|
|
|
|
|
برو ای فقیه دانا، به خدای بخش ما را من و عاشقی و مستی، تو و زهد و پارسایی... سعدی کلمات چه بار سنگینی را باید بر دوش کشند، وقتی می خواهی از عشـــــق، چیزی فراتر از این روزمرگی ها، سخن بگویی. عشق کششی است، برای رهایی از مفرد بودن، که در تمامی عناصر طبیعت جاری و ساری است.از گیاهان و جانوران تا ذرات سازنده ی عناصر( الکترون ها و پروتن ها). جاذبه ای که در ذی شعورترین موجود، انسان، متعالی میشود. که به روان و جسم آدمی وحدت می بخشد، آن هنگام که همه ذرات جسم و جان، چیزی یا کسی را طلب می کنند. این است که به هر جا و هر پدیده که نظر می کنیم، به جز از اکسیر عشق مایه ای ندارد.و این کثرت تجلی عشق است، که توصیف آن را مشکل می کند.چرا که انسانها متفاوتند، پدیده ها تفاوتند.انسانها مراتب دارند.پس عشق هم مرتبه متفاوت دارد. داش آکل عاشق است، مولانا نیز.عشق همان عشق اســت و این مرتبه ی عاشق و معشوق است که عشق را متفاوت جلوه می دهد. هرکس از عشق تاویلی کرده است، در حد توانایی خویـش، چه عشق جسمی و فرویدی، چه عشق روحانی و افلاطونی...اما گویی همه یک حرف زده اند.یک حــــــــــــــــرف. کز هر کسی که می شنوم نا مکرر است. حافظ آنچه رقم خورد، مقدمه ای بود از فهم یک ماهی کوچک از بی کران این دریا... ادامه دارد ان شاء الله آتـــش یـــ ـخزده |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 19:16 توسط آتش یخزده
|
|
||