تبليغاتX
یادگار دوست - حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه...
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

ساعت ازنیمه شب گذشته ، همه خواب هستند ، جز من كه همیشه این ساعت ها را دوست دارم بیایم بنشینم پشت میز ناهار خوری و دستك و كتابم را هم دور از چشم مادر بگذارم روی میز و شمع كوچك عطری ام را روشن كنم و صدای آرام موسیقی، شروع كنم به نوشتن و نوشتن و خواندن و خواندن. آنقدر كه خوابم ببرد و «او» مثل همیشه كه به بهانه خوردن آب، نیمه های شب راه می افتد آشپزخانه متوجه من بشود و من را بیدار كند و كتابها و دفتر و دستكم را جمع كند و من هم بروم كه بخوابم و دوباره دم دمای صبح بیدار شوم ، درست وقتی كه آن دورها آسمان پر از خدا وعطر بال فرشته هایش میخواهد من را بغل كند و من چیزی ندارم جز گفتن چند حرف ساده برای آنكه احساس كنم هنوز حالم خوب است و هنوز هم دلم میخواهد «استاد» با صدای بلند بخواند ...

راستی كه چقدر قشنگند این روزها ای خدا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 0:35  توسط آتش یخزده  |