تبليغاتX
یادگار دوست
بسان چوپانی در دشتی پر از گرگهای وحشی و درنده، هر دم از آن لحظه میترسیدم که گوسفندهای زندگیم را بدرند و من را با اندوه از دست دادنشان تنهایم بگذارند

اما میخواهم استوار و قوی در این دشت بایستم و با هر گرگی که بخواهد آنچه را بدان ایمان دارم و پایبندم کرده را از من بگیرد، بجنگم. جنگی با تمام وجود. دیگر نمیخواهم بسان چوپانی باشم که ناظر دریده شدن همه آرزوهایم باشم و بعد از دست دادن آنها، سرم را به علامت افسوس تکان دهم که ای واااااااااااای .... هم از دستم رفت.

بگذار همه بدانند، علی تغییر کرده و آرزوهایش را با هیچ چیزی عوض نمیکند؛ حتی به قیمت جانش

 

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 15:54 |
عشق عشق می آفریند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفریند
دلشوره جرات می بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می آفریند
امید زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفریند
عشق عشق می آفریند.
+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 1:16 |

خرابم کن

بی تو که هستم

سرانجام روزهای خاکستری

زنجیره ی ازهم گسیخته ی لحظه هاست

سرانجام شب های منتظر بی عبور

پیوند بیمارگونه ی ثانیه ها

من

من بی تو از طلوع سپیده بیزارم

بی تو از آسمان شب , بیزار

امشب

لشکر شکست خورده ی قلب من

پشت قلعه ی تسخیرناپذیر چشمانت

تا صبح فردا

بیدار خواهد ماند ...

امشب

سرخی دیدگانم

از گشودن سر خمی دیگر نیست

دیدگانم

از خمار دوری تو

چنین سرخ اند

بیا و خرابم کن , امشب

با شراب دیدگانت

خرابم کن , امشب

خراب تر از آن جام می

که من می نوشم

و

تو کفر می خوانیش

خراب تر از خراب ترین ساعات شب های مستی ام

خرابم کن

خرابم کن

من از تو آباد خواهم شد ...

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 23:10 |
یه صدایی می اومد
فکر کردم یکی داره در میزنه، رفتم پشت در و دیدم هیچ کی نیست.
اومدم و باز نشستم. دوباره صدایی شنیدم. اما صدا از بیرون نبود. صدا خیلی نزدیک بود. خیلی نزدیک. نزدیکتر از خودم به خودم
بهش توجهی نکردم، فکر کردم خیالاتی شدم.
اما صدا هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. مثل اینکه یکی داشت منو صدا میزد. اونقدر قوی و بلند صدا میزد که پیش خودم فکر کردم همه فهمیدن، اما نه اون صدای درون رو فقط من میفهمیدم.
بازم بهش توجه نکردم. اما نمیشد. داشتم گرم میشدم، گرم و گرمتر. داشتم میسوختم. آخه فقط یه صدای ساده نبود، یه عالمه حس بود.
دیگه نمی شد از کنارش بی تفاوت گذشت.
خوب به صدا گوش دادم. بهم میگفت بلند شو. برخیز و منو شاد کن. برخیز و شادی رو به خونه من بیار. انگار دلم داشت ازم کمک میخواست تا همراهیش کنم. نمیدونم اسمش چی بود؟ دل، کودک درون، حس جوانی، نمیدونم. ولی هر چی بود اینقدر درونم رو داغ کرده بود که دیگه عقل هم تسلیم شد.
 
حالا دیگه اونا تنها نبودند. عقل و احساس با هم جفت خوبی تشکیل داده بودند و منو هر جایی میخواستن میبردن. البته جاهای خیلی قشنگ و زیبایی که شاید تو خیالم هم نمیگنجید.
 
رفتیم و رفتیم تا به یه قصر بسیار باشکوه رسیدیم. دیدم احساسم بهم میگه: همینجاست، همینجاست. پاهاشو میکوبید به زمین و میگفت همینه همینه

 
خوب دقت کردم. این قصر و عظمتش مسخم کرده بود. بی نهایت زیبا، بی نهایت با لطافت. انگار در باغ بهشت رو بهم نشون داده باشند. اما عقله داشت ساز مخالف میزد: اگه راهمون ندادند تو چی؟ اگه صاحب قصر بهمون محل نگذاشت چی؟ اگه کسی قبلا قصر رو تصاحب کرده بود چی؟...
 
اما دل ول کن نبود. میگفت من همه قصر رو میخوام. بیتابی میکرد. انگار گمشده ای پیدا کرده. وای که چه شادی میکرد. عقل که دید حریف شوق این دل نمیشه، گفت من میرم به خدا توکل کنم تا اشتباه نکنیم. دل دیوونه شده بود. هیچ وقت به این اندازه شادی یکجا نکرده بود. اما الان داشت انگار عقده گشایی میکرد.
 
عقل پرسید واسه چی این قصر رو میخوای؟ دل مکثی کرد. به نظرم یه عالمه جواب داشت اما ساکت بود. میشد جوابها رو از توی چهره اش دید. عجیب بود که هنوز ساکت بود. یادم افتاد که خیلی وقتها سکوت سرشار از ناگفته هاست. یادمه مدتها بعد بهم گفت چرا ساکت بوده. او گفت داشته همه وجودشو جمع میکرده تا یکجا به صاحب قصر بسپاره. میگفت دل رو باید به دلدار داد. اون تنها کسی هست که ازش خوب مراقبت میکنه.
 
بعد از مکثی کوتاه وارد قصر شدیم. انگار داشتیم توی بهشت قدم میزدیم. انگار ما تنها افرادی بودیم که وارد این قصر میشدیم. چه عظمتی، گلها پر از لطافت و زیبایی، اصلا انگار همه این زیبایی ها ، از عظمت بالاتری سرچشمه گرفته بود. بله توی این قصر که سراپا به آدم زیبایی و انرژی و لطافت و شادابی میداد، همه زیبایی ها سرچشمه از صاحب قصر داشت. همونی که دلمو دیوونه کرده بود. چه قدر خوشبخت بودیم که صاحب قصر ما رو به قصر بی نظیرش راه داده بود. این اوج سعادت بود.
 
بلافاصله رومو کردم به سمت دل و بهش گفتم ای شیطون چیکار کردی که تو این همه آدم صاحب قصر تو رو پسندید. او روشو سمت آسمون برد و گفت از اون خواستم. گفت وقتی بخوای همه دل و احساس رو فدای یکی کنی و به خدا هم پناه ببری، همه چیز درست میشه.
 
تو همین حس شیرین بودم که دیدم دیگه دلی نیست. آره دیگه بی دل شده بودم. با رفتن دل ناخودآگاه اشکم سرازیر شد. نمیدونم چرا، ولی ناراحتی نبود هر چی بود ازخوشحالی بود.
 
 چقدر عجیب و قشنگه که آدم تنها چیزی که با از دست دادنش از ته دل شاد میشه، دلشه.
+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 1:50 |

برو ای فقیه دانا، به خدای بخش ما را

من و عاشقی و مستی، تو و زهد و پارسایی...

سعدی

 

کلمات چه بار سنگینی را باید بر دوش کشند، وقتی می خواهی از عشـــــق، چیزی فراتر از این روزمرگی ها، سخن بگویی.

عشق کششی است، برای رهایی از مفرد بودن، که در تمامی عناصر طبیعت جاری و ساری است.از گیاهان و جانوران تا ذرات سازنده ی عناصر( الکترون ها و پروتن ها).

 جاذبه ای که در ذی شعورترین موجود، انسان، متعالی میشود. که به روان و جسم آدمی وحدت می بخشد، آن هنگام که همه ذرات جسم و جان، چیزی یا  کسی را طلب می کنند.

این است که به هر جا و هر پدیده که نظر می کنیم، به جز از اکسیر عشق مایه ای ندارد.و این کثرت تجلی عشق است، که توصیف آن را مشکل می کند.چرا که انسانها متفاوتند، پدیده ها تفاوتند.انسانها مراتب دارند.پس عشق  هم مرتبه متفاوت دارد. داش آکل  عاشق است، مولانا نیز.عشق همان عشق اســت و این مرتبه ی عاشق و معشوق است که عشق را متفاوت جلوه می دهد.

 هرکس از عشق تاویلی کرده است، در حد توانایی خویـش، چه عشق جسمی و فرویدی، چه عشق روحانی و افلاطونی...اما گویی همه یک حرف زده اند.یک حــــــــــــــــرف.

 

 یک قصه نیست غم عشق و این عجب

کز هر کسی که می شنوم نا مکرر است.

حافظ

 

 

آنچه رقم خورد، مقدمه ای بود از فهم یک ماهی کوچک از بی کران این دریا...

ادامه دارد ان شاء الله

آتـــش یـــ ـخزده

 

+ نوشته شده توسط آتش یخزده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 19:16 |
اصلا کی میدونه عشق چیه؟

چرا هی دم از عشق میزنیم وقتی هیچی ازش نمیدونیم؟ خودمو میگم.

 والا اشتباهه. چرا بیخودی این نعمتی که خدا بهمون داده رو راهی واسه خالی کردن عقده هامون میکنیم؟  بابا چرا وقتی هیچ بهونه ای واسه جذب فرد مورد نظرمون پیدا نمی کنیم، هی بیخودی میگیم من عاشقتم؟ چرا؟ اصلا میدونی عشق چیه و عاشق کیه که این حرفا رو بهش میزنی؟ یا همین که یه ذره با دیدن یه دختری احساساتت برانگیخته شد، خودت رو عاشق ترین عاشق میدونی و دم از عشق میزنی؟

بخدا خیلی از زندگیهایی که میبینین عاشقانه شروع میشه و  بعد از مدت کوتاهی یا از هم میپاشه یا عشق توش وجود نداره، بخاطر همینه. تازه همشون هم اول از عشق شروع کردند، اولش هم همو میپرستیدند.  اما هیچ وقت فکر کردین چی شد بعد از مدتی دیگه تو زندگیشون عشق نبوده؟ یا همش میگین اونا بلد نبودن، اصلا عاشق نبودند، اگر عاشق بودند زندگیشون اینجوری نمیشد.

نخیر، اونها خیلی هم عاشق بودند و بسیار هم ادعای عشق دادند. اونها هم تو شروع زندگی جونشونو واسه هم میدادند. اونها هم همون حسی رو داشتند که الان شما با خوشحالی و غرور ازش حرف میزنید. اما چی شد؟ برین بررسی کنید چی شد.  این سوال رو هنوز بشریت نتونسته پاسخ محکمی واسش پیدا کنه. چی میشه اون همه عشق؟ هوس بود؟ نه لزوما اصلا شما به من کمک کنید بدونم. ولی باور کنید که تندتر تپیدن  قلبتون وقتی کسی رو میبینید، نشونه عاشقی نیست!!!

  من خودم هم مثل شما ها هستم. فکر نکنید من میدونم عشق چیه؟ اما کمکم کنید تا بدونم 

امروز کلی رو این مساله فکر کردم. من اینو میدونم عشق خیلی مقدس تر از اینه که بخواین بازیش بگیریم. چه خوب بود اونو در جای خودش و به فرد مناسبش میگفتیم که اگه یکبار هم میگفتیم آرامش ابدی مون فراهم میشد. تو رو خدا تو استفاده از این سرمایه خدادادی بیشتر دقت کنید وگرنه روزی میرسه که حالتون از هرچی عشق و عاشقیه به هم میخوره.

متاسفانه این روزها خودم رو لایق شعری میدونم که قبلا واستون نوشتم

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ    عشق بازانی چنین مستحق هجرانند.

دیروز یه فیلم میدیدم به نام as it is in heaven. مطمئنم با دیدن این فیلم خیلی بهتر میفهمید عشق چیه. عشق اون چیزیه که اگه حتی جند ثانیه از عمرت باقی باشه و اونو تجربه کنی همون چند ثانیه واسه اینکه خودتو خوشبخت بدونی و از دنیا بری کافی کافیه.!!!

من دوست دارم بدونم که عشق چیه؟ آیا عشق اونقدر انرژی و توان داره که بشه با اون خودت رو و اون کسی که عاشقشی خوشبخت کنی؟ خوشحال میشم نظرات شما رو هم بدونم.

 

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 5:20 |
امروز میخوام در ادامه بحث جزیره ، نکاتی که کمک میکنه جزیره عاشقیتونو خوب بسازین بگم:  

ببینین این جزیره بر مبنای عشقه و محبته. پس کسی رو به اون دعوت کنید که حس میکنید میتونید بهش احساس دوستی و محب داشته باشین. در ضمن قرار نیست هر کسی از همه خصوصیات کلیه ساکنین جزیره که خوشش بیاد. اختلاف نظر بین آدما وجود داره ولی هیچوقت نخواین بقیه رو اونقدر عوض کنید تا خوشتون بیاد!!! آدما رو همون جوری که هستند بپذیرین. دوستی واقعی همینه.

من همیشه اعتقاد دارم که  اگه از اخلاق و رفتار یکی خوشتون نمیاد، بهترین راه اینه که اول فکر کنید اصلا اون رفتار اشتباهه، یا اینکه شما نمی پسندین. اگه مطمئن اشتباهه ، حالا ببینین میتونید به طرف بفهمونین که کارش اشتباهه یا نه؟ البته بدون صرق هزینه ای. یعنی اگه اینکه مثلا به یکی بفهمونین پشت سر مردم غیبت کردن کار بدیه، باعث میشه وقت زیادی از شما بگیره یا اصلا طرف به حرف شما اهمیتی نمیده و نمیتونین اونو تغییر بدین، اصلا ولش کنید. حالا نسبت به او بی تفاوت باشین. یعنی یه گوشتون در و یکی دروازه. از این گوش بشنوید از اون گوش بیرون کنید!!!

من هیچوقت واسه عقاید غلط اطرافیانم که میدونم نمیتونم عوضش کنم، ناراحت نمیشم. بجاش به اون عقاید طرف هیچ توجهی نمیکنم. اصلا ارزش داره بخوام روح خودم رو بخاطر رفتار دیگری، آزرده کنم؟

بچه ها اگه سعی کنین میبینین که میشه .

پس جزیرتون و میتونید به یه آرامش نسبی برسونین. اینقدر الان آرامش گوهر نایابی هست که خیلی ها با دیدن آرامش توی جزیره شما به سمت اون کشیده میشن و در پناه جزیره آرام شما آروم میگیرن.

یعنی قانون جزیرتون این باشه: آرامش رو فدای هیچ چیزی نبایست کرد. حالا شما یه جزیره ساختین ترکیبی از دو ستون اصلی، محبت و آرامش. بی نظیره این جزیره.

 مطمئنم تو این جزیره میشه عشق ورزید و عاشقی کرد. امیدوارم هم سفر خوبی تو این جزیره زیبا پیدا کنین.

امیدوارم تو این کار موفق باشید. جلسات بعدی در این مورد بیشتر واستون مطلب مینویسم.

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 1:25 |
سلام به همه شما دوستان گل.

یه بحثی تو یکی از پستها شروع شد که حیفم اومد اون رو کامل  باز  نکنم. البته از دیدگاه خودم و به اندازه ای که میفهمم مینویسم. امیدوارم شما هم نظرتون رو واسم بگید.

تو مطلب قبلی ازتون خواستم با شروع بهار طبیعت، دلاتون هم بهاری کنین و مراسم عاشقی بجا بیارین.

اما آیا تو ایران میشه آزادانه عشق ورزید؟ واقعیتش اینه که نه، اگر هم بشه با هزار ترس و لرز. نکنه گشت بیاد بهتون گیر بده. نکنه پدر مادرتون یا یکی از فامیلاتون ببینه. خلاصه کلی دردسر داره که خیلی ها قیدش رو میزنن. ولی باور کنید گله کردن از این شرایط و وضع جامعه تنها چیزی که نشون میده اینه که عاشق نیستین. در ضمن اونهایی که ادعا میکنن عاشقند چرا هر اتفاقی می افته همه تقصیرات رو میندازین گردن او؟ مگه عاشقش نیستین؟  انصافا یه ذره بیشتر فکر کنید. آیا واقعا عاشقید؟

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ           عشق بازانی چنین مستحق هجرانند.

کی گفته عاشقی بدون این مشکلات هم امکان پذیره؟ اینها تخیله اگه فکر کنید به سادگی آب خوردن میشه عاشق شد. اما با دونستن این سختیها برین سمتش چون ارزشش رو داره

اما جامعه رو چیکارش کنیم.

بچه ها بیاین هر کدوم واسه خودمون یه جزیره کوچولو بسازیم. این جزیره قوانین خیلی ساده ای داره. اولا کسانی حق ورود بهش دارن که دوست بقیه ساکنین هستند و با همه ساکنین دیگه جزیره راحتند. تو این جزیره باید همه به هم محبت کنند. تو این جزیره دعوا و بحث و اعصاب خوردی وجود نداره. میتونه این جزیره اول فقط یه ساکن داشته باشه، ولی اشکال نداره کم کم جزیره بزرگ و بزرگ تر میشه. حالا شما یه جزیره خوب دارین که هر وقت میرین اونجا احساس آسایش و آرامش میکنین. نکته دوم این جزیره اینه که هیچ صحبتی بدی از جامعه تو جزیره بازگو نمیشه. این جزیره از جامعه ایزوله باید باشه. اگه یه تعدادی از شماها بتونین جزیره خودتونو خوب بسازین. کم کم میشه یه مجمع الجزایر داشت که قوانین همشون مثل همه واسه همین میتونن براحتی در هم ادغام بشند. یهو نگاه میکنین میبینین خیلی از ساعات روز رو تو یکی از این جزایر هستین، پس دیگه مشکلات و اعصاب خوردیهای جامعه رو کمتر و کمتر میبینید.

من یه دوره ای اینکار رو تو محل کارم کردم. ۵-۶ سال پیش. بعد صبح که میشد میخواستم برم سرکار لحظه شماری میکردم تا برسم اونجا. باور کنید روزهای فوق العاده ای واسه من بود و هیچوقت اون روزها رو فراموش نمیکنم. اونقدر اون جزیره و ساکنینش رو دوست داشتم که باورتون نمیشه.

اگه فرصت بود حتما در مورد نکاتی که تو ساخت جزیره خوب و عاشقانه میتونه بهتون کمک کنه رو بعدا میگم.

+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 3:40 |