|
|
|
|
|
اين روزها دارم تمرين ميكنم ، تمرين مي كنم كه عادت كنم هيچ چيز، هيچ كس براي من نبوده است. عادت كنم و هي مدام با خودم نگويم كه چرا هيچ كس از رفتنم ناراحت نمي شود و هيچ كس منتظرم نيست.عادت كنم به نداشتن ها و نبودن ها.و هي در دلم بگويم مي شد از اين هم بدتر شود، مي شد ( و ترا شكر كنم) .آنوقت اشكهايم را قورت بدهم و اميدوار باشم كه تو مي فهمي كه تو مي بيني ، كه خودت برايم جبران مي كني.با خودم مي گويم كه او كافيست. مي بيني ديگر از آن موجود سركش خبري نيست .كم كم ياد مي گيرم كه قانع ياشم ، ياد مي گيرم كه فقط خودم مال خودمم ... اينجا نشسته ام زل زده ام به آسمان تو، و دل خوش مي شوم كه كسي هست، كسي هست و اگر بداني كه ترس نبودنت، ترس اينگونه نبودنت پشتم را مي لرزاند...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 17:38 توسط آتش یخزده
|
|
||