تبليغاتX
یادگار دوست - نظارگان خاموش
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

دلم می سوزد، دلت می سوزد.

وقتی که جوانی من، وقتی که جوانی تو در دستان تعصبی دیرینه پر پر می شود.

دلم می سوزد دلت می سوزد.

وقتی که آزادی : سرود نه، آواز نه، که ناله سر داده است.

دلم می سوزد، دلت می سوزد.

وقتی که «عشق را تازیانه می زنند.»

دلم می سوزد، دلت می سوزد.

وقتی که آزادی اندیشه نه، آزادی قلم نه،

که آزادی پوشش هم نداریم.

دلم می سوزد، دلت می سوزد.

و خامـــــــوشــیم.

و مگر در سرزمینی که گرگها می وزند میشود سخن گفت؟

و مگر در سرزمینی که پرندگان خواندن از یاد برده اند،

کودکان شادی و بازی را،

در سرزمینی که زن یعنی سیاه، یعنی سکوت

در سرزمینی که سرور افسانه است،

چه می توان گفت، چه می توان کرد...

 

دلم می سوزد، دلت می سوزد.

خاموشـیــــــــــــــــــــــــــــــم.

 

(آتش یخزده)

 

====================================

در نیست

راه نیست

شب نیست

ماه نیست

نه روز و نه شب...

 هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید

 که خاموشی به هزار زبان در سخن است.

در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای

و نوبت خویش را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای...

شاملو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:14  توسط آتش یخزده  |