تبليغاتX
یادگار دوست - مسخ(1)
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

 

 

یک روز بود یا یک شب، درست یادم نیست ولی  یکبار وقتی به خودم نگاه کردم، به رد پایم در زمین دیروز، به تارهایی که ذهنم و جانم را در برگرفته بود، به ریشه هایم  که در زندگی دیگران دویده بود، دیدم چه قدر بیگانه است آن کس که با نام من صدایش می کردند.دیدم که من هم عادت کردم به تمام چیز هایی که نباید عادت می کردم.دیدم که من هم تن داده ام به روز مرگی و تاریکی  که نباید تن می دادم، می دانی من هم فراموش کرده بودم، من هم شرطی شده بودم، من هم جبری شده بودم...

 چه قدر غریب بود صدایی که هر روز از دهان من بیرون می آمد.دلم می خواست دستهایم را محکم جلوی دهانم بگیرم، تا صدای غریبه را نشنوم...ولی مگر می شد؟مجال ِ سکوت نبود، انگار باید تا آخر شب می رفتم.آنها که در پیرامون من بودند، تنها گذشته را می دیدند آن قدر که نا امید می شدم از تغییر کردن، نگاه های سنگینشان تمامی گذشته را بر جان من می کوفت...

باید به تنهایی پناه می بردم ، باید خویشتنم را دوباره می یافتم، یاید خشت خشت وجودم را با دستهای خودم روی هم می چیدم و در کالبد بی جانم، روحی می دمیدم از جنس نور و دیگر بار زاده میشدم.

می دانی چیزی گم شده بود، "من " چیزی را گم کرده بودم، حسی شبیه تشنگی. اگر چه تشنه می داند که در پی آب است و من مطلوبم را گم کرده بودم...

 

صد جهان گشتى تو در سوداى من‏

 

 تا رسيدى بر لبِ درياى من‏

 

 آنچه تو گم كرده‏اى، گر كرده‏اى‏

 

 هست نزدِ تو، تو خود را پرده‏اى‏     

 

ادامه دارد...

 

/*از عباس عزیز که مرا به خانه ی "یادگار دوست " دعوت کرد، ممنونم.*/
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 22:13  توسط آتش یخزده  |