|
|
|
|
|
گفتم آهندلی کنم چندی، دل نبندم به هیچ دلبندی. سعدیا دور نیکنامی رفت، نوبت عاشقی است یکچندی... برای دیدنش نیاز نیست به قاف برویم.نیاز نیست که از هفت دریا و هفت آسمان بگذریم.کافی است به خویشتنمان نظر کنیم، کافی است به خود برسیم و آنگاه از خود بگذریم.او نزدیک است نزدیک ... دل را که از مهر لبالب کنیم، قهر و کین بیرون می شود و این سینه خانه ی او می شود. این بهار را به نیت طلب کردنش آغاز کنیم، باشد که روزهایمان پر شود از یادش، باشد که از این بیهودگی، از این معلق بودن رها شویم.باشد که روزی"می در کف و معشوق به کام " گردد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 14:25 توسط آتش یخزده
|
|
||