|
|
|
|
|
آمده بودم که بنویسم: «بر سر آنم که گر زدســــت بر آید، دست به کاری زنم، که کار غصـــــــــــه ســــــــــر آید.» دیدم که رفته است،مثل اینکه برسی به خانه ات با شور و شوق.تشنه ی گفتن و شنیدن. و هم خانه ات نباشد و تنها یک یادداشت که «برمیگردم». و اشکها بریزند که کی؟و با خودت بگویی که چرا نبودی وقتی که او دلتنگ بود. و اینکه دل عزیزش پر از زخم است،خسته است. در غربت است . آنوقت همه ی نبودنهایش همه ی دلتنگی هایت، همه ی دلتنگی هایش را گریه کنی و برای خودخواهی خودت گریه کنی که بی تاب نبودنش هستی.و دستت کوتاه باشد. کوتـــــــــــــــــــــاه. کجای این جنگل شب گریه نمی کنم حرف نمی زنم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 21:42 توسط آتش یخزده
|
|
||