|
|
|
|
|
اپیزود اول: چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون، دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند سیحون چه دانستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم؟ اپیزود دوم: ماه هاست که من هستم و این پنجره.با آسمانی که گاه خاکستری بوده است ، گاه باریده است و این روزها نیلی است.ماه هاست از این پنجره عبور بی وقفه روزها را دیده ام، گذران سه فصل پاییز و زمستان و بهار.ماه هاست من هستم و این پنجره با تکه ای از آسمان که اشکهایش را دیده ام، که اشک هایم را دیده است. بارها بی اختیار نگاهم دویده است در پی مختصات پرنده ها و انحنای اوج گرفتنشان در آبی بی کران.پرنده هایی که می رفتند.پرنده هایی که باز می گشتند. آموختم صبوری را و کتمان را. امروز روز آخر من و این پنجره و این تکه از آسمان است. و ذهنم پر شده از محاسبه پیچیدگی الگوریتم ، اجتناب از بن بست و انحصار متقابل و صدها چیز دیگر، که مجال نمی دهند واژه ها را که در ذهنم برقصند و جاری شوند و نمی توانم بگویم آن چه در دلم میرود. فکر می کنم به کلمه هایی که نگفتم. کلمه هایی که نگفتی.آنقدر که دیگر شوق گفتن و شنیدن از میان رفت. و فکر می کنم به خیالهایی که در میان خطوط این کتاب ها می مردند. و حالا روز آخر این کتابها، این تکه از آسمان و این پنجره است و دیگر می شود راحت و بی آنکه دل نگران و مجبور به نشستن باشم تمام تنهایی ام را قدم بزنم تا آخر دنیا و تو آن گوشه ذهنم باشی و من در حسرت هم آغوشی دستانت تا شب راه بروم، بی هیچ حرفی.... اپیزود آخر: در پایین این آسمان، یک آبی زمینی بود، مهربان که تمام دلتنگی اش را رضا صادقی گوش میکرد.امروز روز آخر است. دورم از تو , اما با تو لحظه ها رو زنده هستم.....(همین رنگی!) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:19 توسط آتش یخزده
|
|
||