تبليغاتX
یادگار دوست -
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

فکر می کردم گم می شوی در حجم عظیم زمانی که گذشته بود. فکر می کردم که قصه ات تمام می شود در همین حوالی. اما دیروز فهمیدم که خیالت جاودانه است. فهمیدم که زمان تو را حل نکرده است. که زخم کهنه خوب نمی شود، عادت می شود.

می دانی  بودنت در زندگی من همیشه خالی بوده. چه آنوقت که نمی شناختمت، چه آنوقت که شناختمت. همیشه نبودنت را فریاد زده ام. نبودن کسی را که با او قسمت کنم زیبایی ها را. که با او قسمت کنم زخم ها را.

خیلی زود رفتی. همیشه نبوده ای.

باور نمی کنند اگر بگویم حضور فیزیکی ات در زندگی من سه، چهار ساعت بوده. و همین چند ساعت چه طور  تمام زندگی ام را تکان داد. همیشه حسرت آنروز به خصوص را می خورم. همیشه و چشمانم غرق اشک می شود. آنروز به خصوص...

 باور نمی کنند اگر بگویم ترا چرا و چه طور می خواستم. باور نمی کنند اگر بگویم، بزرگترین رویایم این است که سینما پارادیزو را با تو ببینم. خنده دار است نه. که رویای عاشقانه کسی این باشد...

باور نکردند، تو که باور می کنی، بس است.

نوشتم که بگویم هیچ وقت تمام نمی شوی، که هر روز خاطراتت را با خود بر دوش می کشم. که

 در نبودنت سرم را فرو میبرم در کلمات کتابها، که حفره های تنهایی با صدای شاملو پر می شود.

بی خیال ِ اشکهایی که برای تو می ریزند.

 

پ.ن: چرا من شراب ِ تلخ ِ مرد افکن ندارم؟؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 9:3  توسط آتش یخزده  |