تبليغاتX
یادگار دوست -
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

آمده بودم که بنویسم:

«بر سر آنم که گر زدســــت بر آید،

دست به کاری زنم،

 که کار غصـــــــــــه ســــــــــر آید.»

 

دیدم که رفته است،مثل اینکه برسی به خانه ات با شور و شوق.تشنه ی گفتن و شنیدن.

 و هم خانه ات نباشد و تنها یک یادداشت که «برمیگردم». و اشکها بریزند که کی؟و با خودت بگویی که چرا نبودی وقتی که او دلتنگ بود. و اینکه دل عزیزش پر از زخم است،خسته است. در غربت است . آنوقت همه ی نبودنهایش همه ی دلتنگی هایت، همه ی دلتنگی هایش را گریه کنی و برای خودخواهی خودت گریه کنی که بی تاب نبودنش هستی.و دستت کوتاه باشد. کوتـــــــــــــــــــــاه.

 

کجای این جنگل شب
پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت
پر می کشی چکاوکم؟

گریه نمی کنم
مرو
آه نمی کشم
بشین
حرف نمی زنم
بمون
،

حرف نمی زنم
بمون...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 21:42  توسط آتش یخزده  |