|
|
|
|
|
آدمها اذیتم می کنند. با حرفهایشان با نگاهشان. و دلم ریز ریز می شکند. خوب که نگاه که می کنم می بینم، من شایسته این همه نفرت نبوده ام. هیچ کس نفهمید، من چه کشیدم، چه بلایی سرم آمد. دلم می خواست با کسی حرف بزنم، توی بغلش گریه کنم. هیچ کس نبود. حتی نگاهی نبود که دلداریم بدهد. پشت می کنم به تمام دنیا، به آدمها... با همه لج می کنم. با مادر، با خودم، با آسمان. انگار که یک دفعه چشمانت را باز کنی و ببینی همه راه را اشتباه آمدی. من آگاهانه اشتباه کردم لجوجانه با بی تفاوتی تمام. و انگار می خواهم تمام راه را اشتباه بروم. لج می کنم با تمام دنیا، می نشینم میان تنهایی سرد و تاریک،با بغض بی قرار، پوست می اندازم. گذشته مثل بختک می افتد به جانم. دیگر اشک هم مدد نمیکند، پوست می اندازم. ترک میخورم بزرگ می شوم. چه قدر گم شده ام. چه قدر دور شده ام. از چه نمیدانم. شاید از خودم. ای کاش من هم به «کم» ها راضی می شدم. آنوقت شاید اینقدر حالا نشکسته بود. کاش دلخوش کرده بودم به دغدغه های کوچک. اگر مُردم فردا، دلم می خواهد همه بدانند من دوستشان داشتم. ای کاش کمی غیرت داشتم... گر بدین سان باید زیست پست، من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم، بر بلند کاج خشک کوچه بن بست... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 20:35 توسط آتش یخزده
|
|
||