|
|
|
|
|
چشم هایم را بسته ام و این روزها را، یکریز زندگی میکنم. روزهایی که می گذرند، بی آنکه به کام من باشند.در خلوتم، هر چه تحمل است، بالا می آورم. بودن آدمها در زندگیم خالیست. بودن خیلی ها. و بودن تو از همه بیشتر.نامت را می گذارم میان ممنوعه ها. میان نداشته ها. دیگر دلم حق ندارد سراغت را بگیرد. هر وقت بی طاقتی کند. نهیبش میزنم. هر روز که می گذرد، دستهایم را خالی و خالی تر میبینم. تنها چیزی که آرامم می کند این است که در این تنهایی، تنها نیستم. همه تنهایند، کمتر یا بیشتر. رفتن ها قانون زندگیند و من می پذیرم. بی آنکه گله کنم. دیگر می دانم که آدمها، هیچ یک از آدمها قابل تکیه کردن نیستند. خیلی وقت است که عادت کرده ام به بدرقه کردن تمام کسانی که خیلی دوستشان دارم. نگران من نباش. من خوبم، با طاقت سنگ. فقط دعا کن خدا باشد، من تحمل می کنم. فقط کاش خدا باشد و اشک هایم را ببیند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 15:18 توسط آتش یخزده
|
|
||