|
|
|
|
|
هر شب که می خوابم با خودم فکر می کنم، فردا روز بهتری است. حتما روز بهتری است. ولی مصیبت اینجاست که این بهتر بودن را نمی توانم تعریف کنم. در برزخ گیر کردم. میان سنت و مدرنیته، نسبی یا مطلق بودن اخلاق. اعصابم خرد است. آویزان ِ آویزان. در برخوردهای روزمره ام با مردم می مانم. خیلی سخت است برای من مطابق سلیقه دیگران رفتار کردن. تظاهر به معتقد بودن به اصولی که برایم بی پایه است. شانه هایم را بالا می اندازم و می گویم چه اهمیت دارد که این مردم دور و برم راجع به من چه فکر می کنند، نظر اینها چه تاثیری دارد و کار خودم را می کنم. ولی کسی یواش می گوید باور کن که تاثیر دارد، گاهی همان می شوی که همه می بینند. راست می گوید، ولی من باز هم گوش نمی کنم. درست ده سال است که تصمیم گرفته ام همه چیز را خودم تجربه کنم. بارها و بارها سرم به سنگ خورده است و آدم نشده ام. مادرم می گوید دیگر امیدی به آدم شدنم ندارد. چه اهمیت دارد. من کار خودم را می کنم. اکثر آدمهای دور و برم مرا دوست ندارند .من هم. آدمهای دور و برم حوصله ام را سر میبرند. این که دو ساعت در مورد خاکسپاری فلان خواننده حرف می زنند، وقتی با شور و حرارت در مورد جیره بندی بنزین صحبت می کنند وقتی در مورد کفش جدید و مدل موی فلان دختر و هزار مزخرف دیگر اظهار نظر میکنند، حالم را بد می کند. تنهایی را ترجیح می دهم. گاهی، عصرها تنها میروم آفریقا. خودم را قهوه مهمان می کنم و کتاب می خوانم. گاهی در پیاده رو که راه میروم شروع می کنم گوش کردن به آدمها تا از حرفهای آدمها چیزی بنویسم. گاهی در اتاق خودم را حبس می کنم، زل میزنم به گوشه ای و به تو فکر میکنم که در سرت چه می گذرد. نقاشی را هم دوست دارم. استاد نقاشی به من امید دارد، میگوید رنگها را خوب می سازم و با حوصله کار میکنم. استاد نقاشی آدم خوبیست ولی از اینکه نقاشی مدرن را قبول ندارد دلخورم. ... روزهایم این طوری تمام می شوند. بی آنکه رستگار باشم یا سیه روز. می دانی، گاهی در برزخ بودن هم به اندازه دوزخی بودن تحمل ناپذیر می شود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 23:30 توسط آتش یخزده
|
|
||