|
|
|
|
|
وقتی استاد با آن صدای افسانه ای تصنیف باران را فریاد می کشد ، آسمان را مگر تاب میماند که نبارد.آسمان حتی اگر آسمان کویر هم باشد، حتی اگر برای چند دقیقه هم شده بر ما می بارد . تو آن بالا بر ایوان ایستاده ای و با تردید مرا که مثل دیوانه ها تشنه ی خیس شدنم نگاه می کنی.خنکای باد بهاری لابه لای موهایم می پیچد. من چه قدر دلم می خواهد بیایی این پایین دستهایت را دور کمرم حلقه کنی و تا آخر دنیا با باد برقصیم و تا آخر دنیا باران ببارد. نگاهت می کنم. هنوز روی ایوان ایستاده ای با تردید، دختری را نگاه می کنی که تمامی کوچکی بودنش خیس ِ خیس شده است.چه قدر دلم می خواهد بیایی این پایین زیر باران، تا آخر دنیا با هم چرخ بخوریم... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:25 توسط آتش یخزده
|
|
||