یه صدایی می اومد
فکر کردم یکی داره در میزنه، رفتم پشت در و دیدم هیچ کی نیست.
اومدم و باز نشستم. دوباره صدایی شنیدم. اما صدا از بیرون نبود. صدا خیلی نزدیک بود. خیلی نزدیک. نزدیکتر از خودم به خودم
بهش توجهی نکردم، فکر کردم خیالاتی شدم.
اما صدا هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. مثل اینکه یکی داشت منو صدا میزد. اونقدر قوی و بلند صدا میزد که پیش خودم فکر کردم همه فهمیدن، اما نه اون صدای درون رو فقط من میفهمیدم.
بازم بهش توجه نکردم. اما نمیشد. داشتم گرم میشدم، گرم و گرمتر. داشتم میسوختم. آخه فقط یه صدای ساده نبود، یه عالمه حس بود.
دیگه نمی شد از کنارش بی تفاوت گذشت.
خوب به صدا گوش دادم. بهم میگفت بلند شو. برخیز و منو شاد کن. برخیز و شادی رو به خونه من بیار. انگار دلم داشت ازم کمک میخواست تا همراهیش کنم. نمیدونم اسمش چی بود؟ دل، کودک درون، حس جوانی، نمیدونم. ولی هر چی بود اینقدر درونم رو داغ کرده بود که دیگه عقل هم تسلیم شد.
حالا دیگه اونا تنها نبودند. عقل و احساس با هم جفت خوبی تشکیل داده بودند و منو هر جایی میخواستن میبردن. البته جاهای خیلی قشنگ و زیبایی که شاید تو خیالم هم نمیگنجید.
رفتیم و رفتیم تا به یه قصر بسیار باشکوه رسیدیم. دیدم احساسم بهم میگه: همینجاست، همینجاست. پاهاشو میکوبید به زمین و میگفت همینه همینه

خوب دقت کردم. این قصر و عظمتش مسخم کرده بود. بی نهایت زیبا، بی نهایت با لطافت. انگار در باغ بهشت رو بهم نشون داده باشند. اما عقله داشت ساز مخالف میزد: اگه راهمون ندادند تو چی؟ اگه صاحب قصر بهمون محل نگذاشت چی؟ اگه کسی قبلا قصر رو تصاحب کرده بود چی؟...
اما دل ول کن نبود. میگفت من همه قصر رو میخوام. بیتابی میکرد. انگار گمشده ای پیدا کرده. وای که چه شادی میکرد. عقل که دید حریف شوق این دل نمیشه، گفت من میرم به خدا توکل کنم تا اشتباه نکنیم. دل دیوونه شده بود. هیچ وقت به این اندازه شادی یکجا نکرده بود. اما الان داشت انگار عقده گشایی میکرد.
عقل پرسید واسه چی این قصر رو میخوای؟ دل مکثی کرد. به نظرم یه عالمه جواب داشت اما ساکت بود. میشد جوابها رو از توی چهره اش دید. عجیب بود که هنوز ساکت بود. یادم افتاد که خیلی وقتها سکوت سرشار از ناگفته هاست. یادمه مدتها بعد بهم گفت چرا ساکت بوده. او گفت داشته همه وجودشو جمع میکرده تا یکجا به صاحب قصر بسپاره. میگفت دل رو باید به دلدار داد. اون تنها کسی هست که ازش خوب مراقبت میکنه.
بعد از مکثی کوتاه وارد قصر شدیم. انگار داشتیم توی بهشت قدم میزدیم. انگار ما تنها افرادی بودیم که وارد این قصر میشدیم. چه عظمتی، گلها پر از لطافت و زیبایی، اصلا انگار همه این زیبایی ها ، از عظمت بالاتری سرچشمه گرفته بود. بله توی این قصر که سراپا به آدم زیبایی و انرژی و لطافت و شادابی میداد، همه زیبایی ها سرچشمه از صاحب قصر داشت. همونی که دلمو دیوونه کرده بود. چه قدر خوشبخت بودیم که صاحب قصر ما رو به قصر بی نظیرش راه داده بود. این اوج سعادت بود.
بلافاصله رومو کردم به سمت دل و بهش گفتم ای شیطون چیکار کردی که تو این همه آدم صاحب قصر تو رو پسندید. او روشو سمت آسمون برد و گفت از اون خواستم. گفت وقتی بخوای همه دل و احساس رو فدای یکی کنی و به خدا هم پناه ببری، همه چیز درست میشه.
تو همین حس شیرین بودم که دیدم دیگه دلی نیست. آره دیگه بی دل شده بودم. با رفتن دل ناخودآگاه اشکم سرازیر شد. نمیدونم چرا، ولی ناراحتی نبود هر چی بود ازخوشحالی بود.
چقدر عجیب و قشنگه که آدم تنها چیزی که با از دست دادنش از ته دل شاد میشه، دلشه.
+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت
1:50 |