بسان چوپانی در دشتی پر از گرگهای وحشی و درنده، هر دم از آن لحظه میترسیدم که گوسفندهای زندگیم را بدرند و من را با اندوه از دست دادنشان تنهایم بگذارند
اما میخواهم استوار و قوی در این دشت بایستم و با هر گرگی که بخواهد آنچه را بدان ایمان دارم و پایبندم کرده را از من بگیرد، بجنگم. جنگی با تمام وجود. دیگر نمیخواهم بسان چوپانی باشم که ناظر دریده شدن همه آرزوهایم باشم و بعد از دست دادن آنها، سرم را به علامت افسوس تکان دهم که ای واااااااااااای .... هم از دستم رفت.
بگذار همه بدانند، علی تغییر کرده و آرزوهایش را با هیچ چیزی عوض نمیکند؛ حتی به قیمت جانش
+ نوشته شده توسط عباسعلی دهقان در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت
15:54 |
