|
|
|
|
|
قصه همان قصه مکرر است.همان سنت دیرینه،که درختان از صدای خنده بهار بیدار شوند و جوانه کنند. که باران،نم نم ، آرام آرام ببارد و خاک مرده را زنده کند.همان حرف های همیشگی:شادی کودکان، جنب و جوش بزرگترها از هزار کار نکرده برای نوروز، هفت سین و عیدی.و صدای آزار دهنده ی مجری رادیو که بیایید دلهایمان را خانه تکانی کنیم... اندوه من هم همان اندوه قدیمی است، قدیمی است.که برف آمد و رود شد و از سر دریا گدشت،که درناها، چلچله ها ، بازگشتند... اما دریغ از تو، تو نیامدی..نیامدی... کجای زمستان جا مانده ای؟ لبخند بی تو رنگ ندارد، هزار بهار هم که بیاید، دستانم یخ زده اند، وقتی تو نباشی که غزلی بخوانی با آن صدای گرم که درخت خشکیده جان صدها جوانه زند.خاک دل ، دلتنگ باران نگاه توست. خدای را کجای این زمستان جا مانده ای؟!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 10:49 توسط آتش یخزده
|
|
||