تبليغاتX
یادگار دوست - تمرین
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

اين روزها دارم تمرين ميكنم ، تمرين مي كنم كه عادت كنم هيچ چيز، هيچ كس براي من نبوده است. عادت كنم و هي مدام با خودم نگويم كه چرا هيچ كس از رفتنم ناراحت نمي شود و هيچ كس منتظرم نيست.عادت كنم به نداشتن ها و نبودن ها.و هي در دلم بگويم مي شد از اين هم بدتر شود، مي شد ( و ترا شكر كنم) .آنوقت  اشكهايم را قورت بدهم و اميدوار باشم كه تو مي فهمي كه تو مي بيني ، كه خودت برايم جبران مي كني.با خودم مي گويم كه او كافيست.

مي بيني ديگر از آن موجود سركش خبري نيست .كم كم  ياد مي گيرم كه قانع ياشم ، ياد مي گيرم كه فقط خودم مال خودمم ...

اينجا نشسته ام زل زده ام به آسمان تو، و دل خوش مي شوم كه كسي هست، كسي هست و اگر بداني كه ترس نبودنت، ترس اينگونه نبودنت پشتم را مي لرزاند...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 17:38  توسط آتش یخزده  |