنم.
وقتی دراز کشیده ام.

میان انبوه این هیاهو
یک صدا را بلند می شنوم.
صدای له شدنم
در انزوا

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 10:18  توسط آتش یخزده  | 

عشق، حجم گرم لبهای توست.
وسوسه، تمنای آغوشت.
درد، دوری دستانت.
خیال یعنی تو
خلوت یعنی تو
پنــــاه یعنی تو
عــلاج یعنی تو
گنــاه یعنی من

دورت کرده ام از قرابت آسمان،
آنجا که تو بوده ای
کبوترم.

عـــلاج یعنی تو
گـــناه یعنی من.



+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 11:32  توسط آتش یخزده  | 

آخ که چه قدر خشه تماشای بلند بلند خندیدن آدمایی که پُر دوسشون میداری....خیلی خشه.
بخند نگارم مخــــــــــــــــــــور غم. بخنــــد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 14:31  توسط آتش یخزده  | 

 

 در توهم این که بهار بیاید و جوانه بزنم،

 و اردیبهشتی که به پایان میرسد،

 تا باور کنم  شکوفه بر شاخه ی خشکیده نمی نشیند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:15  توسط آتش یخزده  | 

 

 

کسی مرا یادش نمی ماند.

کم رنگ و کمرنگ تر میشوم.

خشک می شوم.

تمام می شوم.

 

و تو با خونسردی می گویی:

Next Plz!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:49  توسط آتش یخزده  | 

اپیزود اول:

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون،

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند سیحون

 

چه دانستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم؟

 

اپیزود دوم:

ماه هاست که من هستم و این پنجره.با آسمانی که گاه خاکستری بوده است ، گاه باریده است و این روزها نیلی است.ماه هاست از این پنجره عبور  بی وقفه روزها را دیده ام، گذران سه فصل پاییز و زمستان و بهار.ماه هاست من هستم و این پنجره با تکه ای از آسمان که اشکهایش را دیده ام، که اشک هایم را دیده است. بارها بی اختیار نگاهم دویده است در پی مختصات پرنده ها و انحنای اوج گرفتنشان در آبی بی کران.پرنده هایی که می رفتند.پرنده هایی که باز می گشتند.

آموختم صبوری را و کتمان را.

امروز روز آخر من و این پنجره  و این تکه از آسمان است.

و ذهنم پر شده از محاسبه پیچیدگی الگوریتم ، اجتناب از بن بست و انحصار متقابل و صدها چیز دیگر، که مجال نمی دهند واژه ها را که در ذهنم برقصند و جاری شوند و نمی توانم بگویم آن چه در دلم میرود.

فکر می کنم به کلمه هایی که نگفتم. کلمه هایی که نگفتی.آنقدر که دیگر شوق گفتن و شنیدن از میان رفت. و فکر می کنم به خیالهایی که در میان خطوط این کتاب ها می مردند.

و حالا روز آخر این کتابها، این تکه از آسمان و این پنجره  است و  دیگر می شود راحت و بی آنکه دل نگران و مجبور به نشستن باشم تمام تنهایی ام را قدم بزنم تا آخر دنیا و تو آن گوشه ذهنم باشی و من در حسرت  هم آغوشی دستانت تا شب راه بروم، بی هیچ حرفی....

 

اپیزود آخر:

در پایین این آسمان، یک آبی زمینی بود، مهربان که تمام دلتنگی اش را رضا صادقی گوش میکرد.امروز روز آخر است. دورم از تو , اما با تو لحظه ها رو زنده هستم.....(همین رنگی!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:19  توسط آتش یخزده  | 

 

وقتی استاد با آن صدای افسانه ای تصنیف باران را فریاد می کشد ، آسمان را مگر تاب میماند که نبارد.آسمان حتی اگر آسمان کویر هم باشد، حتی اگر برای چند دقیقه هم شده بر ما می بارد . تو آن بالا بر ایوان ایستاده ای و با تردید مرا که مثل دیوانه ها تشنه ی خیس شدنم  نگاه می کنی.خنکای باد بهاری لابه لای موهایم می پیچد. من چه قدر دلم می خواهد بیایی این پایین دستهایت را دور کمرم حلقه کنی و تا آخر دنیا با باد برقصیم و تا آخر دنیا باران ببارد.

نگاهت می کنم. هنوز روی ایوان ایستاده ای با تردید، دختری را نگاه می کنی که تمامی کوچکی بودنش خیس ِ خیس شده است.چه قدر دلم می خواهد بیایی این پایین زیر باران، تا آخر دنیا با هم چرخ بخوریم...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:25  توسط آتش یخزده  | 

 

خرده مگیر، من همانم که پدرش بهشــــت را به دو دانه گندم یا سیب یا هر چه تو

بگویی، فروخت.بهشت را، می فهمی بهشت را.به دو دانه گندم، دو دانه .

« ناخلف باشم» من اگر زمین را به پاکی چشمانش نفروشم.

پاکی چشمانش، می فهمی ؟

 

-بی تو نه زندگی خوش است

بی تو نه مردگی خوش است...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:13  توسط آتش یخزده  | 

دلم می سوزد، دلت می سوزد.

وقتی که جوانی من، وقتی که جوانی تو در دستان تعصبی دیرینه پر پر می شود.

دلم می سوزد دلت می سوزد.

وقتی که آزادی : سرود نه، آواز نه، که ناله سر داده است.

دلم می سوزد، دلت می سوزد.

وقتی که «عشق را تازیانه می زنند.»

دلم می سوزد، دلت می سوزد.

وقتی که آزادی اندیشه نه، آزادی قلم نه،

که آزادی پوشش هم نداریم.

دلم می سوزد، دلت می سوزد.

و خامـــــــوشــیم.

و مگر در سرزمینی که گرگها می وزند میشود سخن گفت؟

و مگر در سرزمینی که پرندگان خواندن از یاد برده اند،

کودکان شادی و بازی را،

در سرزمینی که زن یعنی سیاه، یعنی سکوت

در سرزمینی که سرور افسانه است،

چه می توان گفت، چه می توان کرد...

 

دلم می سوزد، دلت می سوزد.

خاموشـیــــــــــــــــــــــــــــــم.

 

(آتش یخزده)

 

====================================

در نیست

راه نیست

شب نیست

ماه نیست

نه روز و نه شب...

 هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید

 که خاموشی به هزار زبان در سخن است.

در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای

و نوبت خویش را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای...

شاملو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:14  توسط آتش یخزده  | 

بعضی روزها را نمی تونی فراموش کنی، بعضی آدم ها را.انگار عین چسب چسبیدند به مغزت، شدند پس زمینه ی ذهنت...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 22:11  توسط آتش یخزده  | 

 

 

عجیب این روزها کوچه های بودن، پــــر است از عطــر یاس  امین الدوله...

در کوچه پس کوچه های نزدیک مسجد جامع قدم می زنیم.دو تا پیر زن تا که ما را می بینند شروع می کنند به پچ پچ کردن.می گویم می دانی بارزترین ویژگی پیر زنها چیست؟اینکه فکر می کنند بهشت دربست برای آنهاست و وای به حال دختران امروزی...می گویم من هم فکر می کنم که به بهشت می روم، اصلا آن قدر ها هم بد نبوده ام.و فکرم می رود به اصالت خوب یا بد بودن.که نسبی است.باز می گویم نه من فکر می کنم حتما به بهشت میروم.

لبخند می زنی و می گویی:خواهشا بیشتر فکر کن...دستم را فشار می دهی، نگاهم می کنی و می خندیم.در چشمانت هزار کودک معصوم می خندند.

بوی امین الدوله پـــر می کند فضا را.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:54  توسط آتش یخزده  | 

 

من هم از فریب دادن بیزارم.فقط باور کن اگر حقیقت را می گفتم ناراحت می شدی و اگر خودم هم آن کار را نمی کردم دلگیر.ولی حالا هر دو خوشحالیم.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 22:58  توسط آتش یخزده  | 

 

ملحد-ملحد-ملحد-ملحد-ملحد- ملحد-ملحد-ملحد-ملحد-ملحد

دبستان که بودیم معلم مان میگفت از روی غلطهایت ده بار بنویس.ذات تنبلم اجازه نمیداد.این شد که املایم ضعیف است.امروز که وبلاگ را دوست بزرگواری میدید گفت: ملحد با ح هوله است.خوب من هم می دانم ولی خوب،هوله ما با حوله شما فرق دارد.

آقای دکتر اگر ملحد را ملهد بنویسیم مومن می شود؟

پی نوشت:قسم می خورم ده بار بالا کپی، پیست نیست، تایپ کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 20:44  توسط آتش یخزده  | 

 

دیشب توبه کردم که دیگر شراب ننوشم،

مست بوده ام و در حالت مستی چیزی گفته ام.

-اشتباه کردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:27  توسط آتش یخزده  | 

 

گاهی زخم هايی هستند که به آنها توجهی نمیکنی. زخم هایی که دیده نمی شوند،کوچکند . اما بعد يواش يواش بزرگ می شوند ، چرک می کنند ، می رسند به مغز استخوانت، میرسند به مغز استخوانم. و زندگیمان را از پا در می آورند.

 «چراغ های رابطه تاریکند.»کاش می فهمیدی...

پی نوشت:

بعضی لحظه ها پر از حسرتند، پر از افسوس.و چه عوامل محدود کننده ای اند زمان و مکان.اگر اینجا نبودیم...اگر اینقدر دیر نرسیده بودیم...اگر...اگر...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 21:48  توسط آتش یخزده  | 

 

 

+ عجاله در کلاس اکابر مشغول خواندن زبان انگلیسی هستم...
- ... اما اگر میخواهید به آمریکا بروید چرا زبان انگلیسی میخوانید؟
+ ممکن است در راه احتیاج پیدا کنم و گرنه زبان آمریکایی را به خوبی میدانم.
- بارک الله ، بارک الله ...
حاجی آقا « صادق هدایت »

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 20:27  توسط آتش یخزده  | 

ساعت ازنیمه شب گذشته ، همه خواب هستند ، جز من كه همیشه این ساعت ها را دوست دارم بیایم بنشینم پشت میز ناهار خوری و دستك و كتابم را هم دور از چشم مادر بگذارم روی میز و شمع كوچك عطری ام را روشن كنم و صدای آرام موسیقی، شروع كنم به نوشتن و نوشتن و خواندن و خواندن. آنقدر كه خوابم ببرد و «او» مثل همیشه كه به بهانه خوردن آب، نیمه های شب راه می افتد آشپزخانه متوجه من بشود و من را بیدار كند و كتابها و دفتر و دستكم را جمع كند و من هم بروم كه بخوابم و دوباره دم دمای صبح بیدار شوم ، درست وقتی كه آن دورها آسمان پر از خدا وعطر بال فرشته هایش میخواهد من را بغل كند و من چیزی ندارم جز گفتن چند حرف ساده برای آنكه احساس كنم هنوز حالم خوب است و هنوز هم دلم میخواهد «استاد» با صدای بلند بخواند ...

راستی كه چقدر قشنگند این روزها ای خدا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 0:35  توسط آتش یخزده  | 

چشمانت را میان تاریکی میجویم.

میگویم: چه قدر دوری؟

می گویی :انــــدازه است!

 

گـــم میشوم.

تمــــام می شوم.

 

در تو اما

جای نگاهم همیــــشه بر دستانت باقی است.

در من اما

زخــم غریب و شفافی است جای خالی تو تا هزاران سال.

 

(آتشی که یخزده بود)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 14:33  توسط آتش یخزده  | 

«گه ملهد و گه دهری و کافر باشد

گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنـــــــــهایی را

مردی که ز عصر خود فراتر باشد»

 

 صادق عزیز، نمی دانم هنوز هم ، بعد از این همه سال زخم هایی هست که روحت را درانزوا بتراشد؟

دردهای نگفته ات، نا گفته باقی است؟

هیچ وقت شده در آرامش گورستان پرلاشز، دختر اثیری راببینی، در حالی که ناخن  انگشت سبابه اش را میجود؟

از زمین ما اگر بپرسی پر شده از رجاله ها و لکاته ها،پیرمردهای خنزر پنزری.و نسل حاجی آقا هنوز هم باقیست با صیغه های بسیارو کلاه شرعی پشت کلاه شرعی.هنوز هم زنان شوهرانشان را گم می کنند.هنوز هم داوود های گوژپشت تحقیر می شوند  و آبجی خانم های پیر دختر خودکشی می کنند.اینجا پر است از تاریکخانه.دیگر اما  از داش آکل ها خبری نیست که نیست.

درد را، رنج را، فقر را، نوشتی .حماقت قرنها که بر ما رفته بود را بیان کردی. پرده ها را برداشتی از آنچه پنهان می کردند و ترسیدند.جمالزاده در دارالمجانین دیوانه ات خواند.آل احمد چه قدر تهمت زد...آنها که مثلا روشنفکران ما بودند.چه قدر جلوتر بودی.

****************************************************************

شاید کار خوبی کردی ،باقی افکارت را برای خودت نگه داشتی،با آرامش تمام درز اتاق ها را گرفتی، دراز کشیدی و شیر گاز را باز کردی...و از رنج زندگی رها شدی.راستی لحظه ی آخر به چه چیز می اندیشیدی؟

*****************************************************************

پی نوشت اول:

در کتاب خودکشی هدایت خواندم که شاهدانی که جسد را دیده بودند، گفته اند: ملافه‌یی که صادق روی آن دراز کشیده بود، از حالت عادی خارج نشده و حتا تایی هم برنداشته بود!

 

پی نوشت دوم:

یکی از بارزترین ویژگی نوشته های هدایت، بیان کردن معضل بنيادی ايرانيان را، يعنی معضل جنسی و هراسهای جنسی است.آثاری که سرکوب قرون متوالی شور جنسی در سرزمين ما و نتايج دردناک اين سرکوب جنسی بر روح و روان افراد و اجتماع دارد.آثاری که تا امروز شاهد آنیم. تصورش را بکنید مطرح کردن این مساله در فضای شصت، هفتاد سال پیش ایران چه قدر شهامت  و زیرکی میخواسته است.

 

پی نوشت سوم:روانت شاد.

 

 

صادق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:47  توسط آتش یخزده  | 

گیرم که همه این دنیا، همه این زندگی، بازی و بازیچه ای بیش نباشد،

مهم این است که

 من نیامده ام که ببازم، که بد بازی کنم،

من آمده ام که از ذره ذره وجودم، قطره قطره جانم برای کشف حقیقتی که شاید نباشد، مایه بگذارم.

من آمده ام که مبارزه کنم، مقاومت کنم، پیش بروم و فاتح گردم.

گیرم که بعضی از زخم ها روح را بخراشد،

گیرم که بعضی دردها، کارد بر استخوان باشد،

مهم این است که

من سنگ زیرین آسیابم.

 

گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد،

زندگی یعنی هیاهو،

زندگی یعنی شب نو،روز نو، اندیشه نو...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 12:30  توسط آتش یخزده  | 

دوستی چندین سال پیش که جناب اینترنت هنوز فراگیر نشده بوده، در افرانت کار میکرده است. چند وقت پیش قضایای جالبی از کاربرانی که مشکل اتصال به شبکه داشتند تعریف میکرد. مثلا می گفت کاربری زنگ زده و گفته که اصلا نمی تواند وصل شود.دوست ما می پرسد نام کاربری و کلمه عبور را وارد کرده است یا نه؟ بنده خدا گفته که« بله آقا بله .کارت اشتراک  را در فلاپی درایور وارد کردم و با این حال  وصل نمی شود...»

خب حالا چی شد که اینها را گفتم.دیشب یک میل برای من فوروارد شده بود، که خیلی بامزه بود. گفتم خدای ناکرده شما سروران بی نصیب نمانید:

 

مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده
در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان


مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟
*
مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام ... من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی
Start کلیک کنید و ...
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!
*
مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمیتونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه ...
*
مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه.
*
مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس
Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خریده .
*
مرکز : و الآن F8 رو بزنین .
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید
F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...
*
مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی کنه .
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم .
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید .
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه ... اون یکی کار می کنه !
*
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست .
مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
*
یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه ...
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره.
*
مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری :
Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید ...
Internet Explorer
*
مشتری: من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه !

*
مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم .
مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف
a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟

 

پی نوشت:

-امیدوارم چند روز باقی مانده تعطیلات  نوروز، به همگی خوش بگذرد و چهاردهم تحویل پروژه و امتحان میانترم نداشته باشید.

-جات خیـــــــــــــــــــــلی خالیه...مراقب خودت باش.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 20:22  توسط آتش یخزده  | 

آمده بودم که بنویسم:

«بر سر آنم که گر زدســــت بر آید،

دست به کاری زنم،

 که کار غصـــــــــــه ســــــــــر آید.»

 

دیدم که رفته است،مثل اینکه برسی به خانه ات با شور و شوق.تشنه ی گفتن و شنیدن.

 و هم خانه ات نباشد و تنها یک یادداشت که «برمیگردم». و اشکها بریزند که کی؟و با خودت بگویی که چرا نبودی وقتی که او دلتنگ بود. و اینکه دل عزیزش پر از زخم است،خسته است. در غربت است . آنوقت همه ی نبودنهایش همه ی دلتنگی هایت، همه ی دلتنگی هایش را گریه کنی و برای خودخواهی خودت گریه کنی که بی تاب نبودنش هستی.و دستت کوتاه باشد. کوتـــــــــــــــــــــاه.

 

کجای این جنگل شب
پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت
پر می کشی چکاوکم؟

گریه نمی کنم
مرو
آه نمی کشم
بشین
حرف نمی زنم
بمون
،

حرف نمی زنم
بمون...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 21:42  توسط آتش یخزده  | 

بهار پشت پنجره بر شیشه ها می کوبد،

اما

از تو

خبری نیست، که نیست...

 

گفته بودی:

«رو سینه را چون سینه ها هفتاب شوی از کینه ها

آنگه شراب عشــــــــق را پیمانه شو،پیمانه شو...»

 

یادت هست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 14:29  توسط آتش یخزده  | 

گفتم آهندلی کنم چندی،

دل نبندم به هیچ دلبندی.

سعدیا دور نیکنامی رفت،

نوبت عاشقی است یکچندی...

 

برای دیدنش نیاز نیست به قاف برویم.نیاز نیست که از هفت دریا و هفت آسمان بگذریم.کافی است به خویشتنمان نظر کنیم، کافی است به خود برسیم و آنگاه از خود بگذریم.او نزدیک است نزدیک ...

دل را که از مهر لبالب کنیم، قهر و کین بیرون می شود و این سینه خانه ی او می شود.

این بهار را به نیت طلب کردنش آغاز کنیم، باشد که روزهایمان پر شود از یادش، باشد که از این بیهودگی، از این معلق بودن رها شویم.باشد که روزی"می در کف و معشوق به کام " گردد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 14:25  توسط آتش یخزده  | 

برو ای فقیه دانا، به خدای بخش ما را

من و عاشقی و مستی، تو و زهد و پارسایی...

سعدی

 

کلمات چه بار سنگینی را باید بر دوش کشند، وقتی می خواهی از عشـــــق، چیزی فراتر از این روزمرگی ها، سخن بگویی.

عشق کششی است، برای رهایی از مفرد بودن، که در تمامی عناصر طبیعت جاری و ساری است.از گیاهان و جانوران تا ذرات سازنده ی عناصر( الکترون ها و پروتن ها).

 جاذبه ای که در ذی شعورترین موجود، انسان، متعالی میشود. که به روان و جسم آدمی وحدت می بخشد، آن هنگام که همه ذرات جسم و جان، چیزی یا  کسی را طلب می کنند.

این است که به هر جا و هر پدیده که نظر می کنیم، به جز از اکسیر عشق مایه ای ندارد.و این کثرت تجلی عشق است، که توصیف آن را مشکل می کند.چرا که انسانها متفاوتند، پدیده ها تفاوتند.انسانها مراتب دارند.پس عشق  هم مرتبه متفاوت دارد. داش آکل  عاشق است، مولانا نیز.عشق همان عشق اســت و این مرتبه ی عاشق و معشوق است که عشق را متفاوت جلوه می دهد.

 هرکس از عشق تاویلی کرده است، در حد توانایی خویـش، چه عشق جسمی و فرویدی، چه عشق روحانی و افلاطونی...اما گویی همه یک حرف زده اند.یک حــــــــــــــــرف.

 

 یک قصه نیست غم عشق و این عجب

کز هر کسی که می شنوم نا مکرر است.

حافظ

 

 

آنچه رقم خورد، مقدمه ای بود از فهم یک ماهی کوچک از بی کران این دریا...

ادامه دارد ان شاء الله

آتـــش یـــ ـخزده

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 19:16  توسط آتش یخزده  | 

ما نگاه می کردیم و نمی دیدیم،

میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ای هست...

فروغ فرخزاد

 

مراقب قضاوتهایمان باشیم.

وقتی که محکوم می کنیم دیگران را،

گذر زمان حقیقتهایی را بر ما روشن می کند،

که ممکن است روزی باعث شود از آنچه فکر می کرده ایم خجالت بکشیم.

و هیچ چیز،

هیچ چیز،

 بدتر از شرمساری از خویش نیست ...

 

  آتش یخزده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 16:57  توسط آتش یخزده  | 

گزارش  لحظات قبل از شروع چهارشنبه سوری:

 

ملت شریف و همیشه در صحنه به علت کمبود جشن و شادی، هر سال در این روز غوغا می کنند.

ظاهرا امسال تدابیر امنیتی شدیدتر شده ، و خیابونها بالاخص منطقه صفاییه پر از پلیس ضد شورش است.

تمام مجتمع ها مجهز به چند فروند پلیس شده.بنده ی حقیر که مثه سگ از ترقه و آتش می ترسم، امروز دو سه ساعت زودتر به خونه برگشتم، که خدای نکرده، زبونم لال، بلایی سرم نیاد.لذا از ادامه ی گزارش معذورم.

از خوانندگانی که در این مراسم شرکت می کنند،تقاضا داریم، اگر حس و حالی داشتند، برایمان بنویسند.

راستی یه چیزی تعریف کنم ،دیروز رفته بودم نوشت افزار فروشی!!! یه پسر دبستانی اومده میگه:آقا سیگارت دارید؟  فروشنده می گه:نه پسر،سیگارت چیه؟

بعد که پسره میره ، فروشنده میگه، عجب زمونه ای شده، زمان ما، ما میرفتیم زیر کرسی خونه ی مادر بزرگ، نخود کشمش می خوردیم.

یه کم نگاش می کنم میگم ببخشید شما چند سالتونه؟؟؟

 میگه هفده سال!!!!

 

- فکر کنم بنده خدا شب یلدا را با چهار شنبه سوری اشتباه گرفته بود.من که بیست و هفت سال دارم، هر چی فکر کردم این چیزا یادم نیومد.

 

 

آداب و رسوم چهارشنبه سوری

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 18:0  توسط آتش یخزده  | 

 

می گویند:گذشته ها گذشته.

می نویسند:گذشته را به آب بسپار،به باد، به خواب.

می خواهم، اما نمی شود.گذشته بدون آنکه بخواهم به سراغم می آید. میان خطوط در هم کتاب، میان شعرها و ترانه ها.وقتی عکس ها را نگاه می کنم، انگار تک تک آدمها با خاطرات تلخ و شیرین بر می گردند.گذشته از لابه لای اتفاق های روزمره راه خودش را پیدا می کند، سنگین می شود و درست می نشیند روبروی چشمانم و هر جا نگاه کنم هست...

ای کاش گریزی بود، ای کاش میشد تلخی ها و تاریکیهایش را دور ریخت و فقط به شیرینی و روشنی دل بست.ای کاش می شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 0:15  توسط آتش یخزده  | 

قصه همان قصه مکرر است.همان سنت دیرینه،که درختان از صدای خنده بهار بیدار شوند و جوانه کنند. که باران،نم نم ، آرام آرام ببارد و خاک مرده را زنده کند.همان حرف های همیشگی:شادی کودکان، جنب و جوش بزرگترها از هزار کار نکرده برای نوروز، هفت سین و عیدی.و صدای آزار دهنده ی مجری رادیو که بیایید دلهایمان را خانه تکانی کنیم...

 

اندوه من هم همان اندوه قدیمی است، قدیمی است.که برف آمد و رود شد و از سر دریا گدشت،که درناها، چلچله ها ، بازگشتند...

اما دریغ از تو،

تو نیامدی..نیامدی...

کجای زمستان جا مانده ای؟

لبخند بی تو رنگ ندارد، هزار بهار هم که بیاید، دستانم یخ زده اند، وقتی تو نباشی که غزلی بخوانی با آن صدای گرم که درخت خشکیده جان صدها جوانه زند.خاک دل ، دلتنگ باران نگاه توست.

خدای را کجای این زمستان جا مانده ای؟!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 10:49  توسط آتش یخزده  | 

 

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

 

حالیا عکس دل ماست در آیینه ی جام

تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

 

دیدی آن یار که بستیم صد امید در او

چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی

 

در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم

با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

 

پ.ن:(نام شاعر را نمی دانم.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:54  توسط آتش یخزده  | 

 

نگاهت داشته ام گرم ِ گرم

بسان لحظه ی اول.

نگاهت داشته ام،  لحظه به لحظه...واژه به واژه.

و مهلت نخواهم داد  هیچکس را،

که بودنش، نبودنت را به رخ بکشد.

 

همیشه در کنار منی ...

در کنارت اما ، لحظه ای، یادی از من هست هنوز؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:47  توسط آتش یخزده  | 

هر کس تنها به اندازه ی دستانش می تواند از آبی دریاها با خود ببرد،
هر کس تنها به اندازه ی چشمانش می تواند آسمان را احساس کند...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 15:9  توسط آتش یخزده  | 

با تمام ادعايم:

 

خیلی آسان در برابر زندگی تسلیم شده ام . فقط حرف زدم  و حرف زدم .رویا پرداختم. زندگی بار سنگینش را بر دوشم انداخت و من در حالی كه خم شده بودم، باز هم فقط حرف زدم (گویی كه من سوار بر زندگیم) .

می خواهم این سنگینی را جابه جا كنم، یا كمر راست خواهم كرد و یا خواهم شكست...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 14:26  توسط آتش یخزده  | 

اين روزها دارم تمرين ميكنم ، تمرين مي كنم كه عادت كنم هيچ چيز، هيچ كس براي من نبوده است. عادت كنم و هي مدام با خودم نگويم كه چرا هيچ كس از رفتنم ناراحت نمي شود و هيچ كس منتظرم نيست.عادت كنم به نداشتن ها و نبودن ها.و هي در دلم بگويم مي شد از اين هم بدتر شود، مي شد ( و ترا شكر كنم) .آنوقت  اشكهايم را قورت بدهم و اميدوار باشم كه تو مي فهمي كه تو مي بيني ، كه خودت برايم جبران مي كني.با خودم مي گويم كه او كافيست.

مي بيني ديگر از آن موجود سركش خبري نيست .كم كم  ياد مي گيرم كه قانع ياشم ، ياد مي گيرم كه فقط خودم مال خودمم ...

اينجا نشسته ام زل زده ام به آسمان تو، و دل خوش مي شوم كه كسي هست، كسي هست و اگر بداني كه ترس نبودنت، ترس اينگونه نبودنت پشتم را مي لرزاند...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 17:38  توسط آتش یخزده  | 

ولله توهین است به محبوب وقتی که عشقت از بی کسی باشد.عشق باید در اوج بی نیازی اتفاق بیفتد، آن وقت است که عاشق می مانی، آن وقت است که تنها معشوق دلیل ماندن است و بس.عشقی که از نیاز باشد، با رفع آن نیاز به حضیض می افتد. یا به فراموشی معشوق منجر می شود یا به مرداب عادت.

اما دریغ که تنها وقتی به گرداب مصیبت و بلا دچار می شویم او را می خوانیم و تا به ساحل امن آسایش که رسیدیم فراموشش می کنیم.

ولی او آنقدر مهربان است، که باز هم منتظر ما می ماند.او خود عاشق ماست.می گوید من گنج مخفیم، مرا پیدا کن.می گوید: صد بار اگر توبه شکستی باز آی ... آغوشش همیشه برای ما باز است.هر صبح را که به ما هدیه می کند،فرصتمان داده تا باز گردیم...

 

من طلبنی ، وجدنی .

و من وجدنی ، عرفنی .

و من عرفنی ، عشقنی .

و من عشقنی ، قتلة .

و من قتلته انا دیة .

 

هر کس مرا طلب کند ، پیدایم خواهد کرد .

و هرکس مرا پیدا نمود ، خواهدم شناخت .

و هرکس مرا شناخت ، عاشقم خواهد شد .

و هرکس عاشقم شد ، خواهمش کشت .

و هرکس که به تیر عشق من کشته شود ، خود دیه اش خواهم بود .

 

پی نوشت:تا سه هفته ی دیگر نمی توانم در خدمت شما دوستان خوب باشم.برایتان آرزوی موفقیت دارم.

یا حق.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 17:15  توسط آتش یخزده  | 

 

 

یک روز بود یا یک شب، درست یادم نیست ولی  یکبار وقتی به خودم نگاه کردم، به رد پایم در زمین دیروز، به تارهایی که ذهنم و جانم را در برگرفته بود، به ریشه هایم  که در زندگی دیگران دویده بود، دیدم چه قدر بیگانه است آن کس که با نام من صدایش می کردند.دیدم که من هم عادت کردم به تمام چیز هایی که نباید عادت می کردم.دیدم که من هم تن داده ام به روز مرگی و تاریکی  که نباید تن می دادم، می دانی من هم فراموش کرده بودم، من هم شرطی شده بودم، من هم جبری شده بودم...

 چه قدر غریب بود صدایی که هر روز از دهان من بیرون می آمد.دلم می خواست دستهایم را محکم جلوی دهانم بگیرم، تا صدای غریبه را نشنوم...ولی مگر می شد؟مجال ِ سکوت نبود، انگار باید تا آخر شب می رفتم.آنها که در پیرامون من بودند، تنها گذشته را می دیدند آن قدر که نا امید می شدم از تغییر کردن، نگاه های سنگینشان تمامی گذشته را بر جان من می کوفت...

باید به تنهایی پناه می بردم ، باید خویشتنم را دوباره می یافتم، یاید خشت خشت وجودم را با دستهای خودم روی هم می چیدم و در کالبد بی جانم، روحی می دمیدم از جنس نور و دیگر بار زاده میشدم.

می دانی چیزی گم شده بود، "من " چیزی را گم کرده بودم، حسی شبیه تشنگی. اگر چه تشنه می داند که در پی آب است و من مطلوبم را گم کرده بودم...

 

صد جهان گشتى تو در سوداى من‏

 

 تا رسيدى بر لبِ درياى من‏

 

 آنچه تو گم كرده‏اى، گر كرده‏اى‏

 

 هست نزدِ تو، تو خود را پرده‏اى‏     

 

ادامه دارد...

 

/*از عباس عزیز که مرا به خانه ی "یادگار دوست " دعوت کرد، ممنونم.*/
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 22:13  توسط آتش یخزده  |